من و خواهرم جلوی ویترین دویدیم. از پشت سر مردی را که شلوار شکاری و بارانی پوشیده و کلاه مخمل خاکستریرنگی بر سر داشت دیدیم. در یک دستش تازیانهای دیده میشد که گاهی با آن ضربهای به ماهیچه پاهایش میزد و یک سگ گرگی خیلی زیبا همراهش بود. این همان مردی بود که از مدتی قبل در طبقه بالای مغازه ما منزل داشت.