در را که باز میکنی، پیش از آنکه چشمت به قابِ عکس روی دیوار یا گلدان کنج اتاق بیفتد، چیزی شبیه یک «خاطره» به استقبالت میآید. گاهی بوی تند و گرم کتلتی است که مامان لای نان تازه میپیچید، گاهی عطر نجیب کاهگلی که پس از باران، حیاط پدربزرگ را برمیداشت. بوها، برخلاف کلمات، به مغز ما اجازه فکر کردن نمیدهند؛ آنها مستقیم به قلب میزنند. خانه، با همین بوهاست که از یک «چهاردیواری» به یک «پناهگاه» تبدیل میشود.