چارلی چاپلین: مادرِ دختر از پشت سرم فریاد زد: چرا با یک غریبه حرف میزنی؟!
پاریس برای من همه چیز بود و هرچه انتظار داشتم در پاریس دیدم. ساعت ۷ بعدازظهر بود. چراغهای کافهها با پرتوی طلایی خویش جلوهایی داشت، میزها که بیرون، در کنار پیادهرو نهاده شده بود لذت زندگی را عرضه میداشت.