در گوشهی سالن، ارسلان سر به زیر و بی صدا اشک می ریخت . پیشتر در کانون، اشکهایش را دیده بودم؛ اشکهایی از ترسِ زندان و مجازات. اما امروز ، لرزشِ شانههایش حکایت از چیز دیگری داشت. این بار، اشکهایش نه از ترسِ حبس و تازیانه، بلکه از سوگِ مادری بود که هرگز نداشته است.