
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: وقتی صدای سوت در آسمان میپیچید و بعد از آن سکوتی سنگین روی شهر مینشست، زندگی دیگر به روال عادی بازنمیگشت. خیابانها آرامآرام از رفتوآمد خالی میشدند، اما در دل خانهها، آشوب شکل دیگری داشت؛ آشوبی که نه فقط از ترس، بلکه از ناتمامماندن کارهای روزمره و نیمهکاره ماندن تصمیمها تغذیه میکرد. در چنین وضعیتی، مرز میان زندگی عادی و وضعیت اضطراری بهقدری باریک میشود که حتی جابهجایی یک کارتن یا بالا رفتن از یک نردبان میتواند بخشی از همان اضطراب عمومی باشد.
روایت زنی که در میانه اثاثکشی و آغاز جنگ گرفتار شده، از همین نقطه آغاز میشود؛ از خانهای که قرار بود تخلیه شود و به مقصدی جدید برسد، اما ناگهان در میانه صدای انفجارها و اخبار حمله، معنای دیگری پیدا کرد. او نه در موقعیت یک ناظر بیرونی قرار دارد و نه در جایگاه کسی که بتواند از ماجرا فاصله بگیرد، بلکه در دل اتفاق ایستاده و باید همزمان خانه را جمع کند، قرارداد فروش را پیش ببرد و خانواده را از دل شرایطی عبور دهد که هر لحظه در حال تغییر است.
خانهای که در میانه جنگ جابهجا شد
خانه از همان ابتدا نشانههایی از فروپاشی در خود دارد. کارتنها در پذیرایی روی هم انباشته شدهاند، نور از پنجرهها با زاویهای تند روی سرامیکها افتاده و چسبهای ضربدری شیشهها، روی سطح خانه سایههایی نامنظم انداختهاند. مرد خانه روی نردبان ایستاده و تلاش میکند لوستر بلوری را باز کند؛ شیئی که زمانی نشانه روشنایی و نظم خانه بود، اما حالا بیشتر به عنصری خطرناک تبدیل شده است. در همین لحظه، لرزش شیشهها و صدای ممتد از بیرون، فضای خانه را به هم میریزد. نردبان زیر پای مرد میلرزد، تعادل لحظهای از بین میرود و سه گوی بلوری از لوستر جدا شده و روی زمین خرد میشوند. صدای شکست شیشه، در فضای خانه میپیچد و همزمان مرد با لحنی کوتاه میگوید: «پدافنده»، جملهای که قرار است توضیحی برای آن صدا باشد، اما در عمل تنها بر ابهام و اضطراب اضافه میکند.
در همین وضعیت، تلفن زنگ میخورد. صدای خریدار خانه از آن سوی خط میآید؛ صدایی که از جهانی دیگر سخن میگوید، جهانی که هنوز در آن، نظم معاملات و برنامهریزیهای معمول برقرار است. او خبر از رسیدن اثاث میدهد، اما پاسخ زن کوتاه و بریده است: ما نیز در حال تخلیهایم. این جمله، ساده به نظر میرسد، اما در دل خود وضعیتی را توصیف میکند که دیگر هیچ چیز در آن قابل پیشبینی نیست. تماس قطع میشود و خانه دوباره در میان صدای جابهجایی وسایل و خردهشیشهها فرو میرود.
با گذشت زمان، کارگران وارد خانه میشوند و فرآیند جابهجایی آغاز میشود، اما شرایط بیرونی نیز به سرعت در حال تغییر است. اخبار کوتاه و پراکنده از حملات، به تدریج وارد فضای ذهنی خانواده میشود. مرد خانه در حال پیگیری خبرهاست و زن، میان کارهای خانه و مدیریت کارگران، تلاش میکند نظم حداقلی را حفظ کند. اما این نظم، مدام تحت تأثیر صداهایی قرار میگیرد که از بیرون میآیند؛ صداهایی که دیگر نمیتوان بهراحتی میان آنها و صداهای عادی شهر تفاوت گذاشت.
جابهجایی در سایه صداهایی که اسم ندارند
در این میان، مسئله فقط جابهجایی وسایل نیست. فشار مالی، نگرانی از بههمخوردن معامله خانه و محدودیت زمانی برای تخلیه، همگی در کنار هم قرار گرفتهاند. هر تصمیم کوچک، از نحوه جابهجایی یک وسیله تا زمان خروج از خانه، به مسئلهای حساس تبدیل میشود. خانواده، تمام سرمایه خود را صرف خرید خانه جدید کرده و اکنون در شرایطی قرار دارد که هر تأخیر میتواند به از دست رفتن توافقها منجر شود. همین موضوع، اضطراب را از سطح ذهنی به سطح عملی زندگی روزمره میکشاند.
در بیرون از خانه نیز وضعیت مشابهی جریان دارد. صدای پدافندها و انفجارها، که در ابتدا قابل تفکیک از هم بودند، به تدریج در هم میآمیزند و به بخشی از پسزمینه دائمی شهر تبدیل میشوند. راننده کامیون و کارگران، هرکدام با واکنشهای متفاوتی با این شرایط روبهرو هستند، اما در نهایت همه در یک نقطه مشترک قرار میگیرند: ناتوانی در پیشبینی آنچه در چند دقیقه آینده رخ خواهد داد.

در یکی از تماسها، خبرهایی از حملات جدید منتشر میشود. مرد آنها را بلند میخواند و زن ناخواسته به بخشی از این اخبار تبدیل میشود، در حالی که هنوز باید درباره جابهجایی وسایل و پرداخت هزینهها تصمیم بگیرد. در همین لحظات است که مرز میان زندگی شخصی و وضعیت عمومی شهر کاملاً از بین میرود و همه چیز در یک فضای واحد از اضطراب قرار میگیرد.
با وجود تمام این شرایط، فرآیند تخلیه ادامه پیدا میکند. وسایل یکی یکی از خانه خارج میشوند و خانه به تدریج به فضایی خالی و بیروح تبدیل میشود. اما این خالی شدن، به معنای آرامش نیست. هرچه خانه سبکتر میشود، فشار بیرونی سنگینتر احساس میگردد. در همین زمان، بحثهایی با کارگران، نگرانی از آسیب دیدن وسایل و ناتمام ماندن کارها، فضای خانه را ملتهبتر میکند.
شهری که در سکوت فر رفته است
در سطح شهر نیز وضعیت مشابهی برقرار است. خیابانها خلوت شدهاند، مغازهها تعطیل هستند و رفتوآمد به حداقل رسیده است. کامیون اسبابکشی در مسیر رسیدن به خانه جدید، با ایست بازرسی مواجه میشود. نیروهای مسلح اجازه عبور نمیدهند و شرایط جنگی را یادآوری میکنند. در این نقطه، جابهجایی ساده یک خانواده نیز تحت تأثیر ساختار امنیتی و نظامی قرار میگیرد و مفهوم حرکت، به امری پیچیده و محدود تبدیل میشود.
با وجود این موانع، مسیر ادامه پیدا میکند. اما در فاصله کوتاهی تا رسیدن به مقصد، حادثهای رخ میدهد که همه چیز را تغییر میدهد. صدای انفجار نزدیک، زمین را میلرزاند و در چند ثانیه، فضای اطراف بهکلی دگرگون میشود. نور، دود و لرزش همزمان، تصویری میسازند که در آن دیگر امکان تشخیص جزئیات وجود ندارد. پس از فروکش کردن صدا، سکوتی سنگین جای آن را میگیرد؛ سکوتی که نه نشانه آرامش، بلکه نشانه توقف موقت واقعیت است.
وقتی زن خود را به محل خانه میرساند، با ویرانی کامل مواجه میشود. ساختمانی که چند ساعت قبل در حال تخلیه بود، اکنون بخشی از آن فرو ریخته و بخشهای باقیمانده نیز در وضعیت ناپایدار قرار دارند. طبقه دوم تقریباً از بین رفته و تنها بخشهایی از دیوارها باقی مانده است. در میان آوار، نشانههایی از زندگی قبلی دیده میشود؛ پردهای نیمسوخته، ساعت دیواری و تکههایی از وسایل شخصی که در میان خاک و دود پراکنده شدهاند.
در این لحظه، مسئله دیگر فقط از دست رفتن یک خانه نیست، بلکه مواجهه مستقیم با مفهوم فقدان است؛ فقدانی که نه بهصورت تدریجی، بلکه در یک لحظه و با یک انفجار رخ داده است. آنچه باقی مانده، نه امکان بازگشت است و نه امکان ترمیم، بلکه تنها مواجهه با واقعیتی است که در آن، برنامهریزیهای پیشین معنای خود را از دست دادهاند.
در نهایت، این روایت بیش از آنکه درباره جنگ یا تخریب فیزیکی باشد، درباره لحظهای است که زندگی روزمره در برابر یک وضعیت غیرقابل پیشبینی متوقف میشود. اثاثکشی، فروش خانه، تماسهای تلفنی و تصمیمهای معمول، همگی در برابر یک واقعیت بزرگتر رنگ میبازند و جای خود را به واکنشهای لحظهای انسان در برابر شرایطی میدهند که کنترل آن از دست او خارج است.
منبع:
«دوازده خوان»/ انتشارات آلاحمد علیهالسلام


















































