
خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: اینجا هشترود است، دیار مادران داغدار؛ خانهای که سه ماه است ثانیههایش با خاطره قاب میشود و مادری که هنوز چشم به در دوخته تا «تراب» و «مهدی» از راه برسند. روایتی از دلگویههای مادر و مادربزرگ شهدای جنگ رمضان که در حملات موشکی به شهادت رسیدند و حالا با هر ورق از کتابهای خاکخورده و هر نوای محرم، قصه پدر و پسری آسمانی را زمزمه میکنند.
در کوچههای صبور هشترود، جایی که هر خشت و هر درختش قصهای از غیرت و شهادت در سینه دارد، خانهای نفس میکشد که دیوارهایش به وسعت یک آسمان، دلتنگ است. خانهای که سه ماه است عقربههای ساعت در آن، به وقت آخرین لبخند پدر و پسری متوقف شدهاند. اینجا خانه شهیدان «تراب فرجی» و «مهدی فرجی» است؛ خانهای که حالا به جای صدای خندههایشان، سکوت و زمزمههای عاشقانهی یک مادر، فضا را پر کرده است.
مادری که هم مادر است و هم مادربزرگ؛ وارث صبری زینبی که قلبش شکسته اما قامتش استوار است و هنوز در باور کوچ پرستوهایش ننشسته است. این گزارش، روایتی است از زبان مادری که خاک میخورد اما خاک نمیدهد و با هر نفس، قصه دو پرواز را برای آسمان روایت میکند.
قربونتون بشم، قربانتون بشم... اونها رفتن
نقطه اوج ماجرا همینجاست. در همین جمله کوتاه و بریده که از اعماق سینهای شعلهور بیرون میآید. این صدای مادری است که تمام واژههای جهان را برای توصیف دلتنگیاش کوچک میبیند و به همین یک عبارت پناه میآورد.
قصه از همینجا آغاز میشود؛ با صدایی لرزان که تمام واژههای جهان را برای توصیف دلتنگیاش کوچک میبیند. این صدای مادری است که خودش را اینگونه به ما میشناساند: «مهدینین نهنهسیام…»؛ من مادربزرگ مهدی هستم و این، کلید ورود به دنیای خاطرات زنی است که در یک شب، هم پسر رشیدش «تراب» را از دست داد و هم نوهی نوجوانش «مهدی» را؛ پسری که ثمرهی هشت سال انتظار بود.

آن شب که کبوترها پریدند...
برای فهمیدن عمق این داغ، باید به عقب بازگشت؛ به روایت آن شبی که آسمان قم، مهمان ناخواندهای داشت. مادربزرگ، ما را به همان نقطه پرتاب میکند: «از آن روز شروع میکنم که موشک آمد...» لحظهای که صدای مهیب، آرامش خانه را در هم شکست.
اما در آن لحظات هول و ولا، یک آغوش، پناهگاه امنی شد. تراب، پسرک نوجوانش مهدی را محکم در آغوش کشید و با صدایی که شاید میلرزید اما پدرانه و استوار بود، در گوشش زمزمه کرد: «نترس! این صدا پریدن کبوترهاست...
و آن آغوش دیگر هیچوقت باز نشد. کبوترها واقعاً پریده بودند. پدر با ریش پدرانه و پسر با موهای سیاه نوجوانانه، هر دو با یک لبخند، به آسمان پر کشیدند. تراب و مهدی، پدر و پسری که در منزل مسکونیشان در قم بر اثر حملات موشکی صهیونیستی-آمریکایی به شهادت رسیدند، حالا نامشان در کنار دیگر شهدای مظلوم «جنگ رمضان» در تاریخ هشترود حک شده است. اما برای مادری که در هشترود چشمانتظارشان بود، این پرواز، آغازی بر یک انتظار بیپایان شد.
خانهای که هنوز چشم به در دارد
«یولو قاپیدا قتولموش نهنهسیام...» مادربزرگی هستم که چشم به راهش دم در خشک شده است. این شاید دقیقترین توصیف از حال و هوای امروز او باشد. سه ماه است که در را به امید بازگشتشان باز میگذارد. سه ماه است که با صدای هر ماشینی، دلش فرو میریزد.
وی میگوید: «یالاندی، بالا یالاندی... بالالاریم گدیب آخی.» دروغ است فرزندم، دروغ است... آخر بچههای من رفتهاند. این انکار، نه از سر ناباوری، که از شدت عشقی است که هنوز حضورشان را در ذرهذرهی خانه حس میکند.
در گوشهای از اتاق، کتابهای خاکخورده مهدی، یادگاریهایی خاموش از نوجوانی ناتمام او هستند. هر ورق از این کتابها، قلبی را به درد میآورد که روزی برای همین نوجوان قصهها میگفت و لالایی میخواند. حالا این قاب عکسها هستند که مخاطب لالاییهایش شدهاند. میسوزد و با خود میگوید: «یاندیم کولایدیم بوردا اونلار گلیندن». یعنی وقتی خبر را آوردند و مردم برای تسلی آمدند، دیگر چیزی از من نمانده بود؛ «من اینجا سوخته و خاکستر شده بودم».
با فرارسیدن ماه محرم، این داغ سنگینتر میشود. ماه عزای حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، ماه روضههای عطش و فراق، او فرزندش را صدا میزند، نوهاش را میخواند، اما پاسخی نمیشنود. «بیگون آخشام آخشام بوردا آغلادیم، چاغیردیم...» یک روز غروب آنقدر اینجا گریه کردم و صدایشان زدم...
میگویند از بس بیتابی میکنی، به خوابت نمیآیند. مادربزرگ هم در تأیید همین باور عمومی میگوید: «ها، ناراحاتیندا یوخوسونا گلمز.» آری، از ناراحتیات به خوابت نمیآیند و با حسرتی عمیق ادامه میدهد: «یوخ، ایله گؤرهممیشم. نه مهدینی گؤرموشم، نه تورابی گؤرموشم.» نه، تا حالا ندیدمشان، نه مهدی را در خواب دیدهام، نه توراب را...
فرزندم فرشته بود...
وقتی از فرزند و نوهاش میگوید، کلماتش جان میگیرند. انگار دوباره آنها را در مقابلش میبیند. از تراب میگوید، رفیق نیمهراهش و از مهدی که مثل طفل نورسیدهاش بود: «منیم کؤرپهمیدی. منیم باشیمین پالتارییدی. منه یتیشردی.» مثل کودک نورس من بود. تاج سر من بود. به دادم میرسید، همیشه هوایم را داشت.
مادربزرگ از ویژگیهای اخلاقیشان با افتخار یاد میکند؛ از ایمانی که در وجودشان ریشه داشت و از اخلاقی که زبانزد همه بود: «مؤمن بالایدی. ملائکه بالایدی.» فرزندی باایمان بود. فرزندی مثل فرشته بود. «هامییینان قارداش بالایدی، هامییینان دوست بالایدی.» با همه مثل برادر بود، با همه رفیق بود.
این مادر، داغ خود را به داغ بزرگ کربلا پیوند میزند و در این همذاتپنداری، تسکینی مییابد: «امام حضرت منیمنن باجییی دوشونده گتیردی بالا.» فرزندم، انگار حضرت امام، خواهرشان (حضرت زینب) را برای همدردی با من آورد. او حالا خود را تنها و بیکس میبیند و با حسرت مینالد: «ایندی چایدا آیاندا قالیم بالا، یاندا قالیم بالا.» حالا من ماندهام و یک دنیا غم، تنها و بیکس ماندهام.
این دلگویهها تنها روایت یک خانواده نیست؛ بلکه پژواک صدای تمام مادران شهیدی است که صبورانه داغ فرزندانشان را به دوش میکشند و با استقامتی بینظیر، یاد و راه آنها را زنده نگه میدارند.
و در پایان این روایت بغض و استقامت، یک جمله ، تمام قصه را به یک مفهوم بزرگتر گره میزند؛ به مفهوم وطن و ایستادگی و آن این است.
اینجا ایران است. ما خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم.

منبع : خبرگزاری مهر

















































