یلدا برای خیلیها فقط یک شب است، اما برای «نرگس و آرمان» مثل آیینهای بود که واقعیت رابطهشان را بیپرده نشان میداد. سر سفرهای که پر از انار و گردو و حافظ بود، هر دو سعی میکردند لبخند بزنند، اما لبخندشان مثل نور شمعی بود که در باد میلرزد. نرگس آرام پوست انار را جدا میکرد و آرمان زیر لب چیزی نامفهوم میگفت، اما هیچکدام جرأت نمیکردند سؤال اصلی را بپرسند: «ما چی شدیم؟»