مادربزرگم را کشتم چون زندگی پدرومادرم را نابود کرد
پسرک هنوز 18 سالش تمام نشده بود اما مشکلات زندگی به اندازه 50 سال بر سرش آوار شده بود. یک روز وقتی هراسان و پریشان احوال دست خواهر کوچکش را گرفت و به خانه خالهاش در شهرستان رفت انگار میخواست دخترک را در غیاب پدر و مادر در جای امنی بسپارد و به سوی سرنوشت نامعلومی راهی شود.