در عکسهای او جنگ صرفا یک میدان مبارزه نبود؛ بلکه نمایش فضایی پیچیده از ترس، امید و فرسایش بود. او در روایتی معروف، تجربهاش از جنگ هشتساله را اینگونه روایت میکند: «گاهی اوقات احساس میکردم لاشخورم؛ چون با هلیکوپتر به هر جا که کشتوکشتار بود میرفتیم؛ عکس میگرفتیم و پیکرها را جمع میکردیم. در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شستهام؛ به آن گلاب زدهام، اما کماکان بوی مرگ میدهد. احساس میکنم دیگر هیچ چیز مرا نمیترساند. هیچ چیز حیرتزدهام نمیکند. من نهایت آن را …