اسفندیار، پور گشتاسب، پس از ویرانکردن روییندژ از پاى درآوردن ارجاسب با این آرزو به نزد پدر بازگشت که گشتاسب بر پیمان خود بماند و تاج و تخت بدو سپارد و در ایوانش روزى چند بماند و چون پدر را بر پیمان خویش ندید، آزردهخاطر به نزد او آمده، با آوایى غمین گفت: «گویا فراموش کردهاى از چینیان چگونه گریخته بودى و چون مرا براى رهایى فراخواند چگونه زنجیرها بگسستم و با فرزندانم به یارىات شتافته، بسیارى از آنان را بکشتم و اگر بخواهم از هفت خان سخن بگویم، بازگویى آن رویدادها را پایانى نباشد و بسنده است بگویم …