دل اسفندیار با شنیدن این سخنان به درد آمد و با چشمانى خیس از اشک به رستم گفت: «اى بدنشان، ما چنین پیمانى داشتیم؟ تو گفتى هرگز لشکر به جنگ نیاورى! گویى شما سگزیان هیچ پیمان نشناسید. آیا از من و شهریار ایران شرم ندارى، آیا نمىترسى که در روز شمار باید پاسخگو باشى؟