آفتاب چون پاى پس کشید و از ناتوانى زردروى شد، دو خواهر اسفندیار نالان و گریان با سبویى که بر دوش داشتند، نزد برادر رفتند. اسفندیار چون خواهران خویش بدید، چهره از ایشان پنهان کرد و از کار آنان دل پریشان گردید. آنان با دو چشم گریان به نزدیک اسفندیار رفتند و از او پرسیدند اى ساربان از کجا آمدهاى که روزان و شبان بر تو فرخنده باشد و امیدواریم مهتران بندگى تو کنند. آیا از ایران و از گشتاسب و از اسفندیار آگاهى دارى؟ مگر نمىبینى ما دو دخت شهریار ایران در چنگال این چینیان گرفتار گشتهایم و ما را به آبکشى …