فکر کنم راهنمایی بودم که عراق، پالایشگاه نکا را زد. آن موقع خبرها دیر به دیر میآمد اما این خبر را زودتر ابرهای آسمان برایمان آوردند. وقتی باران بارید، ما که مشغول والیبال و ورزش در حیاط مدرسه بودیم، سر و صورت و مقنعههایمان پر از لکههای سیاه شد. ناظمها آمدند و مجبورمان کردند صورتمان را بشوییم و همه را به کلاس فرستادند و زنگ تفریح بعدی هم با اینکه باران نمیآمد، در کلاس ماندیم. شاید در آن روز برای اولین بار بود که صورت همکلاسیها را بدون مقنعه میدیدیم.