در کافه نشر ثالث حمید علیدوستی را دیدم، درست روبهروی من نشسته بود. عشق دوران جوانی من. تنها فوتبالیستی که عکس قدیاش را از وسط مجله «دنیای ورزش» کنده و به دیوار چسبانده بودم. چنان ذوقزده به طرفش رفتم که با حالوروز و سنوسال من قرابتی نداشت. تعجب کرده بود، اما با گرمی برخورد کرد و کنارش نشستم. از او خواستم کتابی را که بهتازگی منتشر کرده است، برایم امضا کند و این کار را کرد.