باد سرد از درههای الیگودرز بالا میآمد و از لای درِ نیمهزنگزده اتاق میوزید. بوی نفت خام، خون خشکشده و داروی سوختگی در هوا پیچیده بود. الدوز با یک پتوی نازک خودش را جمع کرده بود کنار بخاری خاموش. هنوز جای کبودیها روی گونهاش تازه بود. پرستار دیشب گفته بود اگر باز هم دیرتر میرسید، احتمال خونریزی داخلی بود. اما صبح که چشم باز کرد، خودش را در خانه دید.