«بچهام صبح رفت، شب جنازهاش را آوردند». اسم «شیرکو» میان خبرها گم شد؛ میان آوارهای موشکباران و توافقات و سایه جنگ. شیرکوی ۲۱ساله، ۱۴ اردیبهشت برای چرای دامها رفت و برنگشت. جانش روی مین جاماند و آرزوهایش را به آسمان برد. صدای پدر دور است و خسته و بیجان و مدام تکرار میکند «نمیدانم چه شد». جملاتش را با لهجهای غلیظ و چند بار تکرار، بیان میکند: «امسال سال آخر بود، قرار بود دیپلم بگیرد. چوپان روستا بود و آن روز نوبتش بود که برای چرای دامها برود». آنها اهل روستای خورخوره هستند؛