اگر در فرهنگ لغات، «دلسوزی» را جستوجو کنیم، به واژههایی آشنا میرسیم: رئوف، رحمدل، شفیق، غمخوار. اما این واژهها، با همه نزدیکیشان، باز هم برای توصیف «منصوره رئیسقاسم» کافی نیستند. او دلسوز بود، اما دلسوزیاش بهسرعت به کنش تبدیل میشد. پیگیری و مسئولیت جزء جداییناپذیر هر شفقتی از سوی او بود. «دیگری» برای او نه یک مفهوم اخلاقی، بلکه موضوع اصلی زندگی بود.