آمد و نشست کنارم. دید غمگینم و به گوشهای خیره شدهام. پرسید چِت شده باز؟ نفسم را به آرامی بیرون دادم و گفتم: «با من حرف نزن. تاریکم!». لبخندی زد و گفت: «اوه! چه غلطا. تو هر وقت میگی تاریکم یعنی یک غم ونک به بالایی داری». شاکی شدم و گفتم: «من همیشه وقتی غمگینم تاریک میشم. بیپول هم میشم تاریک میشم».