وقتی خبر فوت همایون ارشادی را شنیدم، طعم گیلاس در روحم تلخ شد. آن تلخی آرام و فروخوردهای که فقط از درون انسانهایی برمیخیزد که معنای زیستن را میان مرگ و زندگی، میان بودن و نبودن، جستوجو کردهاند. همایون ارشادی برای من فقط بازیگر «طعم گیلاس» نبود؛ او چهرهای از سکوت بود، تجسمی از تأمل و فاصله، مردی که هر بار نگاهش را به جایی دور میدوخت، گویی به عمق هستی مینگریست.