باد عصرگاهی، خاک را از زمین بلند میکرد و در حیاط کوچک خانه میچرخاند. درخت انار خشکیدهای در گوشه حیاط ایستاده بود؛ مثل مادربزرگ نسیم؛ خمیده، ولی هنوز زنده. نسیم روی پله سیمانی نشسته بود و نگاهش را به طنابِ هنوز آویزان از تیرآهن سقف دوخته بود. از روزی که مادرش خودش را با همان طناب حلقآویز کرد، انگار دنیا در همین چند متر خلاصه شده بود: یک اتاق ترکخورده، بوی نفت خام و سکوتی که گاهی با سرفههای مادربزرگ میشکست.