
طیبه ملکپور، همسر شهید مهدی جوکار در گفتگویی صمیمی با خبرنگار خبرگزاری دانشجو، گفت: بعضی رفتنها شبیه هم نیست؛ در را آرام میبندند، لبخند میزنند، وعده بازگشت میدهند، اما دیگر هیچگاه از آن در وارد خانه نمیشوند.
همسر شهید با بغضی که هنوز بعد از روزهای فراق در صدایش موج میزند، از ۱۶ سال زندگی مشترک با مردی میگوید که تمام عمرش را وقف خدمت به مردم و امنیت کشور کرد.
سحر یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود. مهدی مثل همیشه آماده رفتن شد. لبخند بر لب داشت و دلش آرام بود. پیش از خروج از خانه، قرار گذاشت عصر دختر بزرگشان را به بازار ببرد. وعدهای ساده و پدرانه که هیچکس تصور نمیکرد آخرین قرار زندگی او باشد.
همسر شهید روایت میکند: «صبح ۹ اسفندخبر حمله به بیت رهبری را شنیدم. نگران شدم و تماس کوتاهی با مهدی گرفتم. شب برای افطار مهمان داشتیم و فرصت نشد دوباره تماس بگیرم. فکر کردم شاید شیفت استراحت باشد وپیام بدم بهتره، آخرین پیامی که برایش فرستادم این بود؛ "ببخشید سرم شلوغ بود، نتونستم تماس بگیرم. "».
اما همان شب، حوالی ساعت یک بامداد، هنگ مرزی هدف حمله دشمن قرار گرفته بود و من تقریبا از اوضاع بی خبر.
سحرگاه روز بعد، هنگامی که خبر شهادت رهبر انقلاب تأیید شد، دلش آشوب گرفت.
میگوید: «با خودم فکر میکردم چطور من و مهدی باید این داغ را تحمل کنیم. هنوز در همین فکرها بودم که تلفن برادرم زنگ خورد. خبر بمباران هنگ مرزی را دادند. برادرم گفت نگران نباش، اما من میدانستم... میدانستم دیگر مهدی را نخواهم دید.»
شهید مهدی جوکار نزدیک به ۱۸ سال لباس خدمت بر تن داشت؛ مردی که به گفته همسرش، شهادت برازندهترین پایان برای زندگی او بود.
«برای مهدی خوشحالم؛ عاقبتبخیر شد. لیاقتش چیزی جز شهادت نبود.»
در میان خاطراتی که از شهید باقی مانده، احترام به مادر جایگاه ویژهای دارد. همسرش میگوید: «هر روز به دیدن مادرش میرفت. احترام به مادر برایش یک اصل بود. با مردم مهربان بود، همیشه با روی خوش صحبت میکرد و نماز اول وقتش هیچگاه ترک نمیشد.»
دوستی با قرآن، انس با نماز و عشق به اهلبیت (ع)، ستونهای زندگی شهید جوکار بودند. ردپای این عشق را میتوان در مراسم محرم و فعالیتهای مسجد حضرت زینب (س) پیدا کرد؛ جایی که سالها با ارادت به امام حسین (ع) خدمت میکرد.
مهدی در چهل و پنج سالگی، آخرین آرزوی قلبیاش را نیز محقق کرد و به زیارت امام حسین (ع) رفت. همسرش با حسرتی شیرین میگوید: «نمیدانم از امام حسین (ع) چه خواست که جوابش را اینقدر زود گرفت.»
شاید راز شهادتش را بتوان در همین دلدادگی جستوجو کرد. دوستانش بعدها روایت کردند که چندین بار از او خواسته بودند برای انجام کاری از مهران خارج شود و به ایلام برود، اما قبول نکرده بود. مردی که گویا مقصد نهاییاش را انتخاب کرده بود و میخواست در همان سنگر خدمت، به جاودانگی برسد.
در خانه شهید، اما هنوز دلتنگی جاری است. نیکا، دختر سه ساله شهید، بیش از همه جای خالی پدر را احساس میکند. مادر میگوید ناآرامیهای او دلتنگیاش را دوچندان میکند؛ دختری که تمام دنیایش پدرش بود و حالا باید با خاطرات او بزرگ شود.
با این حال، امید در دل این خانواده زنده است. سه یادگار شهید، چراغ راه آینده همسرش هستند.
همسر شهید در پایان، میان اشک و افتخار، از آرزویی سخن میگوید که از دل همه خانوادههای شهدا برمیخیزد: «آینده فرزندانم نقطه امید من است. هر سه دخترم با دل و جان در مسیر پدرشان قدم برمیدارند و آرزوی من چیزی جز سرافرازی ایران اسلامی نیست.»
و اینگونه، روایت مهدی جوکار به پایان نمیرسد؛ مردی که قرار عصرانهاش با دخترش ناتمام ماند، اما نامش در حافظه مرزهای ایران ماندگار شد؛ مرزبانی که از سحر رمضان تا آسمان شهادت، راهی جز خدمت و عشق نمیشناخت.
منبع : خبرگزاری دانشجو

















































