ترسیدم بمبهایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آبخوردنت» این بود؟
عرق سردی روی بدنم نشست. نفرتانگیزترین کاری بود که میشد کرد. همانطور که بعثیها چند مدرسه ما را در ایلام و استانهای مختلف زده بودند. از ته قلبم از صدام متنفر شده بودم که مدرسهای را که بچه نوجوان و کودک در آن باشد بزنند. به محض اینکه مدرسه را دیدم وجودم فرو ریخت. سلول سلول بدنم ریخت!