کنارش رفتم و دستم را زیر سرش گذاشتم. بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. گفتم «برای چه گریه میکنی؟ خب کتک خوردی، دفعه اولت که نبود. فکر میکنم اینبار، آخرینمرحله بود. دیگر تمام شد. چرا گریه میکنی؟» گفت «نمیدانی چه بلایی سرم آوردند!» مایل نبود بگوید چه بر او گذشته ولی پس از کمی دلجویی گفت از ایندر که بیرون رفتم، منوچهری یقهام را گرفت و کلهام را به آهنها کوبید. من افتادم زمین. بعد او رفت روی پاهایم ایستاد...