کتاب هنر بودن خردمندانه از ناممکنیِ رسیدن به روشنگری بدون تلاش، از خامیِ باور به زندگیِ بدون رنج، از ناجیِ قدرتمند آدمی یعنی آگاهی و از اسارتی که حرص به دورِ آدمی تنیده سخن میگوید. انسان با داشتنِ چیزها و افراد، میخواهد که کسی باشد؛ او خود را مالک آنها میداند اما حقیقت این است که داشتههایش هستند که او را به تملک خود درآوردهاند. برای نیل به «هنرِ بودن» راهی جز گسستنِ بندهای وابستگی، حرص و آز و توهم وجود ندارد.