
باشگاه خبرنگاران جوان - طبق اعلام بنیاد شهید و امور ایثارگران، جنگ تحمیلی سوم ۳ هزار و ۴۸۷ شهید داشت. این تعداد، اما تنها ارقام ثبتشده است. در بمباران جنگندههای دشمن، جانهایی هم بودند که در میان آمار رسمی ثبت نشده و در آمار شهدا هیچوقت لحاظ نخواهند شد. جانهایی که ظلم ظالم و کودکخواری دشمن، فرصت همین یکبار زندگی را به بیرحمانهترین شکل ممکن از آنها گرفت. قصهشان در این دنیا و فرصت زیستنشان آنقدر کوتاه بود که میشد این گزارش را حتی با ۵۰ کلمه هم به سرانجام رساند و هر آنچه باید دربارهشان گفت را گفت و نوشت. کشتهشدگانی که نهتنها در هیچ آمار رسمیای ثبت نشدهاند، بلکه حتی برای توصیف و تعریف از تجربه کوتاه بودنشان، هم دست نویسنده این گزارش بسته است و هم کسی که وضعیت ازدسترفتن آن جانها را شرح میدهد. قصهها تکخطی هستند. صوتهای ارسال شده و گفتوگوهایی که پیرامون این کشتهشدگان جمعآوریشده است، دقایقی کوتاهاند؛ چراکه قصه زندگی این دسته از کشتهشدگان، حتی هنوز آغاز نشده بود. در روزهای بمباران شهرهای مختلف کشور، جانهایی نحیف و بیشکلی بودند که در اولین زادگاهشان، یعنی رحم مادران قرار بود رشد کنند. بعضیها جنسیتشان مشخص بود. والدینشان حتی نامشان را هم انتخاب کرده بودند و منتظر بودند پا به این دنیا بگذارند، اما بمباران دشمن متجاوز و صدای جانخراش و اضطرابآور جنگندهها، قاتلشان شد و نگذاشت پا به این دنیا بگذارند.
بعضیها هنوز به دنیا نیامده، همراه مادرانشان شهید شدند و بعضیها هم مادران منتظرشان را تنها گذاشتند. سمانه گودرزی در تهران و زهره شهریاری در میناب، مادران بارداری بودند که به همراه جنینهایشان به شهادت رسیدند. از سمانه پیکری نمانده بود و از روی تکههای همان جنین شناسایی شد. اما زهره منتظر آمدن پسر ۶ ماههاش بود و حتی سیسمونی هم خریده بود. همین جانها و تنهای در حال شکل گرفتن، هرچند جزء آمار شهدای رسمی به حساب نمیآیند، اما قرار بود آینده ایران باشند و امید خانوادههایشان.
سوگی که هرگز شناخته نشده است
تجربه سقط ناگهانی جنین برای مادران باردار، فارغ از هر ملیت و زبانی که داشته باشند؛ در نوع خودش تجربهای سخت و اندوهناک است. بااینکه بعضی از زنان، با بارداری و زایمان مجدد مادر شدن را تجربه میکنند و از اندوه و غم ازدستدادن جنینشان هم عبور میکنند، اما همچنان ترس و اضطراب آن اتفاق همراهشان باقی میماند. جدای از این ماجرا؛ سوگ برای کودکی که به دنیا نیامده، در عرف اجتماعی ما ایرانیها، هنوز جا نیفتاده است. هرچند در جوامع محلی، اعضای خانواده، تحتتأثیر غم و حالات سقطجنین مادر باردار قرار میگیرند، اما باز هم مادر باردار، فرصت سوگواری کامل برای جنینش ندارد. انگار تا وقتی فرزند پا به این دنیا نگذارد و نتوان او را در آغوش کشید و برایش در دنیای خارج از رحم مادرانگی کرد، وجودش به رسمیت شناخته نمیشود. این در حالی است که فیزیولوژی انسان طوری است که جنین از وجود مادر تغذیه میکند و از همان روزها و هفتههای اول، برای مادر باردار، مادرانگی آغاز میشود، یعنی احتمالاً تجربه سقطجنین برای مادران باردار در روزهای جنگ تحمیلی، شبیه به ازدستدادن فرزند بالغ و کامل در زیر آوار اصابت موشک است. بدیهی است وابستگی و دلبستگی به کودکی که فرصت زندگی داشته و در جنایتهای دشمن متجاوز به شهادت رسیده، بیشتر است. مادران کنار این کودکان خاطره داشتهاند و دلشان میخواست در آینده هم خاطره بسازند. اما از دست دادن فرزند برای مادر در هر سنی که باشد، گرفتن فرصت مادرانگی است. خواه فرزند جنینی ۱۸ هفتهای باشد، خواه کودکی ۸ ساله.
روایت فاطمه امینی، متخصص زنان و زایمان از روزهای موشکباران دشمن متجاوز و مادران باردار، همین را تأیید میکند. او تعریف میکند در بیمارستان محل خدمتش، مادر بارداری بود که به دلیل صدای جنگندهها در ابتدا خونریزی کرد و بعد هم جنین ۱۸ هفتهای خود را از دست داد. این زن پس از ۱۲ سال فرصت مادر شدن را بهدست آورده بود، اما جنگندههای آمریکایی خون بچهاش را ریختند. امینی میگوید: «این مادر باردار وقتی جنینش سقط شد، در فضای بخش بیمارستان فریاد میزد که «ترامپ قاتل بچه منه.» حالات و رفتار و حرفهایش طوری بود که انگار بچه بالغش به دلیل هجوم دشمن شهید شده بود. این در حالی بود که فرزند او یک جنین ۱۸ماهه بود. در این جنگ ما کشتههایی داشتیم که تنها تصویر موجود از آنها، شکل مبهم سیاهوسفید سونوگرافی است. جانهایی که هنوز برخی اعضایشان تشکیل نشده و تنها صدایی که از آنها شنیده شده، ریتم تند قلب نیمبندی است که معمولاً ما را به یاد صدای دویدن اسبها میاندازد.
افزایش تعداد مراجعات مادران باردار در جنگ
آماری رسمی از تعداد سقطهای اتفاقافتاده در بازه زمانی ۳۹ روزه از تجاوز مستقیم دشمن به خاک ایران وجود ندارد. اما تعدادی از متخصصان زنان و زایمان در گفتوگو با «فرهیختگان» میگویند آمار سقط ناگهانی و خونریزی و بیماری منجر به سقط مادران باردار به دلیل حمله دشمن، در آن روزها بطور واضحی بیشتر شده بود. این ماجرا عمدتاً برای زنانی اتفاق میافتاد که اولینبار بود بارداری را تجربه میکردند و میخواستند مادر شوند؛ چراکه برای اولینبار بود که آن زنان، بارداری را تجربه میکردند و فیزیولوژی بدنشان هنوز به آن میزان از استرس و وجود فرزند عادت نکرده بود. برای همین به خونریزی میافتادند و جنینشان را از دست میدادند. در روایتهای جمعآوریشده از این مادران توسط «فرهیختگان» موارد متعددی نیز وجود داشت که پس از سالها درمان بالاخره باردار شده بودند. یکی از آنها خانم جوانی بود که بعد از ۱۰ سال درمان، درنهایت دامنش سبز شده بود، اما در همان روز نهم اسفندماه و بمباران مرکز شهر، به دلیل خونریزی، جنین ۵ ماههاش را از دست داده بود.
جانفدایی که تنها ۳ ماه داشت
فاطمه زنی ۲۹ساله از اهواز است. یک فرزند ۶ساله دارد. برای بارداری دوم، ۲ سالی بود که اقدام به درمان کرده بود و بالاخره دی ماه سال گذشته، متوجه شده بود درمان پاسخ داده و باردار شده است. بعد از اینکه پی میبرد که باردار شده، برای تجربه یک بار دیگر مادرانگی با فرزندی دیگر، حس خوبی داشت؛ چرا که به قول خودش، بالاخره آن همه دارو خوردن و دارو خریدن در وضعیت سخت معیشتی، جواب داده بود. فاطمه هم از همان روز اول، حالات بدنش متفاوت شده بود. بدنش به اضطراب و استرسی که درحال تجربه بود، واکنش نشان داده بود. به دلیل حملات متعدد دشمن متجاوز به جنوب غرب کشور و خصوصاً اهواز، فاطمه به خانه پدریاش در شهرستانی دیگر منتقل شده بود. تغییر حالات بدن و واکنشهای غیرعادی، تا دو هفته پس از آغاز جنگ تحمیلی سوم، ادامه داشت.
برای فاطمه از یکسو شرایط بارداری بحرانیتر شده بود و در سوی دیگر دسترسی به پزشک خودش و متخصص در شهرستانی دیگر هم سخت شده بود. رفتهرفته خونریزیها و لکهبینیهایی که انتظار میرفت برای جنین خطرناک باشد، شروع شد. به یک ماما در همان شهرستان مراجعه کرده بود و سه هفته درگیر آزمایش و سونوگرافی برای پیبردن و اطمینان از سلامتی جنین بود. پس از دریافت جواب آزمایش و سونوگرافیها، ماما به فاطمه گفته بود که شرایط عمومی جنین خوب است، اما هنوز قلبش تشکیل نشده است. بعضی جنینها قلبشان دیر تشکیل میشود، برای همین فاطمه تا یک ماه منتظر شنیدن صدای قلب جنینش ماند.
بار آخری که فاطمه برای سونوگرافی مراجعه کرد، یک هفته قبل از عید بود. در شهرستانهای استانهای محروم، دسترسی به پزشک در حالت عادی هم سخت است، حالا جنگ باشد و در آستانه سال نو. بالاخره جایی پیدا شده بود و فاطمه به سونوگرافی رفت. در آخرین سونوگرافی به فاطمه گفتند که ساک جنین هم خالی است اصلاً دیگر جنینی در کار نیست، چه برسد به اینکه قلبی برای تپیدن، تشکیل شده باشد. «دنیا روی سرم خراب شد.» این جمله را با بغض گفت؛ آنهم بعد از چندثانیه مکث. در آن لحظه حجم سنگینی از غم به قلب مادری که منتظر تشکیل شدن قلب فرزند جنینش بود، هجوم برده بود. ماما، اما برای فاطمه سقط تجویز نکرده بود. به فاطمه گفته بود نمیتواند به او دارویی برای سقط کامل جنین تجویز کند. بااینکه دارویی مصرف نکرده بود، اما درنهایت فاطمه شروع به خونریزی شدید کرده و سقط کرده بود. حسی که تازه داشت برای این مادر باردار شکل میگرفت، به پایان رسیده بود.
فاطمه فرزند جنینش را در سهماهگی از دست داد، اما آنطور که آزمایشاتش نشان میداد، رشد فرزندش در دوماهگی متوقف شده بود. فاطمه میگوید اطرافیانش به او میگفتند ازدستدادن جنینی که حتی قلب نداشت، نباید برایش ناراحتکننده میبود؛ چراکه فکر میکردند هنوز فاطمه جوان است و فرصت باردارشدن دارد. اما حس غم و رنج فاطمه، برای هیچکس قابلدرک نبود و کسی سوگ او را نمیپذیرفت. درست همان چیزی که خودش اسمش را میگذارد «دوباره مادر شدن». با اینکه حتی صدای قلبش را هم نشنیده بود، اما میگوید محبت و دلبستگی خاصی میان او کودک به دنیا نیامدهاش بود. وقتهایی که مشغول کارهای خانه بود، مثل همه مادران قربانصدقه بچهاش میرفت. برای مادرها قربانصدقه و محبت به فرزند، فرقی ندارد. چه جوان ۲۰ ساله داشته باشند و چه جنین ۲ ماهه، باز هم بهانه جور میکنند که قربان دستوپای بچهشان بروند. با بغض و صدای گرفته میگوید هیچوقت در این مدت فرصت سوگواری برای فرزندش را نداشته است. هیچوقت نتوانسته که یک دل سیر گریه کند. اما با بغض ولی محکم میگوید: «این بچهام فدای ایران شد.» قصه فاطمه تنها یک قصه از سوگها و از دست دادنهای گمشده در جنگ تحمیلی است. اگرچه در آمار اعلامی و ثبت شده از سوی مسئولان، هیچ جایی برای این دسته از کشتهشدگان لحاظ نشده است، اما همین جنینهای از دست رفته نیز جانهای گرامی بود که ما از دست دادیم. حتی اگر کسی نبیند، حتی اگر سوگشان به رسمیت شناخته نشود و حتی اگر کنارِ نامی که ندارند هم عنوان شهید نیاید.
منبع: فرهیختگان

















































