
باشگاه خبرنگاران جوان - کیومرث صابری فومنی(گل آقا) در ۲۹ مهرماه ۱۳۷۲، مراسم تجلیل و بزرگداشتی برای او برگزارکرد و درباره وی گفت: «ما امروز به بزرگداشت شخصیتی پرداختهایم که سالها پیش با کتاب ابراهیم(ع) و نیز دو کتاب دیگرش موسی(ع) و علی(ع) با حربه طنز، سیلی محکمی به بناگوش طاغوت نواخت و من شهادت میدهم شعرهای طنزی که سرودهام، تحت تأثیر استاد جلی بودهاست و درسی که در عالم شاگردی از جلی آموختهام به او پس دادهام.»
ابوتراب جلی، شاعر و طنزپرداز نامدار ایرانی، در سال ۱۲۸۷ خورشیدی در شهر دزفول چشم به جهان گشود؛ هرچند خود او بر این باور بود که تاریخ دقیق تولدش ۱۲۹۸ است. وی در خانوادهای اهل فرهنگ و ادب پرورش یافت. پدرش، ملاحسین دزفولی با تخلص «حقیر»، از شاعران شناختهشده زمان خود بود و دو اثر منظوم با نامهای «مخزنالدرر» ـ که در هندوستان به چاپ رسید ـ و «تحفهالابرار» از او برجای مانده است. جلی در چنین فضایی و در خانهای سرشار از کتابهای ادبی، دیوان شاعران و متون کلاسیک رشد یافت و از همان کودکی تحت تعلیم و تأثیر پدر شاعر خود قرار گرفت.
ذوق شاعری جلی از سالهای نخست زندگی آشکار شد. او از کودکی به مطالعه آثار ادبی میپرداخت و همین امر زمینه شکلگیری استعداد شعریاش را فراهم کرد. نخستین قصیده خود را در حدود نهسالگی سرود و از همان زمان مورد تشویق اطرافیان قرار گرفت. جلی بعدها در خاطرات خود یاد کرده است که بسیاری از سرودههای دوران کودکیاش از میان رفتهاند، اما همان تشویقها و فضای فرهنگی خانواده سبب شد که مسیر زندگی او با شعر و ادبیات پیوندی عمیق پیدا کند. در یکی از روایتها نیز آمده است که وی در نوجوانی شعری سرود که پدرش آن را برای شیخ خزعل خواند و هنگامی که معلوم شد سراینده شعر خودِ جلی است، به پاس این استعداد، صلهای به او اهدا شد.
جلی تحصیلات ابتدایی خود را در مدارس اهواز گذراند و سپس برای ادامه تحصیل به مدرسه محمودیه دزفول رفت. در سال ۱۳۰۰ خورشیدی برای تکمیل تحصیلات به عراق سفر کرد و حدود دو سال در آنجا اقامت داشت. پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۰۲ به شهر اراک رفت و بخش مهمی از دوران نوجوانی خود را در آنجا سپری کرد. این دوره از زندگی او با شکلگیری جدیتر فعالیتهای ادبی و گرایش بیشتر به شعر و نوشتن همراه بود.
آغاز فعالیت های مطبوعاتی
فعالیت مطبوعاتی جلی از سال ۱۳۱۸ با همکاری در روزنامه «عراق» که در اراک منتشر میشد آغاز شد. انتشار قصیده معروف «راهآهن» در سال ۱۳۱۹ شهرتی گسترده برای او به همراه آورد. با این حال، مقالات و اشعار تند و انتقادیاش در این روزنامه موجب تعقیب و حتی زندانی شدن وی شد. جلی پس از آزادی، به دلیل فشارهای سیاسی مدتی ناچار به ترک کشور و اقامت در عراق شد. سرانجام در سال ۱۳۲۳ به تهران رفت و در آنجا با انتشار اشعار و نوشتههای خود در مطبوعات پایتخت، جایگاه خود را به عنوان شاعری برجسته و محبوب در میان مردم تثبیت کرد.
اقامت در تهران مرحله تازهای در زندگی ادبی جلی به شمار میرفت. او با نشریات مختلفی از جمله «چلنگر» و «توفیق» همکاری کرد و آثار طنزآمیز و انتقادی متعددی منتشر ساخت. از مهمترین آثار او میتوان به مثنویهای «کتاب ابراهیم»، «کتاب موسی» و «کتاب علی» اشاره کرد که از نمونههای شاخص طنز ادبی معاصر به شمار میآیند. در هر دو کتاب ابراهیم و موسی، طنز نیشدار او متوجه دربار و حکومت شاه است؛ مثلاً در توضیح دادگاهی که برای شکستن بتها برای ابراهیم ترتیب داده بودند میآورد:
چون که اسناد رو به راه شدند
جمله تحویل دادگاه شدند
آن زمان موقع محاکمه شد
نوبت دستگاه حاکمه شد
_ پسر اسم تو چیست؟ _ ابراهیم
_ پدرت؟ آزر، اهل اورشلیم
_ تو شبیخون زدی به بتخانه؟
تو فتادی به جان بتها؟ _نه!
_تو نمودی به ضرب تیشه جدا
دست و پا از تن بتان؟ _ ابدا!
_ تو نهادی قدم در این خط سیر
که بتان سرنگون شوند؟ نخیر!
_چه کسی خُرد کرده بت ها را؟
_تهمت بی جهت مزن ما را!
_ بگو اصل قضیه را جانم
_ جان تو تو هیچ من نمیدانم
_دست خط پلیس در این باب...
_خواست از من پلیس حق و حساب!
_:از تو اسنادی آمدهست به دست
_مگه حرف پلیس هم سند است؟
_به خیالت که کار ما بازی است؟
_خیر کار شما سند سازی است!
_چه کسی جز تو قاتل بتهاست؟
_کار کار بت بزرگ شماست!
_ناتوان است این بت از حرکت!
_پس چرا خواستید از او برکت؟
اینکه عاجز به کار خویشتن است
از کجا پیشوای مرد و زن است؟
این که هست چوب و قالب بی جان
از کجا می دهد شما را نان؟...
کتاب ابراهیم علاوه بر مضمون غنی دینی و موحدانه، نشاندهنده آزادگی و شجاعت و دانش وسیع او بر تاریخ بود. او این دانش تاریخی و روانی شعر خود را به کار گرفت تا سئوال و جواب ابراهیم را در برابر بازجویان دادگاه زمان ابراهیم به بازجوئی های فرمانداری نظامی تهران آن روز تشبیه کند، و این موجب شهر بسیار او شد.
قسمتهایی از کتاب موسی هم به رفتار درباریان اشاره میکند و تفرعن شاه:
مشتی دله دزد بد خمیره
چون شیر ولی به عشق شیره
سرگرم تعدی و چپاول
تحت نظر ریاست کل!
جمعی سفهای ریقماسی
مامور اداره سیاسی!
با چند ستاره بر سر دوش
مشغول به بند و بست و پاپوش
یک عده شرور مردم آزار
قد کرده علم به نام تیمسار
تصویر پلنگ روی دکمه
مهمیز ظریف پشت چکمه
بودند اینها سپاه فرعون
مستحفظ دستگاه فرعون
فرعون لعین بدین وسیله
غوغا میکرد در قبیله
سرنیزه طلایهدار او بود
شش لول و تفنگ یار او بود
هی غارت کرد و فتنه انگیخت
هی مال به روی یکدگر ریخت
هی کرد فضای ملک تیره
هی جمع نمود پوند و لیره
جمعی متملق و زبان باز
با او بودند یار و دمساز
آنقدر ستایشش نمودند
آنقدر به مدح لب گشودند،
کز جنس بشر جداش کردند
بر خلق جهان خداش کردند!
کردند به وصف او دهان باز:
«ای نام تو بهترین سرآغاز!»
هر چند سر تو طاس و بیموست
این تاس به از هزار گیسوست
روی تو که هست پر کک و مک
از ماه نکوتر است لاشک!
ای شکل تو مظهر ابوالهول
از ترس تو غول خوانده لاحول
قد تو ز غایت درازی
بگرفته چنار را به بازی
از هیکلت ای جناب اعظم
اهرام ثلاثه میکند رم!
از بس که سبیل تو درشت است
بر گرد لبت دو خارپشت است
احکامک لازم الاطاعت
عند الافراد و الجماعت
ای بهر فضیلت و عدالت
کان کرمی به مرگ خالهات!
هر چند که جامع العیوبی
حقا که تو عالم العیوبی
بی حکم تو ابرها نبارند
گاوان دم و شاخ در نیارند!
خاک پای جواهر آسا
سازد چشمان کور بینا!
هر خر که زند ز مدح تو دم
تبدیل شود به صدر اعظم!
القصه ز بس فسانه راندند
وان مردکه را خدای خواندند،
افسانه پوش کارگر شد
دوری ز بشر گرفت و خر شد!
کم کم دم و یال و سم درآورد
بانگ «ان ربکم» برآورد
نقاره چیان خاص درگاه
وقت شب و موقع سحرگاه
گفتند بسی درود فرعون
خواندند همی سرود فرعون...
بخشی از کتاب علی (ع) را، که نامه نگاری معاویه با آن حضرت است اینطور سروده:
نامه معاویه به علی
ای علی ای مخالف عثمان
ای جدل کرده با امام زمان!
ای نشسته به جای پیغمبر
ای بدوشت ردای پیغمبر
ای بدستت کلید بیت المال
ای به اهل طمع نداده مجال
سهم ما از مقام و ثروت چیست؟
بهره ما از این حکومت چیست؟
ما شریکیم با تو یا دشمن؟
لایق سروری تویی یا من؟
سال ها بوده ایم والی شام
عهدهدار امور مالی شام
کار ما بوده است چاپیدن
دانه از نوک مرغ قاپیدن
مردمان را ز راه در کردیم
عاری از دانش و هنر کردیم
تا به حدی که این جماعت کر
نشناسند ماده را از نر!
سر نتابند از اطاعت ما
چشم بسته کنند طاعت ما
مکتب ما که مکتب جهل است
خالق مردمان نااهل است
عدهای بیکمال فضل و ادب
تربیت می شود در این مکتب
درس ما درس مکر و نیرنگ است
حاصل آن فضیحت و ننگ است
آنچه اندر کلاس ما عملی است،
روش و راه دزدی و دغلی است!
متد کتبی و شفاهی ما،
باشد اسباب روسیاهی ما
نشئه بگرفته جای انشا را
جانشین گشته لوله املا را
ما در این ره دلیلشان هستیم
در حقیقت وکیلشان هستیم
دوست داریم این جوانان را
تربیت میکنیم آنان را،
تا در آینده یار ما باشند
همه در اختیار ما باشند
هر چه گوییم بی ادا و اصول
حرف ما را به جان کنند قبول!
از چنین مکتب عریض و طویل
هر کسی گشت فارغ التحصیل
گر به جنگ خداش بفرست،
نکند در منازعت سستی!
(عفو کن گر که گشت قافیهسست
نیست کار بشر همیشه درست)
ای علی با چنین سپه که مراست،
گر نجنبم ز جای خویش خطاست
نیست ممکن به مصر و شام و یمن
هم تو باشی خلیفه و هم من
مصلحت آن که دست برداری
پیش تقدیر سر فرود آری
واگذاری به من زمام امور
شوی از مرکز خلافت دور
کنی از رشحه درایت و هوش
آتش اختلاف را خاموش
دست خود را ز روی دانایی
به برادرکشی نیالایی
دم ز اجرای سنت و احکام
نزنی والسلام نامه تمام!
و این پاسخ حضرت علی علیهالسلام است در شعر ابوتراب جلی:
ای به مال جهان شده مغرور
ای زده تکیه بر اریکه زور
خلق را کرده فاسد و گمراه
یوسف شرع را فکنده به چاه!
میکنی فخر بر ریاست خود؟
میزنی لاف از سیاست خود
سروری بر خران ریاست نیست
دشمنی با خدا سیاست نیست
جمع اسلام را پریش کنی
فخر بر اقتدار خویش کنی؟
سخنت سر به سر دروغ و گزاف
زنی آنگه ز منطق خود لاف
جغد آسا کریه و منحوسی
غره بر خویشتن چو طاووسی
ظاهر آراسته بزک کرده
چهرهای زشت در پس پرده
پرده چو ناگهان فرو ریزد
غول از پشت پرده برخیزد!
آن اثر نیست زیب و زینت را
که شود پردهپوش طینت را
کار تو حیله و ریاکاری
کار من چیست؟ پردهبرداری!
پرده از چهره تو بردارم
در نظرگاه خلق بگذارم
تا بدانند پشت پرده که بود
سبب این فساد و فتنه چه بود
با تو هرگز نبودهام دشمن
فرق باشد میانه تو و من
من نه خصم تو خصم بیدادم
تو گرفتاری و من آزادم
تو اسیر خصال خویشتنی
بنده مال و جاه خویشتنی
من از این مال و جاه بیزارم
روش و راه دیگری دارم
گر درین ره مرا کنند هلاک
هرگز از مرگ خود ندارم باک
بارها رو به مرگ تاختهام
با اجل نرد عشق باختهام
زدهام تیغ در رکاب رسول
کردهام مرگ را به دیده قبول
زخمها خوردهام ز تیر و سنان
برنتابیدهام ز رزم عنان
غرض من از این جهاد و قتال
نه تمنای جاه بود و نه مال
بلکه مقصود نشر ایمان بود
هدف من نجات انسان بود
تا کند ترک جهل و گمراهی
ترک بیداد و کبر و خودخواهی
ترک تهدید و زور و استبداد
ترک نحو به بلاد و قتل عباد
تا نکوبد قوی به فرق ضعیف
تا ندوزد شقی دهان شریف
تا بگیرد متاع دین رونق
تا نشیند به جای ناحق حق
من بدین اصل بوده ام پا بست
تا ابد هم از این ندارم دست
تو طرفدار ظلمتی من نور
من به ایمان مقیدم تو به زور
لاجرم جای بحث و صحبت نیست
سازشی بین نور و ظلمت نیست
من و راهی که دارم اندر پیش
تو ره خویش گیر من ره خویش...
جلی همچنین در سال ۱۳۳۰ نشریه طنزی با عنوان «شبچراغ» منتشر کرد و با وجود دشواریهای فراوان توانست ۲۲ شماره از آن را به چاپ برساند. او در سالهای بعد نیز با سرودن اشعار اجتماعی و سیاسی و همکاری با نشریات مختلف، به عنوان شاعری مردمی و صدای اعتراض جامعه شناخته شد و پس از انقلاب اسلامی نیز با «گلآقا» همکاری خود را ادامه داد.
در سال ۱۳۷۱ شعری سروده است درباره دو جزیره تنب بزرگ و تنب کوچک به این ترتیب:
تنب بزرگ و کوچک ما در خلیج فارس
جزء کویت و مسقط و عمان نمیشود
گر صرف و نحو خواندهای این نکته گوشدار
هرچند نکته حالی نادان نمیشود
گر هر دو تنب را بگذاری به روی هم
هرگز برای پای تو «تنبان» نمیشود!
او علاوه بر نام اصلی خود با امضاهای مستعاری مانند: خفی، رنجبر، خوشهچین، مجید کامروا، جلیل، ندا، شرر، فلانی، بازیگوش، مزاحم و… آثار خود را منتشر میکرد. سرانجام ابوتراب جلی در ۱۴ خرداد ۱۳۷۷ درگذشت و در جوار آرامگاه مرحوم ابوالقاسم حالت یار دیرینش به خاک سپرده شد.
منبع: مهر

















































