
باشگاه خبرنگاران جوان - میگویند تاریخ گاهی از دل یک اتفاق کوچک رقم میخورد. قصهای که از قرن هفدهم در وین برای خیلیها میتواند متعجبکننده باشد، روایتی در سال ۱۶۸۳ وجود دارد که وقتی ترکان عثمانی از محاصره وین عقبنشینی کردند گونیهای قهوه را در اطراف شهر بهجای گذاشتند. هیچکس دقیق نمیداند آن صبح پس از عقبنشینی، چه کسی نخستینبار این گونیها را در وین دید یا به آنها توجه کرد؛ اما آنچه روشن است این بوده که نخستین کافههای وین از دل همین اتفاق متفاوت شکل گرفت.
چارلز امرسون، تاریخ نگار و نویسنده کتاب «۱۹۱۳، در جستجوی جهان پیش از جنگ بزرگ»، درباره این رخداد گفته است که با وجود این اتفاق فرهنگ کافهنشینی و گفتوگو در کافهها همچنان بخش مهمی از زندگی وینیها باقی مانده است؛ کافه جایی برای نشستن، گفتوگو کردن و پیش بردن ایدههایی که در دل همین مکالمههای روزمره شکل میگیرند.
اگر در روایتهای قدیمی، محلی هچمون کافه از دل یک اتفاق بیرونی و تصادفی در تاریخ شهر شکل گرفت، در گذر زمان و قرن بیستویکم معنای آن از یک «شروع» به یک «عادت اجتماعی» تغییر کرد؛ عادتی که دیگر به یک طبقه یا سن خاص محدود نماند و در هر فرهنگ و کشور این عادت روزمره در شکل و شمایلی متفاوت خودش را نشان داد.
سالها پیش اینگونه به نظر میرسید که کافهها قلمرو انحصاری نوجوانها و جوانها هستند؛ فضایی که انگار تنها برای شور و حال سالهای نخست جوانی تعریف شده بود. اما اکنون تماشای زوجهایی که سالهای طولانی از زندگی مشترکشان گذشته، این کلیشه قدیمی را به کناری پرتاب کرده است. زوجهایی که شاید برای ساعتی از دغدغههای خانه و هیاهوی فرزندان فاصله گرفتهاند تا سهمی از «وقت برای خودشان» بردارند. تماشای این آدمها، تمام آن ذهنیتهای جنسیتی و سنی را در هم میشکند.
تصور اینکه کافهها فقط برای نوجوانهایی باشد که قرارهای دوستانه دارند یا برای وقتگذرانی به آنجا میآیند، تصور دوری نیست؛ اما با کمی دقت در موجودیت کافهها میتوان دریافت که این فضاها اصلاً به سن یا گروه خاصی محدود نمیشوند. در کلیترین شکل، کافه جایی است که آدمها برای لحظهای در آن بنشینند، گفتوگویی داشته باشند، دیداری تازه کنند، استراحتی کوتاه بگیرند و بعد دوباره آن فضا را ترک کنند. رفتوآمد به کافههای مختلف در سطح شهر، این نگاه را برای من پررنگتر کرده است.
وقتی وارد کافهای در منطقهای از شمال شرق تهران میشود این فکر برایم به یقین میرسد، زن و شوهری را میبینم که سنشان از پنجاه گذشته است. آنها قهوه سرد و کروسان با موز و توت فرنگی سفارش دادهاند و آرام و ریز با هم صحبت میکنند. گاهی میان حرفهایشان خندهای کوتاه جوانه میزند و گاهی هم هر دو به فکر فرو میروند؛ لابد در ذهنشان دارند برای فلان اتفاق خانوادگی چارهجویی میکنند یا به دنبال راهی برای حل بهمان مشکل روزمره هستند. شاید حضور آنها در کافه استراحت کوتاه در میانه مسیر طولانی زندگی است. آنها با نشستن پشت این میز، به ما نشان میدهند که کافه میتواند همان فضای میانی باشد که در آن، حتی پس از دههها زندگی، هنوز هم میتوان با هم خلوت کرد و به افقهای دور خیره شد.
سر میچرخانم ببینم چه خبر است و آدمها را از بیرون هر نوع اتفاق و جزییات زندگیشان تماشا کنم، وسط کافه میز دو نفرهای است، دو پسر جوان روبروی هم نشستهاند. نگاهم به نوشته درشت روی قاب گوشی یکی از آنها گره میخورد: «ما بد نبودیم، بلد نبودیم.» همین جمله، بهانه گفتگوی من با آنها میشود. میپرسم چه شد که سر از کافه درآوردید؟ یکیشان بعد از مکثی کوتاه و نگاهی که شاید اینگونه است چرا الان این سوال را میپرسی، میگوید: «کمی پیادهروی کردیم و حس کردیم توانمان تمام شده... نیاز به قهوه و کیک داشتیم. البته اینجا پاتوق ماست. گاهی قهوه را میگیریم و در حال رفتن میخوریم، اما امروز احتیاج داشتیم که کمی هم بنشینیم.» وقتی از خستگی مسیر و تکرار حضورشان میگویند، میفهمم کافه برای آنها یک ایستگاه تجدید قواست.
اما آنچه در نگاه اول دیده میشود، همیشه تمام ماجرا نیست. همان صحنهای که برای یک مشاهدهگر صرفاً استراحتی کوتاه در میانه روز به نظر میرسد، در نگاه برخی پژوهشگران علوم اجتماعی میتواند حامل معناهای دیگری باشد. همین فاصله میان تجربه زیسته آدمها و خوانشهای نظری، پرسشی را پیش میکشد که کافه در زندگی امروز دقیقاً چه جایگاهی دارد؛ مکانی برای رهایی از روزمرگی یا فضایی که ناخواسته به بخشی از روایت اجتماعی شهر تبدیل شده است.
اگر در این مشاهدات تامل کنیم درخواهیم یافت که در فریم به فریم این تصویرها در ذهنمان کافه لزوماً بهعنوان یک «نشانه» یا موقعیت از پیشتعریفشده ظاهر نمیشود.
آدمها اگر به کافه میآیند برای این نیست که چیزی به «تصویر اجتماعی» خود اضافه کنند، بلکه برای این است تا برای مدتی از ضرورت معنا دادن به همهچیز فاصله بگیرند. با این حال، نگاه تئوریک و کلان به فضاهای شهری، همیشه این سادگی ناب را برنمیتابد. چون میبینیم ادبیات کلاسیک و رسمی جامعهشناسی اصرار دارد که به هر کنش روزمرهای، لایهای از تحلیل و نشانه را سنجاق کند.
برای درک تفاوت میان «واقعیت ملموس کف کافهها» و «تئوریهای دانشگاهی»، میتوان به خوانش رایج میان برخی جامعهشناسان اشاره کرد؛ در چنین نگاهی، مسئله دیگر صرفاً نوشیدن یک فنجان قهوه یا گذراندن ساعتی در کنار دوستان نیست. چون این پرسش مطرح میشود که فضاهای شهری امروز چگونه میتوانند فارغ از معناهای اجتماعی عمل کنند یا اینکه فضاهای اجتماعی بستری گستردهتر از روابط و نشانهها قرار میگیرد.
کافهها در سالهای اخیر، فقط بخشی از جغرافیای مصرف شهری نبودهاند. بسیاری از این فضاها، خواسته یا ناخواسته، وارد میدان معنا و بازنمایی اجتماعی شدهاند؛ جایی که دیگر مسئله فقط سرو قهوه یا تزیین رنگارنگ کیک نیست، بلکه نوعی تصویر از هویت، سبک زندگی و حتی نسبت افراد با فضای اجتماعی پیرامونشان نیز شکل میگیرد. باید بدانیم در شهر امروز، فضاها دیگر صرفاً کارکرد خدماتی ندارند؛ آدمها گاهی از طریق انتخاب یک کافه، موسیقی آن، فضای بصریاش یا حتی حالوهوایی که در آن تجربه میکنند، بخشی از سلیقه، جهانبینی و زیست اجتماعی خود را بازنمایی میکنند، این نظرات نیما موسوی جامعهشناسی است که در دانشگاه تهران تحصیل کرده است.
همین مسئله باعث شده کافهها نیز مانند بسیاری از فضاهای عمومی، بیش از گذشته در معرض خوانش و تفسیر اجتماعی قرار بگیرند. گاهی این بازنمایی در طراحی فضا دیده میشود، گاهی در انتخاب نشانهها و تصاویر، گاهی در واکنش یک مجموعه نسبت به اتفاقات پیرامونش. او حتی در دورههای ملتهب اجتماعی، این حساسیت جامعه را نسبت به این نشانهها بیشتر میداند؛ تا جایی که کوچکترین رفتار یا عنصر بصری هم میتواند معنایی فراتر از کارکرد عادی خود پیدا کند.
او این وضعیت را بخشی از تغییرات زندگی شهری امروز میداند؛ تغییری که در آن مرز میان «فضای خدماتی»، «کنش فرهنگی» و «واکنش اجتماعی» دیگر مثل گذشته شفاف و قطعی نیست. به گفته این جامعهشناس، واکنش مردم به یک رفتار نمادین، معمولاً فقط واکنش به خود آن عمل نیست، بلکه به معنایی مربوط میشود که آن رفتار در یک مقطع اجتماعی و عاطفی مشخص پیدا میکند. جامعه در دورههای پرتنش، فقط به خود اتفاقات نگاه نمیکند؛ بلکه نسبت به نشانهها، جزئیات و موضعها نیز حساستر میشود و مدام تلاش میکند نسبت افراد و فضاها را با احساس جمعی تشخیص دهد. نمیدانم یادتان هست یا نه، اما برخی منتقدان هم این نقد را در مورد عادل فردوسیپور در برنامه ورزشی «نود» مطرح کرده بودند، چون مجری در مواردی از چارچوب صرفاً ورزشی فراتر میرفت و به موضوعاتی ورود میکرد که از نظر آنها میتواند اجتماعی یا حتی سیاسی تلقی شود؛ که اصلا جایش در برنامه ورزشی نبود ولی در رسانه بازتاب پیدا میکرد و مردم نسبت به آن موضعگیریها واکنش نشان میدادند.
این جامعهشناس معتقد است به همین دلیل نمیتوان انتظار داشت فضاهای عمومی همچون کافه جدا از وضعیت اجتماعی عمل کنند. همانطور که مردم در بزنگاههای مختلف واکنش نشان میدهند، کسبوکارها و فضاهای شهری هم گاهی تلاش میکنند نسبت خود را با فضای پیرامونشان نشان دهند؛ چه این نسبت از طریق یک نشانه کوچک بروز پیدا کند، چه از خلال یک رفتار نمادین. با این حال، نوع مواجهه جامعه با این کنشها همیشه یکسان نیست. معمولاً رفتارهایی که با احساس عمومی جامعه همسو تلقی میشوند، پذیرش بیشتری پیدا میکنند و در مقابل، رفتارهایی که دور از حالوهوای جمعی به نظر برسند، میتوانند حساسیت یا واکنش منفی ایجاد کنند.
در چنین شرایطی، حتی اگر بسیاری از مردم همچنان کافه را صرفاً فضایی برای استراحت، قرار یا فاصله گرفتن کوتاه از فشار روزمره بدانند، کافی است یک رفتار یا نشانه وارد فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی شود؛ آن وقت همان عنصر کوچک، از یک تجربه محدود شخصی خارج میشود و به موضوعی عمومی تبدیل میشود. همین مسئله است که وضعیت فضاهای شهری را پیچیدهتر از گذشته کرده؛ زیرا دیگر نمیتوان به سادگی میان امر خصوصی و عمومی مرز قطعی گذاشت.
این جامعهشناس ادامه میدهد، مسئله فقط درست یا غلط بودن یک رفتار نیست، بلکه فهم زمینهای است که آن رفتار در آن معنا پیدا میکند؛ اینکه جامعه در چه وضعیت روحی، تاریخی و عاطفیای قرار دارد و چرا بعضی نشانهها در یک دوره پذیرفته میشوند و همان نشانهها در موقعیتی دیگر میتوانند محل تنش شوند. شاید پیچیدگی اصلی زندگی معاصر باشد، چون دقیقاً اتفاقات از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که فضاهای روزمره، ناخواسته به بخشی از خوانش اجتماعی و احساس جمعی تبدیل میشوند.
با این حال، فاصله میان تحلیل و تجربه روزمره همچنان باقی است. آنچه در سطح نظری بهعنوان نشانه، بازنمایی یا کنش اجتماعی خوانده میشود، در تجربه بسیاری از آدمها شکل دیگری دارد؛ تجربهای که بیشتر از آنکه درگیر معناهای کلان باشد، با نیازهای ساده و ملموس زندگی گره خورده است. شاید به همین دلیل باشد که روایت کافه از پشت میزهای فضایی آکادمیک با روایت آن از پشت میزهای خود کافه همیشه یکسان به نظر نمیرسد.
چون شنیدن دیدگاههای جامعهشناختی درباره کافه، ارزش این فضا را به عنوان یک پدیده مورد مطالعه نشان میدهد، اما بررسی نزدیکتر رفتار آدمها به ما ثابت میکند که تئوریهای کلان، گاهی دچار «افراط در تفسیر» میشوند. جامعهشناسی تمایل دارد همه چیز را در قالب نشانهها، بزنگاههای ملتهب سیاسی و بازنمایی هویت ببیند؛ اما واقعیت این است که زندگی روزمره مردم، بسیار سادهتر، عمیقتر و رهاتر از فرمولهای دانشگاهی جریان دارد.
آن زوج پنجاهساله یا آن دو جوان خسته، در کافه ننشستهاند تا «موضع اجتماعی» خود را به رخ بکشند یا سلیقه سیاسیشان را بازنمایی کنند. آنها به کافه پناه آوردهاند تا دقیقاً برعکس، برای ساعتی هم که شده از سنگینی این تفسیرها و قضاوتهای مدام جامعه فرار کنند.
اگر قرار باشد هر سکوت، هر المان، هر سفارش و هر موسیقی را به یک واکنش نمادین یا لایه فرهنگی ربط دهیم، حق «زندگی صرف» و استراحت را از آدمها گرفتهایم. کافه میدان جنگ نشانهها نیست؛ فقط فضایی است برای سبکتر کردن بار زندگی. تقلیل دادن این نیاز ملموس و ساده انسانی به ساختارهای پیچیده جامعهشناختی، ندیدن خود آدمها و پناه بردن به دنیای انتزاعی تئوریهاست. آدمها به کافه میآیند تا به هیچچیز معنا ندهند و دقیقاً در همین بیمعنایی است که آرامش گمشدهشان را پیدا میکنند.
منبع: مهر

















































