جمعه, ۲۹ تیر, ۱۴۰۳ / 19 July, 2024
مجله ویستا

نگاهی به نمایش”آگراندیسمان” نوشته و کارگردانی اکبر قهرمانی


نگاهی به نمایش”آگراندیسمان” نوشته و کارگردانی اکبر قهرمانی

روایت ۵۰ ساله خاطره

در نمایش‌های بسیاری که هر کدام ممکن است از نظر موضوعی، سبک و شکل اجرایی با هم متفاوت باشند، از راوی استفاده شده است. راوی در برخی مواقع کاراکتری است که مانند یک قصه‌گو عمل کرده و خارج داستان است، در برخی مواقع خود با بعضی صحنه‌ها درگیر می‌شود و در نهایت در تعدادی از نمایش‌ها راوی کاراکتری است که داستانی از زندگی خود یا دیگران را تعریف کرده و همزمان با آن درگیر شده و اثرات آن در زمان حال‌ روی وی قابل مشاهده است.

از طرف دیگر می‌توان با نگاهی از دریچه ‌ادبیات داستانی نیز به شیوه ‌روایت در نمایش پرداخت و آغاز این نگاه می‌تواند با طرح این سوأل همراه باشد که آیا در نمایش هم می توان از زاویه دید برای روایت یک ماجرا سود جست. زاویه دید یا نظرگاه یکی از عناصر مهم روایتگری در داستان است. در نمایش در بیشتر مواقع از زاویه دید سوم شخص استفاده می‌شود که نویسنده با نگاهی از بیرون همه ‌کاراکترها را زیر نظر گرفته و هر کدام را به تناسب جایگاه خود در روند پیشرفت داستان وارد ماجرا کرده، به آن‌ها اکت‌های مورد نظر را بخشیده و در صورت لزوم آنان را از صحنه خارج می‌سازد. اما در برخی از نمایش ها این زاویه دید سوم شخص با زوایای دید دیگری در می آمیزد، البته این اتفاق بارها به شکل ملموس‌تر و کامل‌تری در ادبیات داستانی رخ داده است.

در نمایش"آگراندیسمان" نیز با زادیه دیدی مواجه می‌شویم که نویسنده آن را به کاراکتر اصلی یعنی ابراهیم سیاح بخشیده است. ابراهیم سیاح که بر خلاف نامش ظاهراً هرگز از مشهد‌(محل زندگیش) دور نشده است، عکاسی است که در سنین پیری به یاد خاطره‌ پنجاه سال پیش افتاده و روایتی از زندگی خود را آغاز می‌کند.

خاطره‌ای که در آن دختری با چادر و روبنده به نزد او اومده و او از چهره ‌دختر عکس انداخته است. دختر که دختر حاجی نامیده می‌شود، هرگز برای گرفتن عکس خود به عکاسی باز نمی‌گردد و ابراهیم که به او دل باخته پنجاه سال منتظر بازگشت او می‌ماند. این روایتی است که در آن ابراهیم به عنوان گوینده از زاویه دید اول شخص داستان زندگی خود را برای تماشاگران می‌گوید. انتخاب این زاویه دید در نمایش باعث شده که ابراهیم در تمام مدتی که روایت خود را می‌گوید، چه زمانی که از پنجاه سال پیش سخن می‌گوید و چه روزهای دیگر زندگیش، در زمان حال به سر ببرد، بدین صورت که نویسنده ‌نمایش که کارگردان آن نیز است، در هیچ صحنه‌ای ابراهیم را جوانتر از آنچه روی صحنه می‌بینیم نشان نمی‌دهد. در صورتی که با چند تمهید کوچک در متن و اجرای نمایش امکان داشت ابراهیمی در سنین مختلف بر روی صحنه ببینیم که این موضوع فضای متنوع‌تری به نمایش می‌بخشید. بدین ترتیب با نمایشی روبرو می‌شویم که راوی آن پیرمردی است هفتاد ساله که روایت او در برخی صحنه‌ها با حضور دختر حاجی که به او دل بسته است و بوریس خان که صاحب اصلی عکاسی مانی و صاحب‌کار سابق اوست قطع و دوباره وصل می‌شود.

با وجود این که ایده اولیه داستان نمایش یعنی عشقی پنجاه ساله و کهنه شده که هیچ گاه بازنمی‌گردد ایده‌ جذاب به نظر می‌رسد که می‌تواند امکانات نوشتاری و صحنه‌ای متعددی را در اختیار نویسنده و کارگردان قرار دهد، در عمل با نمایشی خسته کننده روبرو می‌شویم. حضور دختر حاجی و بوریس خان به عنوان بخشی از خاطرات او می‌توانست به خیالاتی منجر شود که فضایی اکتیو و پر انرژی به وجود آورد. فضایی که در آن کاراکتر اصلی در جهانی از خاطرات و خیالات متنوع دست و پا زده و خود را بازنمی یابد، اما با متن و اجرای کنونی نمایش"آگراندیسمان" عملاً به نمایشی کسل کننده تبدیل می‌شود که در فضایی یکنواخت با بازی‌های یکنواخت می‌گذرد و حتی داستان آن نیز نمی‌تواند گیرایی لازم را برای دنبال کردن نمایش در مخاطب ایجاد کند. داستانی که در آن معلوم نمی‌شود پس از پنجاه سال چرا و از کجا دختری بدون روبنده و چادر دختر حاجی، اما کاملاً به شکل و شمایل او در عکاسی مانی که سال‌هاست متروکه افتاده ظاهر می‌شود و عکسی را که سه روز پیش مرد جوانی که کاملاً مشخصات جوانی ابراهیم سیاح را دارد از او انداخته، می‌خواهد.

این آمد و رفت که هیچ موقعیت جدیدی ایجاد نمی‌کند و حتی در روند کلی داستان نیز تغییری نمی‌دهد تنها این پرسش را در مخاطب بر می‌انگیزد که چرا و به کدام منظور نامعلوم نویسنده ‌نمایش پنجاه سال از عمر ابراهیم را نادیده گرفته، زمان را به هم ریخته و موقعیتی می‌سازد که در آن تکلیف کاراکترها مشخص نیست. موقعیتی که در آن دختری در عکاسی متروکه‌ای از پیرمردی عکسی را می خواهد که ممکن است جوانی آن پیرمرد از او انداخته باشد! و دیگر آن که سوأل و جواب هایی که می‌توانست این صحنه را بین این دو کاراکتر به صحنه‌ای از کشف و شهودی تازه تبدیل کند یا ابراهیم را از خوابی که سال‌ها در آن خفته بیدار کند و اتفاقی تاثیرگذار در روند داستان محسوب شود، هرگز رد و بدل نمی شود. دیالوگ های بی روح و بی منطق بین آن دو جریان دارد که نه چیزی را به پیش می‌برد و نه نکته‌ای از گذشته را فاش می‌کند.

با وجود این که نمایش سه کارکتر اصلی یعنی ابراهیم سیاح و دخترحاجی و بوریس خان را دارد؛ اما بیشتر به مونولوگی یکنواخت و خسته کننده شبیه است که بیش از آن که به نمایش تبدیل شده باشد به داستانی کوتاه می‌ماند که کسی از روی آن می‌خواند.

چفت و بست لازم بین اتفاقات وجود ندارد و نویسنده خود را ملزم نمی‌بیند تا تکلیف داستان و ماجرا را با مخاطب روشن کند. داستان به گنگی و بدون جذابیت پیش می‌رود. ابراهیم سیاح عاشق دختر حاجی می‌شود که ظاهراً از عالم خیال است و وجود خارجی ندارد و او تمام بازار را به جست‌وجوی حجره ‌پدر او گشته و نیافته. این در حالی است که در مونولوگ کوتاه دختر حاجی خود او از سینما رفتن‌هایش و عکاسی مانی حرف می‌زند و وجود خارجی او پس از این نادیده گرفته می‌شود. نه ابراهیم و نه تماشاگر نمی‌فهمند دختر حاجی که بود و از کجا آمده و به کجا رفته است. این داستان ناتمام بدون آن که به نتیجه‌ای برسد به داستانی دیگر پیوند می‌خورد که ماجرای جایزه بردن‌های ابراهیم به خاطر عکس‌های او و سرگشتگی او است که معلوم نیست چه ارتباطی با روند داستان دارد و یا چه تاثیری بر آن می‌گذارد.

به نظر می‌رسد نخستین صدمه‌ای که نمایش"آگراندیسمان" خورده از نمایشنامه است که در آن روابط علت و معلولی نادیده گرفته شده‌اند و نتیجه‌ آن داستانی یکنواخت شده که به گونه‌ای یکنواخت‌تر اجرا می‌شود. در کارگردانی نمایش نیز همچون نمایشنامه ‌آن اکت موثری وجود ندارد. میزانسن‌ها بدون هدف هستند و بازیگرها به گونه‌ای هدایت شده‌اند که نمی‌توانند فضای یکنواخت نمایشنامه را در هم بشکنند. استفاده از کمترین دکور و فضای نیمه خالی که در آن‌ها تنها قاب‌هایی به چشم می‌خورند که معرف قاب عکس یا دوربین عکاسی یا پرده‌ عکاسی هستند و نیز جا به جا کردن آن‌ها برای تغییر صحنه، به جز یکی دو صحنه ‌کوتاه نمی‌تواند چندان در جذب مخاطب موثر باشد.

افسانه نوری