پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
مجله ویستا

زبان دین و زبان علم


یكی از مقولاتی كه باید در تنقیح رابطه علم و دین, مورد بررسی قرار گیرد, زبان دین و زبان علم است

یكی از مقولاتی كه باید در تنقیح رابطه علم و دین، مورد بررسی قرار گیرد، زبان دین و زبان علم است. هر یك از این دو مقوله، خود ساحتی عظیم برای تحقیق است و مسائل متنوعی را در بر می‏گیرد، كه اینجا مجال ذكر آن نیست، ولی یكی از نظریات موجود در زبان دین، نظریه استقلال زبان دین است كه گاه از آن به عنوان «فدئیسم‏»fideism تعبیر می‏شود. فدئیسم ظاهرا از ریشه لاتینی "fides" به معنای «ایمان‏» مشتق شده است.۱ و مقصود از آن نظریه‏ای است كه حیات ایمانی را مستقل از دیگر ساحتهای حیات انسانی و خصوصا عقلانیت وی می‏داند و درنتیجه زبان دین را مستقل از دیگر زبانها می‏بیند.۲ كسان بسیاری به گونه‏ای از فدئیسم قائل بوده‏اند، اما دو تن از افراطی‏ترین مدافعان آن در قرن حاضر، سورن كی‏یركگارد و ویتگنشتاین Wittgenstein بوده‏اند كه هر یك از طریق خاص خود به این نظریه رسیده‏اند. در آنچه به دنبال می‏آید، فدئیسم ویتگنشتاین را در حد اجمال مورد بررسی قرار می‏دهیم، اما قبل از آن ذكر نكاتی لازم است. اول، شاگردان ویتگنشتاین و تابعین وی هریك به نوعی به دفاع و تبیین فدئیسم پرداخته‏اند. مثل نورمن مالكم N. و فیلیپس D.Z.Philips بررسی و تحلیل این آراء در چنین مختصری ممكن نیست، در جای دیگری به این مهم پرداخته‏ام سلسله بحثهای زبان دین كه در دست تدوین است . اما در عین حال در حد مقدور به برخی از آنها اشاره خواهم كرد، چون در روشن شدن نظریه ویتگنشتاین موثرند. دوم، در بحثهای آتی عمدتا نظر معطوف به زبان دین است، ولی چنانكه از تقریر ویتگنشتاین روشن خواهد شد، فدئیسم به‏عینه در زبان علم هم قابل جریان است، لذا زبان علم را نیز زبانی مستقل می‏بیند كه قابل داد و ستد با بیرون آن زبان نیست. سوم، در باب فدئیسم مطالب مستقل زیادی از ویتگنشتاین در دست نیست. آنچه هست تذكرات و اندیشه‏های جسته‏گریخته اوست كه در پاره‏ای مكتوباتش وجود دارد، به علاوه یادداشتهای یكی از شاگردان وی Y.Smythies در باب فلسفه دین كه تحت عنوان «درسهایی در باب اعتقاد دین‏» Lectures on Regigous Belief به چاپ رسیده است.

زبانی یكتا

ویتگنشتاین معتقد است زبان دین، زبانی یكتاست Sui genris كه فهم و ارزیابی آن باید فقط بر اساس معیارهای یك زبان مستقل دینی صورت گیرد. وقتی درباره خدا معتقد می‏شویم خدا وجود دارد، این اعتقاد شبیه اعتقاد به وجود اشیاء دیگر نیست. اعتقاد نداشتن به خدا نوعی وهن است، اما اعتقاد نداشتن به وجود اشیاء دیگر چنین نیست. زبان دین را نمی‏توان صرفا بیانگر احساسات گوینده یا برانگیزنده احساسات مخاطب دانست. التزام به چنین نظر نامعرفتی non - Cognitivist در باب گفته‏های دینی، نمی‏تواند با واقعیت این گفته‏ها منطبق باشد، اما ویتگنشتاین اضافه می‏كند «زبان دینی مشابه هیچ گفته دیگری هم نیست. مفاد آن همان است كه هست. اصلا چرا باید بتوان چیز دیگری را جانشین آن ساخت؟ » از نظر ویتگنشتاین، وقتی یك مؤمن معتقد می‏گوید «من به قیامت اعتقاد دارم‏» و یك غیرمعتقد می‏گوید «من به قیامت اعتقاد ندارم‏»، اینها همدیگر را نفی نمی‏كنند. چون سخنشان دارای یك مفاد و یك نقش نیست. اینها در دو عالم یا دو سیستم مختلف سخن می‏گویند و لذا نفی یكدیگر نمی‏كنند. به همین جهت آوردن شواهد و استدلال بر صحت‏یك گفته وجهی ندارد. این گفته‏ها، صرفا تجربی نیستند. یك معتقد ممكن است كاملا مطلع باشد كه شواهد بسیاری علیه وجود قیامت اقامه شده است، ولی در عین حال هنوز در اعتقاد خود پابرجا باشد. اعتقاد در اینجا شبیه تصمیم گرفتن راجع به یك نحوه زندگی است تا بیان یك مفاد تجربی و یا پیش‏بینی خاصی در باب عالم.

نحوه‏های حیات Forms of Life

زبان دینی نوعی بازی خاص است كه به نحوه حیات مؤمنان وابسته است. انسان دارای نحوه‏های حیات forms of Life متعددی است و هر انسانی تصمیم می‏گیرد چه نحوه‏ای از حیات را برگزیند. ویتگنشتاین، چنانكه فون رایت Von Wright گفته‏است‏شدیدا تحت‏تاثیر كی‏یركگارد و داستایوفسكی بوده است. كی‏یركگارد از نوعی استدلال ایمان دفاع می‏كرد و معتقد بود نباید به دنبال عقلانی ساختن دین از طریق استدلال و برهان باشیم، دین امری غیرعقلانی است. ویتگنشتاین هم با چنین نگرشی می‏گوید كاربرد لفظ «خدا» در زبان كاربرد خاصی است و مربوط می‏شود به معنایی از حیات كه انسانها درك می‏كنند. دین را نباید با استدلال مبرهن ساخت‏یا با عقلانیت فلسفی آن را موجه ساخت; دین صرفا نوعی زندگی است: باید آن را زیست‏یا نزیست! و این زیستن یا نزیستن تا حدی وابسته به فرهنگی است كه شخص در آن واقع شده و تا حدی هم مربوط به تعهدات و تصمیمات خود شخص است. فیلسوفانی كه از فدئیسم ویتگنشتاین دفاع می‏كنند و زبان دین را به نحوه‏های حیات برمی‏گردانند اجمالا، سخنشان این است كه فهم مفاهیم‏دینی Rligious Concepts صرفا از طریق شركت جستن در این نوع حیات خاص یعنی حیات دینی ممكن است. زبان دین بخشی اساسی از این حیات دینی است كه در ظرف و بستر آن صورت می‏پذیرد. به این ترتیب مفهوم «خدا» و «بخشندگی‏» و «عطوفت‏خدا» و ... همه از طریق دریافت درونی دین ممكن است: یعنی دریافت مؤمنی كه در حیات دینی شركت جسته و الا از منظر یك انسان بیرونی، این الفاظ دلبخواهی و خیالی خواهد بود. همین نكته را به صورتی تمام‏تر در مقاله‏«فهم جامعه بدوی‏» Understanding A Primitive Society مطرح می‏كند. ما اگر بخواهیم از دشواریها و ناسازگاریهای موجود در انجام پاره‏ای اعمال در یك جامعه، سخن به میان آوریم، این فقط در رابطه با مسائل مطروحه در انجام آن اعمال، قابل فهم خواهد بود. در خارج آن بستر خاص، ما نمی‏توانیم بفهمیم كه چه چیزی مساله‏دار بوده است. این سخن وینچ در واقع تكرار همان ادعا است كه هر گونه فهم، نقد و ارزیابی یك نحوه حیات یا فرهنگ یا اعتقادات دینی خاص، فقط از درون آن ممكن است; مساله‏ای كه بعدا بیشتر به آن خواهیم پرداخت. در اینجا فقط به این لازمه آن اشاره می‏كنیم كه فهم مفاهیم دینی فقط با شركت جستن در نحوه‏ای از حیات كه مختص به مؤمنان است، ممكن می‏شود. ما با شركت جستن در این نحوه حیات، از طریق رسوم و عادات و روش‏های كسانی كه این نحوه حیات را پذیرفته‏اند، از معیارهای مفاهیم دینی و خدایی آگاه می‏شویم.

در ساحتی فراختر: فهم واقعیت

آنچه در باب فهم زبان دین و اعتقادات دینی گفتیم، در ساحتی فراتر، در فهم دیگرمفاهیم بیگانه از فرهنگ فهمنده هم قابل طرح است. پیتر وینچ در مقاله‏ای كه كمی پیشتر نام بردیم، به نقادی گفته‏های محقق انسانشناس ایوانس پریكارد در این زمینه می‏پردازد. موضوع بحث، شناختن تصورات قبیله‏ای بدوی چون آزند Azande در باب جادو است. ایوانس پریكارد می‏پذیرد كه شناختن تصورات آنها، باید از طریق برداشتهای خود آزندها صورت گیرد و این فقط با مراجعه به بافت اجتماعی و نحوه‏های حیات آنها ممكن است. اما اضافه می‏كند كه ما بر اساس داده‏های علمی زمان خود می‏دانیم كه جادوی آزندها، تخیلی بیش نیست. تبیین‏های علمی ما از این امور مطابق با واقعیت عینی است، ولی اعتقادات جادوگرانه آزندها نه. این گفته ایوانس - پریكارد مورد نقادی دقیق و موشكافانه وینچ قرار می‏گیرد. چه كسی گفته است در حالی كه تصورات آزندها از واقعیت غیر از تصورات ما است، تصورات علمی ما مطابق با واقعیت‏بالفعل است و تصورات آنها نه؟ علوم تجربی چهارچوبی نیستند كه صدق و مفهوم‏داری همه گفتارهای انسانی با آن سنجیده شود۹. وینچ دو تقریر مختلف برای تایید نكته فوق دارد كه هر یك می‏تواند دفاعی برای فدئیسم ویتگنشتاین تلقی شود. تقریر اول، «واقعیت‏» و «لا واقعیت‏» مفاهیمی نیستند كه دارای محكی ثابت و مستقل از زمینه‏های خاص باشند. اینكه چه چیزی واقعی است‏یا اینكه واقعیت چیست اگر به صورتی كاملا كلی مطرح شود، دارای معنایی معین نیست. ما از اقعیت‏یك شی‏ء فقط در نحوه‏ای خا از حیات، می‏توانیم سخن بگوییم. هیچ تصور فرا زبانی یا مستقل از زمینه در مورد «واقعیت‏» وجود ندارد كه بر اساس آن بتوان به ارزیابی و سنجش نحوه‏های حیات پرداخت. «واقعیت نیست كه به زبان معنا می‏بخشد. آنچه واقعی است و آنچه غیرواقعی، خود را در معنایی كه زبان دارد، نشان می‏دهد. به علاوه هم تفكیك میان واقعی و غیرواقعی و هم مفهوم مطابقت‏با واقع، خود به زبان ما متعلق‏اند». تفكیك میان واقعی و غیرواقعی، بخشی از هر زبانی را تشكیل می‏دهد. این تفكیك همچون مفهوم «تری‏» مقابل خشكی نیست. انسان می‏تواند تصور كند كه زبانی متضمن چنین مفهومی نباشد، اما به سختی می‏توان تصور كرد كه «زبانی‏»، تفكیك میان واقعی و غیرواقعی را متضمن نباشد. با این وجود، ما نمی‏توانیم میان واقعی و غیرواقعی تفكیك قائل شویم، مگر بفهمیم كه این تفكیك در زبان چگونه عمل می‏كند. بنابراین، اگر بخواهیم معنای این دو لفظ را بفهمیم، باید كاربردهای بالفعل آنها را در زبان مورد بررسی قرار دهیم. وقتی ایوانس - پریكارد تصورات آزندها در باب جادو را غیرواقعی می‏خواند همچون كسی كه كل گفتگوهای دینی در باب خدا را غیر قابل فهم و ناسازگار می‏داند، ناخودآگاه، خود سخنانی نامفهوم گفته است. چون تصورات خاص آنها از «واقعیت‏» از ناحیه كاربرد بالفعل و واقعی لفظ «واقعیت‏» حاصل نشده است، و آنها به خطا گمان می‏كنند كه كاربرد خاص خودشان از «واقعیت‏» معیاری است كه همه نحوه‏های حیات را می‏توانند با آن ارزیابی كنند. این گفته ایوانس - پریكارد كه «معیارهای به كار گرفته شده در آزمایشات علمی رابطه درست میان ایده‏های ما و یك واقعیت مستقل را تشكیل می‏دهد» خود نه یك فرضیه علمی است و نه یك گفته تجربی. «واقعیت مستقل‏» و «رابطه واقعی‏» با آن، مفاهیمی هستند كه كاربرد ثابت و معین ندارند و فقط با اشاره به زمینه‏ای خاص معنا پیدا می‏كنند.

تقریر دوم

وینچ در كتاب «ایده یك علم اجتماعی‏» The Idea of a Social Science تقریر دیگری از مطلب بالا به دست می‏دهد. منطق به عنوان یك تئوری صوری از ترتب، به‏طور سیستماتیك، نحوه‏های ترتبی را كه در حیات اجتماعی یافت می‏شود، آشكار می‏سازد. چه می‏توان گفت و چه نمی‏توان گفت، چه خبری از چه خبری استنتاج می‏شود، همه از لوازم معیارهای «معقولیتی‏» است كه در نحوه‏های حیات اجتماعی نهفته است، لذا نمی‏توان معیارهای منطق را در مورد نفس نحوه‏های حیات اجتماعی، به كار بندیم. «علم‏» یك چنین نحوه حیات اجتماعی است و «دین‏» نحوه دیگر و هر یك معیار معقولیت مختص به خود را دارد. فقط در داخل علم یا دین یك فعل می‏تواند منطقی یا غیرمنطقی باشد، اما بیرون از آن نه. به عنوان مثال می‏توان گفت‏برای یك عالم تجربی این غیرمنطقی است كه نتایج‏یك آزمایش خاص تجربی را كه به نحو صحیحی انجام شده است، نپذیرد و همین‏طور این برای یك دیندار غیرمنطقی است كه قدرت خود را علیه خدا به كار گیرد، اما این بی‏معناست كه بگوییم «دین‏» یا «علم‏» در كل غیرمنطقی است، همان‏قدر كه اگر بگوییم موسیقی خوش‏رنگ است‏یا بدرنگ یا بگوییم سنگها یا ازدواج كرده یا طلاق گرفته‏اند! این بیان وینچ اولا، نوعی استقلال مفهومی برای نحوه‏های حیات اجتماعی مثل دین و علم و اخلاق قائل است. ثانیا، نوعی تفكیك میان نحوه‏های حیات را دربردارد، به طوری كه با معیارهای یك نحوه حیات اجتماعی نمی‏توان درباره نحوه دیگر حیات اجتماعی سخن گفت. وینچ در اینجا مثل ویتگنشتاین و دیگر فدئیست‏ها می‏گوید: هر نحوه گفتار را باید بر حسب خودش فهمید و نمی‏توان یك نحوه گفتار را از بیرون مورد نقادی قرار داد. هرگاه شكل خاصی در علم یا دین رخ دهد، این نقادی باید از درون یك گفتار خاص صورت گیرد.


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.