چهارشنبه, ۱۲ بهمن, ۱۴۰۱ / 1 February, 2023
مجله ویستا

تجزیه طلبی و توسعه طلبی در قرن ۲۱


تجزیه طلبی و توسعه طلبی در قرن ۲۱

در طول تاریخ سلطنتی مدرن, شیوه «تفرقه بینداز و حکومت کن» عنصری اساسی در سیاست کشورهای اروپایی کوچک و تهی از منابع برای تصاحب ملت های بسیار بزرگ و پر جمعیت و سرشار از منابع طبیعی بوده است

در طول تاریخ سلطنتی مدرن، شیوه «تفرقه بینداز و حکومت کن» عنصری اساسی در سیاست کشورهای اروپایی کوچک و تهی از منابع برای تصاحب ملت های بسیار بزرگ و پر جمعیت و سرشار از منابع طبیعی بوده است. گفته می شود که برای هر افسر بریتانیایی در هند، ۰۵ نیروی مسلمان، هندو و سیک وجود داشت. اشغال آسیا و آفریقا توسط افسران سفیدپوست اروپایی هدایت می شد و جنگ را سربازان سیاهپوست و زردپوست انجام می دادند. تفاوت های مذهبی، فرقه ای، منطقه ای، نژادی، قبیله ای و دیگر تفاوت ها همگی بهانه های سیاسی می شدند تا مردم استثمار شوند. این گونه بود که شرایط برای امپراتوری مهیا می شد تا مردم را به جان هم بیندازد و سپس کشور هدف را شکست دهد. در دهه های اخیر توسعه طلبان ایالات متحده سردمداران بزرگ استراتژی «تفرقه بینداز و حکومت کن» شده اند.

در ۰۱۹۷ سازمان سیا تغییری را در سیاست خود ایجاد کرد، تغییری از فضایل دوگانه کاپیتالیسم و دموکراسی، به فعالیت هایی مثل کمک مالی و رهبری مذهبی و نژادی و کمک به سردمداران منطقه ای علیه هر حکومت ملی مستقل و یا هر حکومت ملی که با توسعه طلبی جهانی آمریکا دشمن است.

ایالات متحده در توسعه طلبی از دو روش استفاده می کند: یکی حمله مستقیم نظامی و دیگری برافروختن شعله جنبش های تجزیه طلبانه که می تواند به رویارویی نظامی نیز منجر شود.

توسعه طلبی قرن ۱۲ تجربه های وسیعی از هر دو روش در بسیاری از کشورها از جمله عراق، افغانستان، ایران، لبنان، چین (تبت) بولیوی، اکوادور، ونزوئلا، سومالی، سودان، میانمار و فلسطین داشته است. در حقیقت در هر کشوری که ایالات متحده نتواند یک رژیم ثابت وابسته به خود را داشته باشد، با کمک مالی و بزرگ کردن سازمان های تجزیه طلب و استفاده از رهبرانی که مسایل مذهبی، نژادی و منطقه ای را دستاویز خود قرار دهند، این فعالیت ها را انجام می دهد.

همانند اصول توسعه طلبی سنتی، واشنگتن فقط در کشورهایی از جدایی طلبان حمایت می کند که حکومت آنها ازپذیرش امپراتوری ایالات متحده سرباز می زند. به بیان دیگر، ایدئولوژی امپریالیسم نه «ریاکارانه» است و نه مربوط به «استانداردهای دوگانه» (همان طور که توسط منتقدان لیبرالشان متهم می شوند) بلکه آنها علناً با سنجش همه جنبش های تجزیه طلب با محک «پذیرش امپریالیسم»، معیارهای تعریف شده خود را اعمال می کنند. در مقابل منتقدان امپراتوری ایالات متحده هم از این جنبش ها به اسم «حق تصمیم برای خود» حمایت می کند.

در این میان کشورهای مستقلی که مخالف تجزیه طلبی آمریکا هستند، به دست فراموشی سپرده شده و به پذیرش «جنایات جنگی» محکوم می شوند. افرادی که در «حکومت جدید» ساکن هستند، اگر همچنان مخالف تجزیه طلبی باشند یا کشته و یا به تبعید فرستاده می شوند. «انسان های آزاده» در نتیجه حمایت آمریکا از تجزیه طلبان، از ظلم و فقر عذاب می کشند و بسیاری ا زآنها مجبور می شوند که برای ادامه زندگی به کشورهای دیگر مهاجرت کنند. هیچ یک از تجدد طلبان شوروی وحامیان انقلاب های تجزیه طلبی، ایده دیگری را به صورت عمومی ابراز نکرده اند. آنها تنها می توانستند به انتقاد از شوروی بپردازند، حتی پس از دهه ها فجایع سیاسی و فقر اجتماعی- اقتصادی در مناطق تجزیه طلب. این بحث همیشه بوده و هست که این تجزیه طلبان به چیز دیگری جز امپریالیسم ایالات متحده نمی توانند فکر کنند. چرا که حقیقت تلاش آنها از گسترش امپریالیسم ایالات متحده ریشه گرفته و رشد کرده است.

موفقیت واشنگتن در به عضویت گرفتن لیبرال های تجددطلب برای حمایت از جنبش های تجزیه طلبی که خیلی زود باعث شکل گیری حکومت های جدید در دهه های اخیر شدند، ادامه دار و عواقب آن نیز برای بشریت زشت و پلید خواهد بود.

بیشترین تجددطلبان اروپایی و آمریکایی از آنچه در ادامه می آید حمایت کرده اند:

۱) بنیادگرایان بوسنی، تروریست های آلبانیایی تبار کوزوو، و نئوفاشیست های کرواسی.

۲) بنیادگرایان اسلامی افغان که با سرمایه گذاری و تجهیزات ایالات متحده، رژیم کابل را نابود کردند. رژیمی که در آن زنان و مردان همه اقدامات ضدفئودالی وسیع انجام می دادند. اصلاحات ارضی جامع و برنامه های سلامت گسترده و برنامه های آموزشی داشتند. در نتیجه موفقیت های نظامی آمریکا، میلیون ها نفر کشته و آواره شده و اموالشان را از دست دادند و فرماندهان قبیله ای ضدکمونیستی عقب مانده متعصب، یکپارچگی این کشور را نابود کردند.

۳) تهاجم آمریکا سیستم اجتماعی- اقتصادی- عراق را نابود کرد. در طول اشغال حمایت آمریکا از جنبش های جدایی طلب نژادی، فرقه ای، قبیله ای و مذهبی باعث از هم پاشیدن بیش از ۰۹ درصد از سطوح حرفه ای و علمی این کشور شد و بیش از یک میلیون عراقی کشته شدند... و همه به نام خلع کردن یک رژیم سرکوبگر صورت گرفت.

به طور واضح مداخله نظامی آمریکا، تجزیه طلبی را به عنوان ابزاری برای تاسیس یک «پایگاه حمایت» منطقه ای تقویت می کند. تجزیه طلبی یک رژیم دست ساز عروسکی فراهم می کند و در جهت مقابله با کشورهای همسایه که مخالف چپاول امپریالیسم هستند کار می کند. در مورد قضیه عراق، تجزیه طلبان کرد که مورد حمایت آمریکا هستند، اهداف امپریالیسمی ایالات متحده را دنبال می کنند تا رقیب را منزوی سازند، و درصدد ایجاد اتحادی بین المللی هستند تا اینکه بر حکومت مرکزی فشار آورده و آن را تضعیف کنند. واشنگتن حکومت مرکزی را متهم به نقض حقوق بشر می کند و روی آن تبلیغات جهانی انجام می دهد. در همین اواخر شاهد اجرای این سیاست در میان حامیان بودایی تبت در مقابل چین بودیم. تجزیه طلبان مثل نیروهای تروریست برای حمله کردن به بخش های استراتژیک اقتصادی حکومت مرکزی پشتیبانی می شوند و با اطلاعات واقعی یا ساختگی هدایت می شوند مثل آنچه در بین کردها و دیگر گروه های اقلیت نژادی در ایران رخ داد.

● چرا تجزیه طلبی؟

تجزبه طلبان تنها به گروه های تجزیه طلبی مختص نمی شوند. گروه های تجزیه طلب زمانی ایجاد می شوند که قدرت آنها تنها به گروه ها محدود شود. جنبش های تجزیه طلب مورد حمایت ایالات متحده قدم به قدم جلو می روند: حرکت های تاکتیکی ضروری برای به دست آوردن یک پایگاه قدرت سیاسی محلی، جمع آوری درآمدهای اقتصادی، و نهایتاً سرکوب گروه های ضدجدایی طلبی و گروه های مذهبی، محلی و اقلیت های سیاسی که ارتباطاتی با حکومت مرکزی دارند (مثل مورد سرکوب اجتماع مسیحیان شمال عراق که توسط جدایی طلبان کرد به خاطر ارتباطات قدیمی آنها با حزب بعث مرکزی انجام شد و یا روما در کوزوو که توسط آلبانی های کوزوو کشته و یا اخراج شدند، به خاطر اینکه آنها از طرف سیستم فدرال یوگسلاوی حمایت می شدند). این تلاش ها برای تصاحب قوی منابع منطقه ای و استفاده از متحدان منطقه ای حکومت مرکزی، موجب رویارویی ها و زد و خوردهایی با حکومت مشروع مرکزی می شود.

در این مرحله است که حمایت های خارجی (امپریالیسم) در تجهیز رسانه های جمعی برای سرکوب کردن «جنبش های صلح طلب ملی» که صرفاً «حقوق خودمختاری خود» را می طلبند، خطرناک می شود. یکبار که ماشین تبلیغاتی رسانه ای امپریالیسم اصطلاحات مقدس مانند خودمختاری، تمرکززدایی و حق تصمیم برای خود را تبلیغ کنند، تعداد زیادی از NGOهای آمریکایی و اروپایی وارد گود می شوند و به صورت گزینشی به تلاش های حکومت مرکزی برای حفظ یک حکومت متحد ملی حمله می کنند. NGOهای غربی به اسم «اختلاف» و یک «حکومت چند نژادی» یک پوشش ایدئولوژیک اخلاقی برای تجزیه طلبی امپریالیسمی فراهم می کنند. زمان پیروزی تجزیه طلبان، زمان جنایات آنها و زمان پاکسازی های نژادی اقلیت هایی که به حکومت مرکزی متصلند، اینNGOها به طور اعجاب آوری ساکتند و یا حتی با موجه کردن کشتارها به عنوان «واکنش شدید قابل درک به سرکوب پیشین» با آنها همراهی می کنند.

ماشین تبلیغات غرب حتی از اخراج صدها هزارنفر از اقلیت های نژادی توسط حکومت های تجزیه طلب ابراز شادمانی می کنند.

مانند مورد اخراج صرب ها و روما از کوزوو و منطقه کریشتینای کرواسی که با عنوان های خبری انفجاری دنبال می شود مانند «صرب ها در فرار: حقوقشان را دریافت می کنند» و در ادامه تصویری چاپ می شود از نیروهای ناتو درحالی که بر «انتقال» خانواده های فقیر از روستاها و شهرهای آبا و اجدادیشان به چادرهای نکبت بار در منطقه ای پاکسازی شده از بمب در صربستان نظارت می کنند. جالب اینکه، سیاستمداران پیروز غربی در کشتار شهروندان صرب توسطKLA زمزمه دینداری هم سر می دهند، همانطور که وزیرخارجه وقت آلمان یوشکا فیشر با ناراحتی می گفت: «من رنج شما (KLA) را می فهمم، اما شما نباید به طرف بچه های مدرسه ای «صرب های نژادی» نارنجک پرتاب می کردید.»

این تغییر ابتدا از «استقلال» در زیر پرچم یک حکومت فدرال به یک «حکومت مستقل» بر پایه کانال های کمک و هدایت از طرف حکومت امپریالیسم شروع شده و به «منطقه خودمختار» و در نتیجه تبدیل آن به حکومتی مجزا ختم می شود. این فرآیند دقیقاً در منطقه کردنشین شمال عراق «منطقه پرواز ممنوع» و از سال ۱۱۹۹ تاکنون «ناحیه خودمختار» اتفاق افتاد. همین حق خودمختاری که مورد تقاضای آمریکا و موکل تجزیه طلبش بود برای «اقلیت ها»ی دیگر منطقه انکار می شود. و در عوض رسانه های تبلیغاتی آمریکا از آن اقلیت ها به عنوان «فتنه گر» نام می برند.

رژیم خودمختار تقویت شده با کمک های امپریالیسم و پشتیبانی نیروهای پلیس نیمه امنیتی و نیمه محلی اعلام «استقلال» می کند. در مدت کوتاهی بعد از آن از طرف امپریالیسم به رسمیت شناخته می شود. بعد از استقلال این رژیم تجزیه طلب شروع به امضای توافق نامه های منطقه ای و ساختن سایت های مخصوص پایگاه های نظامی آمریکا می کند. امتیازات پیگیری شده ای به امپریالیسم حامی اعطا می شود، که به طرز فجیعی خودمختاری ملی را به مخاطره می اندازد. ارتش محلی و NGOهای بین المللی به ندرت با این روند اعطای هویت به تجزیه طلبان از سوی امپریالیسم مخالفت می کنند. حتی وقتی که انسان های «آزاده» اعتراض می کنند هم، صدای آنها در نطفه خفه می شود. در اغلب موارد سطح «حکمرانی محلی» و آزادی فعالیت رژیم «مستقل» کمتر از زمانی است که یک رژیم فدرال و یا خودمختار در دولت ناسیونالیست یکپارچه قبلی بود.

اغلب رژیم های تجزیه طلب جزئی از جنبش های انضمام طلب وصل شده به همتاهایشان در حکومت های دیگر هستند. زمانی که جنبش های انضمام طلب چند ملیتی حکومت های همسایه را به مخاطره می اندازند که البته آن کشور همسایه هم همچنین هدف تجزیه طلبی آمریکاست، در این هنگام این جنبش ها به عنوان سکوی پرتاب برای تجاوز های نظامی آمریکا و فعالیت های تروریستی خاص مورد استفاده قرار می گیرند.

برای مثال تقریباً همه ارگان های جدایی طلب کرد نقشه ای از «کردستان خلق شده» کشیده اند که این نقشه یک سوم جنوب غرب ترکیه، شمال عراق، یک ربع از ایران، بخش هایی از سوریه و هرجای دیگری که آنها بتوانند یک منطقه منحصر کردنشین پیدا کنند را پوشش می دهد. کماندوهای آمریکا در طول منطقه ای که تجزیه طلبان کرد به ترور روستاییان ایران دست میزنند به عملیات مشغولند. (به اسم حق تصمیم برای خود، با کمک نظامی قدرتمند آمریکا شمال عراق را در چنگ گرفته اند و بر آن حکومت می کنند و نیروهای پیشمرگ اجیر شده را برای قتل عام شهروندان عرب عراقی که در شهرها و شهرک های جنوب، غرب و مرکز در مقابل اشغال آمریکا مقاومت می کنند مهیا می سازند.) آنها مشغول برکناری اجباری غیرکردها (چه عرب، مسیحی، ترک و دیگران) از به اصطلاح کردستان عراق و مصادره خانه هایشان، حرفه شان و مزارع شان هستند. جدایی طلبان کرد مورد حمایت آمریکا نزاعی را با کشور همسایه ترکیه ایجاد کرده اند، همزمان واشنگتن تلاش می کند موکلان کرد خود را برای استفاده از آنها در عراق، ایران و سوریه حفظ کند بدون اینکه ترکیه که هم پیمان او در ناتوست را با خود دشمن کند. با وجود این فعالان جدایی طلب کرد- ترک در پ ک ک، آمریکا را برای تضعیف حکومت عراق در منطقه ای که آنها «مستعمرات درحال رشد» می نامند، می ستایند.

این را هم باید اضافه کرد که تصمیم آمریکا برای همکاری با ارتش ترکیه در حملات نظامی ترکیه به بخش های خاصی از مقرهای پ ک ک، جدایی طلبان کرد عراق، جزیی از سیاست جهانی اوست در اولویت دادن به متحدان و دشمنان استراتژیک امپریالیست له و علیه هر جنبش جدایی طلبی که آنها را تهدید می کند. همین طور زمانی که آمریکا از نیروهای جدایی طلب کوزوو در مقابل صرب ها حمایت می کرد، با جدایی طلبان در آبخازیا که علیه موکلش در جمهوری گرجستان می جنگید مخالفت می کرد. زمانی که آمریکا جدایی طلبان چچن را علیه حکومت مسکو حمایت می کرد، با جدایی طلبان کاتلن و باسکو در نزاعشان علیه اسپانیا، متحد ناتویی واشنگتن، مخالفت می کرد. زمانی که واشنگتن جدایی طلبان بولیوی را به رهبری متنفذان سانتاکروز علیه حکومت مرکزی در لاپاز حمایت مالی می کرد، از سرکوب سرخپوستان ماپوچ توسط حکومت شیلی که ادعای مالکیت زمین و منابع در جنوب مرکزی شیلی را داشتند، حمایت کرد.

به طور واضح «حق تصمیم برای خود» و «استقلال» اصول مسلم جهانی در سیاست خارجی آمریکا نیستند.

آنچه سیاست آمریکا را تعیین می کند سؤال از این است که آیا این جنبش جدایی طلب، رهبرانش، برنامه اش و دیگر خصوصیاتش به نفع امپریالیسم است یا خیر؟ اگرچه عکس این سؤال نیز به طور کم رنگ توسط به اصطلاح چپ گراها یا ضد امپریالیسم ها مطرح می شود: آیا تجزیه طلبان یا جنبش های مستقل، امپریالیسم ایالات متحده را تضعیف و نیروهای ضدامپریالیست را تقویت می کنند یا خیر؟ اگر بپذیریم که مسئله اصلی شکست دادن ماشین های قتل چندین میلیونی به اسم امپریالیسم آمریکاست، آنگاه ارزش گذاری و حمایت، یا طرد تعدادی جنبش های مستقل مشروع می شود. به طور واضح هیتلر تجاوز به چکسلواکی را به اسم دفاع از جدایی طلبان سودنتلند توجیه کرد؛ درست مثل توجیه رئیس جمهور آمریکا درمورد تقسیم عراق به اسم دفاع از کردها یا سنی ها یا شیعه ها و یا هر رهبر قبیله ای که خود را به تجزیه طلبی آمریکا سپرده باشد.

آنچه که سیاست ضدامپریالیسی را تعریف می کند اصولی انتزاعی درمورد «حق تصمیم برای خود» نیست بلکه دقیقاً باید تعریف شود که این «خود» چه کسی است؟ به بیان دیگر چه نیروی سیاسی ای دارد آنرا می سازد و چه ادعای سیاسی برای کدام هدف سیاسی دارد؟

● تجزیه طلبی در آمریکای لاتین

در سال های اخیر کاندیداهای مورد حمایت آمریکا در انتخابات آمریکای لاتین در برخی جاها بر سر کار آمده اند و در برخی جاهای دیگر در انتخابات شکست خورده اند. آمریکا از قدرت غالب در حکومت نخبگان! حمایت کرده است: در مکزیک، کلمبیا، آمریکای مرکزی، پرو، شیلی، اروگوئه و بعضی از دولت های دریای کارائیب. در دولت هایی که منتخبان مورد حمایت مخالفان سلطه آمریکا هستند مثل ونزوئلا، اکوادور، بولیوی و نیکاراگوئه، تأثیر واشنگتن بستگی به منتخبان محلی، استانی و منطقه ای دارد. برای امپریالیسم ایالات متحده این امر نابهنگام است، همانطور که شورای روابط خارجی ادعا می کند، که «دوران هژمونی آمریکا در آمریکای لاتین سپری شده است.» تنها باید فعالیت های اقتصادی و سیاسی نزدیک به ایالات متحده و روابط اقتصادی بین واشنگتن و کالدرون در مکزیک، گارسیا در پرو، باشلت در شیلی، اوریبه در کلمبیا را برای نشان دادن این حقیقت که هژمونی آمریکا هنوز در مناطق مهمی از آمریکای لاتین نشکسته است، به کار برد. اگر ما به سطح بالاتر از حکومت های ملی نگاه کنیم، حتی در دولت های دور از هژمونی، تاثیر آمریکا هنوز یک عامل قوی در شکل دهی رفتار سیاسی در جناح قدرتمند چپ در مشاغل، امور مالی و نخبگان سیاسی منطقه در ونزوئلا، اکوادور، بولیوی و آرژانتین است.

تا قبل از پایان ماه مه ۸۲۰۰، جنبش های منطقه ای مورد حمایت آمریکا حالتی تهاجمی برای پایه گذاری یک رژیم در واقع تجزیه طلب در سانتاکروز در بولیوی داشتند. در آرژانتین، طرفداران تجارت محصولات کشاورزی، علیه قانون افزایش مالیات بر صادرات که توسط دولت چپ گرای کرچنر اعمال شده بود، اعتصاب موفقی در تولید و توزیع ملی به پشتیبانی ائتلاف های بزرگ صنعتی، مالی و تجاری تشکیل دادند. در کلمبیا ایالات متحده در حال مذاکره با اوریبه و رئیس پارلمان در مورد تأسیس یک پایگاه نظامی در مرز با زولیا- منطقه نفت خیز ونزوئلا- است، که اتفاقاً توسط تنها حکمران ضد چاوزی اداره می شود، یک طرفدار جدی «خودمختاری» یا تجزیه طلبی. در اکوادور، شهردار گویاکویل است که حمایت رسانه های راستی و احزاب سیاسی بدنام قدیمی را دارد، این شخص ادعای «خودمختاری» از حکومت مرکزی رافائل کوره آ را دارد. روند جداسازی مناطق از کشورها بسیار متفاوت است و آن هم به دلیل نسبت های متفاوت سیاسی است که بین حکومت مرکزی و تجزیه طلبان منطقه وجود دارد. تجزیه طلبان راستگرای بولیوی پیشرفت زیادی کردند- یک رفراندم برگزار کردند و رای آوردند و خود را یک دولت مستقل با قدرت جمع آوری مالیات و تعیین سیاست اقتصادی خارجی و نیروی نظامی اعلام کردند.

موفقیت تجزیه طلبان سانتاکروز وابسته به ناتوانی و بی کفایتی رژیم اوومورالس و معاونش گارسیا است که «خودمختاری» را برای تعداد زیادی از «ملیت»های سرخ پوست فراهم کرد و شالوده های این را بنیان نهاد که سفیران نژاد پرست فرصت تاسیس پایگاه قدرت تجزیه طلبان خود را به دست آورند. همین که تجزیه طلبان بر جمعیت محلی کنترل به دست آوردند، سرخپوستان و متحدان محلی مورالس را ترساندند، وحشیانه مجلس قانون اساسی را خراب کردند، قانون اساسی را طرد کردند و در همین حال مرتباً به زور از حکومت مورالس امتیاز می گرفتند.

در حالی که جدایی طلبان قانون اساسی را زیرپا گذاشتند و از کنترل خود بر اکثر ابزارآلات تولید و صادرات برای ایجاد ۵۱ استان دیگر استفاده کردند، یک کمان جغرافیایی ایجاد شد و این تضعیف دولت مرکزی روی دو استان دیگر هم تاثیر گذاشت. رژیم مورالس- گارسیا هرگز از قدرت رسمی قانون اساسی استفاده نکرد. نه از تک قطبی نیروهای مشروع برای تقویت دستورات قانون اساسی بهره گرفته شد ونه از قوانین دموکراتیک کشور برای پیگیری هجوم تجزیه طلبان به تمامیت ارضی کشور و ممانعت از آن. مورالس هرگز کشور را تجهیز نکرد، حتی از نیروهای نظامی و موسسات معتبر در جامعه شهری نخواست که جدایی طلبان را سرجایشان بنشانند. در عوض او به درخواست های ضعیفش برای گفت وگو با آنها ادامه داد. با شورای خودمختار توافقاتی کرد که در این میان امتیازات او به آنها تنها بر خواسته های آنها برای تصاحب قدرت منطقه ای صحه می گذاشت. در میان همه حکومت های از هم پاشیده، که با یک تهدید جدایی طلبانه ارتجاعی برای کشورشان رو به رو بودند، رژیم مورالس گارسیا چهره یک شکست خفت بار را در دفاع از تمامیت ارضی و یکپارچگی کشور نشان دادند.

درس های این حکومت از هم پاشیده در بولیوی هشداری تلخ برای چاوز در ونزوئلا و کوره آ در اکوادور است، مگر اینکه آنها با تمام نیروی قانون اساسی خود برای متلاشی شدن جنبش های جدایی طلب در حال رشد استفاده کنند قبل از اینکه آنها یک پایگاه قدرتی به دست آورند، وگرنه آنها نیز با متلاشی شدن کشورشان مواجه خواهند شد. در حال حاضر بزرگترین تهدید در ونزوئلاست، در آنجا آمریکا و نظامیان کلمبیایی پایگاه هایی را در خط مرزی با ایالت زولا در ونزوئلا ایجاد کرده اند، نیروهای کماندو و شبه نظامی را به داخل آن استان نفوذ می دهند و در اندیشه تصاحب این استان نفت خیز به مثابه یک سرپل هستند برای محروم کردن حکومت مرکزی از درآمدهای حیاتی نفت و در نتیجه شکست حکومت مرکزی.

در طول سال های گذشته، تعدادی صاحب نظر و دانشگاهی در جنبش های جدایی طلب مورد حمایت آمریکا در بولیوی مطالعاتی انجام دادند و نقطه نظرات انتقادی خود را در این مورد ابراز کردند اما در نهایت متأسفانه آن مقاله ها فاقد شرح صحیح ما وقع بود و در آنها درکی سطحی از اینکه چگونه جدایی طلبان آمریکای لاتین در حال اجرای استراتژی جدایی طلبانه آمریکا در مقایسه بزرگ و بلند مدت در نیم قرن اخیر هستند وجود داشت.

امروز اهداف جنبش های جدایی طلب مورد حمایت ایالات متحده در آمریکای لاتین، بطور فعال در ۳کشور آمریکای لاتین در حال پیگیری است. در بولیوی، استان های مدیالونا در سانتاکروز، بنی پاندو و تاریجا «رفراندوم»های موفقی برای «خود مختاری»- کلمه جایگزین برای تجزیه طلبی- برگزارشد. در چهار ماه مه ۸۲۰۰ جدایی طلبان سانتاکروز موفق شدند یک رأی گیری برگزار کنند که ۰۵درصد مردم در آن شرکت کردند و با کسب ۰۸درصد آرا به پیروزی رسیدند. در ۵۱مه سرمداران سیاسی بزرگ جناح راست خبر از تأسیس وزارت تجارت خارجی و امنیت داخلی دادند، تا قدرت این حکومت تجزیه طلب خودی نشان دهد. ایالات متحده از طریق سفیرش گلدبرگ، حمایت های مالی و سیاسی را برای تشکیلات تجزیه طلبان جناح راست موسوم به سیویک فراهم می کند این کمک ها به اسم برنامه کمک ۵۱۲میلیون دلاری از طریق AID، ده ها میلیون دلار تحت عنوان برنامه «مبارزه با موادمخدر» و نیز از طریق مؤسسه NED (اعانه ملی برای دموکراسی) که به NGOهای تجزیه طلب بودجه می دهد، به آنها می رسد. در نشست های «سازمان کشور های آمریکایی» و دیگر اجلاس های منطقه ای هم ایالات متحده از محکوم کردن جنبش های تجزیه طلب طفره می رود.

به خاطر ضعف سیاسی رئیس جمهور مورالس و معاونش گارسیا، حکومت بولیوی به مجموعه ای از ایالت های «خود مختار» تبدیل شده است، که همگی در صدد تصاحب قدرت سیاسی و منابع اقتصادی هستند. از همان ابتدا رژیم مورالس- گارسیا تعدادی از پیمان های سیاسی را منحل اعلام کرد، و از آن طرف مجموعه ای کامل از سیاست های تجزیه طلبانه را پذیرفتند و تعدادی پیمان ها را با شورای سردمداران تجزیه طلبی در سانتا کروز امضا کردند، که آنها را قادر می ساخت پایگاه های قدرت سیاسی خود را به طور مؤثری بازسازی کنند، شورای قانون اساسی منتخب را خراب و بطور مؤثری حاکمیت حکومت مرکزی را تضعیف کنند. موفقیت جناح راست بیشتر از ۵۲.سال دوام نیاورد، که واقعا تعجب آور است. در حقیقت در ۵۲۰۰ این کشور شاهد یک شورش بزرگ مردمی بود. میلیون ها کارگر، معدنچی، کشاورز و سرخپوست خیابان ها را مسدود کردند و در نتیجه توانستند رئیس جمهور جناح راست را بیرون کنند. این مسئله نشانه ای از ضعف مدیریتی رژیم مورالس- گارسیا است، که این کشور به این سرعت و بطور فریبنده ای از یک حکومت انقلابی مردمی به یک کشور قطعه قطعه و شکسته شده تبدیل شود که در آن یک سردمدار تجزیه طلب طرفدار سیاست تجارت کشاورزی کنترل ۰۸% منابع تولیدی کشور را در دست بگیرد.

موفقیت طبقه تجزیه طلب در بولیوی «جنبش های خودمختار» مشابه در اکوادور و بولیوی را که رهبری شهردار گویاکویل (اکوادور) و حکمران زولیا (ونزوئلا) را دارند تشویق کرده است. به بیان دیگر، شکست سیاسی رژیم مورالس- گارسیا با مهندسی ایالات متحده در بولیوی به متحد شدن تجزیه طلبان در اکوادور و ونزوئلا منجر شد تا تجربه سانتاکروز را بار دیگر در یک روند «تجزیه طلبی ضدانقلابی پایدار» تکرار کنند.

تجزیه طلبی و اتحاد جماهیر شوروی سابق

شکست کمونیسم در اتحاد جماهیر شوروی زیاد به «مسابقه تسلیحاتی و ورشکست کردن سیستم»- که برژینسکی مشاور امنیت ملی سابق ایالات متحده ادعا می کند- ربطی نداشت. تا همان اواخر استانداردهای موجود بطور نسبی ثابت بودند و برنامه های رفاهی ادامه داشتند تا در سطوحی مناسب عمل کنند و برنامه های فرهنگی و علمی هزینه های دولتی مناسبی را به خود اختصاص داده بودند. سردمداران حاکم که جایگزین سیستم کمونیسم شدند به تبلیغات ایالات متحده در مورد مزایای «بازار آزاد» و «دموکراسی» توجه نکردند، همان طور که رئیسان جمهور آمریکا رونالد ریگان، جرج اچ دبلیو بوش و بیل کلینتون ادعا کرده اند: آنچه رخ داد شاهدی است بر اینکه شکست ناشی از این بود که سیستم اقتصادی و سیاسی آنها، نه بر پایه دموکراسی بود و نه بر پایه اقتصاد رقابتی. این رژیم های جدید با پایه نژادی حکومت هایی بودند شبیه به حکومت های دیکتاتور، غارتگر، پارتی باز و تصاحب گر اموال عمومی، که در طول ۰۷ سال قبل با کار و تلاش جمعی و خدمت همه مردم جمع شده بود و به یک مشت درباری و کارگزار خارجی می رسید.

نیروی محرک ایدئولوژیک سیاست رایج «تجزیه طلبی»، سیاست هویت قومی- نژادی است که توسط اطلاعات ایالات متحده و آژانس های تبلیغاتی ترغیب و حمایت مالی می شوند. سیاست های هویت نژادی که جایگزین کمونیست شدند، ارتباطی طولی با سردمداران و عوام دارند. حکومت جدید از طریق طایفه، خانواده، مذهب، گروه، براساس پارتی بازی، سرمایه گذاری و هدایت به سمت غارت و خصوصی سازی ثروت عمومی که در زمان کمونیسم به وجود آمده بود بنا شد. سردمداران سیاسی ثروت عمومی را از طریق خصوصی سازی به دارایی فامیل و خودشان تبدیل کردند و دوستانشان را بر مسند قدرت نشاندند. در اغلب موارد بین نخبگان و گروهی که با کاهش استانداردهای زندگی و بی عدالتی در فقر دست و پا می زنند روابط نژادی رنگ می بازد.

در سرتاسر حکومت اتحاد جماهیر شوروی سابق طبقه حاکم جدید، ادعا کرد که مشروعیت حکومت براساس خواست مردم و مبنی بر محترم شمردن یک هویت نژادی مشترک بود. آنها سمبل های پادشاهی و قرون وسطایی را از گذشته های دور آوردند و پادشاهی مطلق را بیرون کشیدند. درخواست برای استفاده از سمبل های عمل گرایانه قدیمی دقیقاً با سیاست های مستبدانه و غارت مردم متناسب بود.

وقتی که مستبدان جدید اتحاد جماهیر شوروی سابق در نتیجه فریب مردم در مورد غارت ثروت ملی، شکوه نژادی خود را از دست دادند، به قدرت سیستماتیک دست بردند. موفقیت طرح آمریکا در حمایت از تجزیه طلبی بود که باعث از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی شد.

واشنگتن در افزایش درگیری نژادی بین روسیه و دیگر ملت ها پیروز شد. آنها به وسیله تقویت سرکردگان محلی کمونیست برای جدایی از اتحاد جماهیر شوروی و تشکیل حکومتی مستقل به اهداف خود رسیدند. حکومت مستقلی که حکمرانان جدید آن بتوانند منابع و غنایم عظیم منطقه را با شرکای جدید غربی خود تقسیم کنند.

آمریکا در کشورهای کمونیست، مخصوصاً بعد از ۰۱۹۷، نه در جهت افزایش استانداردهای زندگی و رشد صنعتی تلاش کرد و نه برای پیشرفت برنامه های رفاهی، بلکه تبلیغات غرب فقط روی اتحاد نژادی متمرکز بود.

نکته اساسی این استراتژی غرب این بود که اتحاد جماهیر شوروی را از طریقی جنبش های تجزیه طلب به فروپاشی بکشاند و فرق نمی کرد که آنها مذهبی های متعصب باشند، سیاستمداران گانگستر باشند، اقتصاددانان لیبرال دست آموز غرب باشند یا فرماندهان نظامی جاه طلب باشند. تنها چیزی که مهم بود این بود که آنها علم تجزیه طلبی غربی را به نام «حق تصمیم برای خود» بلند کنند. نتیجه اینکه، پس از فروپاشی شوروی، سردمداران جدید طرفدار کاپیتالیسم به ناتو پیوسته، نوچه امپراتوری آمریکا شدند.

سیاست واشنگتن پس از تجزیه طلبی دو مرحله داشت. مرحله اول حمایت بی طرفانه از حامیان تجزیه شوروی سابق بود. در مرحله دوم تلاش می کرد پروژه انقلاب های رنگی را به اجرا بگذارد.

در حقیقت مفهوم «حکومت های مستقل» برای ایالات متحده وجود خارجی ندارد. در مستقل ترین حالت، حکومتی در مرحله گذار از یک نوع وابستگی به وابستگی به آمریکاست.

در دوره بعد از فروپاشی شوروی، تلاش بعدی واشنگتن برای تبدیل حکومت های جدید به نوچه های طرفدار کاپیتالیسم، نسبتا موفق بود. برخی کشورها درهای اقتصاد خود را برای بهره برداری های غیرمجاز بویژه در بخش انرژی گشودند. برخی دیگر پیشنهاد ایجاد پایگاه های نظامی در خاک خود را دادند. در بسیاری موارد، حکمرانان محلی از یک سو به دنبال معامله با قدرت های جهانی بودند و از سوی دیگر به افزایش اموال خود از طریق چپاول کشور می پرداختند. هیچ یک از انقلاب های بعد از فروپاشی شوروی به دولت دموکراتیک مستقلی تبدیل نشد که توانایی بهبود بخشیدن به زندگی مردم را داشته باشد. برخی حکمرانان مستبدانی شدند که از نام دین سوء استفاده می کردند. برخی دیگر دیکتاتوری های خانواده محور تشکیل دادند. هیچ کدامشان به اندازه شوروی امنیت اجتماعی یا سیستم آموزشی با کیفیت را به دست نیاوردند. همه رژیم های بعد از شوروی تنها نابرابری های اجتماعی ایجاد کردند و خشونت و جنایت فزاینده، باعث ناامنی زندگی مردم شد. موفقیت طرح تجزیه طلبی در حکومت های جدید فرصت چپاول منابع نفتی این کشورها را فراهم کرد. سردمداران «حکومت های مستقل» جدید یا مستقیما به سراغ الگوهای غربی رفتند و یا به صورت غیرمستقیم در مدار سلطه غرب بر صادرات کالا و ارز عمل کردند.

بعد از فروپاشی شوروی، حکومت های غربی تا جایی که منافعشان ایجاب می کرد با انقلاب های جدید متحد شدند. در برخی موارد آنها توافقاتی را با حاکمان جدید جمهوری های استقلال یافته امضا کردند تا پایگاه های نظامی تاسیس کنند و از طریق ارائه وام جیب آنها را خالی کنند. در بعضی دیگر، یک رژیم را به کلی نادیده گرفتند و رهایش کردند تا در بدبختی و فلاکت دست و پا بزند.

ناگهانی ترین اتفاق پس از اضمحلال شوروی روندی بود که کشورها از پیمان ورشو عبور کرده و به ناتو پیوستند؛ از حکومت سیاسی شوروی گذشته و به کنترل اقتصادی آمریکا و انگلیس درآمدند. تبدیل از یک فرم از تابعیت نظامی و سیاسی به تابعیتی دیگر که طبیعت «گذار»ی استقلال سیاسی را نمایان می کرد، ریاکاری حکمرانان جدید را به نمایش گذاشت. تجزیه طلبی در این مناطق یک ایدئولوژی برای تضعیف اتحاد جماهیر شوروی بود.

خلاصه اینکه در هر منطقه ای که آمریکا از آن حمایت و کمک مالی کرده، تجزیه طلبی نتیجه داده، استانداردهای زندگی کاهش یافته، منابع عمومی به اسم خصوصی سازی غارت شده و فساد سیاسی به سطح پیش بینی نشده ای رسیده است.



همچنین مشاهده کنید





سایت تابناکخبرگزاری ایسناخبرگزاری برناسایت ساعدنیوزسایت نورنیوزسایت فرادیدخبرگزاری تسنیموبگردیسایت دیجیاتوروزنامه شهروند