جمعه, ۱۵ مهر, ۱۴۰۱ / 7 October, 2022
مجله ویستا

بچه های سوء تفاهم


بچه های سوء تفاهم

خاطرات یک اینتری

آنچه می خوانید واگویی های یکی از بازیکنان کم نام و نشان اینتر است که درست اندکی پس از ۱۰۰ سالگی آبی و مشکی ها مجبور شد باشگاه محبوبش را ترک کند. او به شیوه هنرمندانه ای تمام اتفاقات رخ داده در طول سالیان نه چندان طولانی حضور خود در جوزپه مه آتزا را در لفافه ادبیاتی خاص به رشته تحریر درآورده است.

۱) خیلی عادی و شبیه آدم های معمولی وارد «آپیانو جنتیله» شدم. شاید از آنجا که سلام باشکوهی نداشتم، مجبور شدم یک خداحافظی تلخ و اجباری را تجربه کنم. به هر حال روزهای اول حضور در اینتر، روزهای نور و امید بود. چنان به این باشگاه دل بسته بودم که حاضر شدم مدت تقریباً زیادی به عنوان کارآموز زیر نظر بزرگانی چون زانتی، کرسپو، تولدو و ... جان بکنم. پس از مدتی زحماتم دیده شد و کم کم توانستم در ترکیب اصلی جای خاصی به دست بیاورم.

۲) اعتماد حتی یک نفر، موجب پیشرفت شما می شود. پس از اینکه جای پای خود را در اینتر سفت کردم ( یا حداقل خیال کردم این اتفاق رخ داده است) دنبال یک نفر می گشتم تا به من امید و انگیزه پیشروی بدهد. آخر سایر ابزار پیشرفت را داشتم! جوینده، یابنده است، حتی اگر چندان هم برای یافتن چیزی تلاش نکند! به من اعتماد کردند و خوشبختانه در همان روزهای اول جواب محبت ها را خیلی خوب دادم. گویی در آسمان بودم. رؤیا و آرزو از در و دیوار روی سر من می بارید و اصلاً خبر نداشتم این پولک ها همان آرامش قبل از طوفان است.

۳) تصمیم گرفتم کمی بزرگ شوم. شاید خودم هم چندان در این به اصطلاح بزرگی نقشی نداشتم. طبق معمول تقدیر، جبر و یا هر چیز دیگری مرا با خود برد. دیگر مجبور نبودم از راه دور هنرنمایی های زانتی را ببینم بلکه می توانستم داخل میدان رفته و اگر تشخیص دادم زورم به کاپیتان نمی رسد، او را مصدوم کنم. جسارت، فاکتور مثبتی بود که اصلاً نداشتم. بعدها هنگام گرفتار شدن در طوفان های سهمگین متوجه شدم برای پیشرفت باید چتر جسارت را مقابل باران انتقادات بگیری. حال اصلاً مهم نیست مقصر باشی یا نه!

۴) به طور کلی در دنیای توپ گرد ۴ دسته فوتبالیست وجود دارند. یک گروه علاوه بر توانایی های فنی از اخلاق ورزشی مناسبی هم برخوردار هستند. متأسفانه تعداد این افراد روز به روز کاهش می یابد. خیلی از آنها چون بسیاری زیاد می دانستند، صید دام حسادت شدند! عده ای از نظر فنی کم و کاستی ندارند اما از اخلاق مناسبی برخوردار نیستند که من به آنها بچه های سوء تفاهم می گویم. این عده همواره سایرین را در مظان اتهام قرار می دهند و چون تصور می کنند پای هنرمندی دارند، باید ساق طرف مقابل را خرد کنند.

بچه های سوء تفاهم اکنون در جسم و جان فوتبال ریشه کرده اند. فعلاً دنیا از آنِ چنین افرادی است. گروه سوم اصلاً فوتبالیست نیستند اما متانت خاصی دارند. سرنوشت محتوم آنها، بالا رفتن از در و دیوار رؤسای با نفوذ فوتبال دنیا است تا بلکه به نوعی بتوانند ضعف خود را پوشش دهند. افراد فوق را در قالب جاسوس های بزرگ می بینیم؛ آنهایی که همواره در کمپ های تمرینی «آتش بیار معرکه» نام می گیرند. داستان گروه چهارم خواندنی است. نه اخلاق دارند و نه فوتبال. شاید تصور کنید می خواهم بگویم آدم هایی با این مشخصات در فوتبال جایی ندارند اما اشتباه نکنید. وقتی در حیطه فنی حرفی برای گفتن ندارید، مسلماً در وادی حاشیه جبران مافات خواهید کرد و بهره برداری رؤسای بزرگی مانند برلوسکنی، موراتی، موجی و ... از چنین افرادی دقیقاً پس از دریافتن این موضوع آغاز می شود. از طبقه بندی فوتبالیست ها گفتم تا بدانید من هم در زمره یکی از ۴ دسته بودم و البته در مدت بازی برای اینتر با نمایندگان ارشد گروه های فوق برخورد داشته ام. تجربیات گرانبهایی کسب کردم اما در بند دنیای اینتر نبودم و به این دلیل همواره با یک چراغ خاموش، جاده تاریک را طی کردم.

۵) نه اینکه ندانم حسادت یعنی چه. خب! بارها در عرصه زندگی به دیگران حسادت کرده ام ( چه کسی می تواند بگوید در عمر خود دچار این مالیخولیا نشده است؟) و البته بارها طعم شوری چشمان آنها را چشیده ام. «حسادت» عامل ویرانگری است. تفاوتی ندارد کار شما قوی باشد یا نه، گل بزنید یا گل خراب کنید یا چقدر روی پای رقبا تکل موفق بزنید. اگر حسود تصور کند بهتر از او هستید، وارد عمل شده و تیشه به ریشه شما می زند. پادزهری هم وجود ندارد. یا باید همرنگ او شوید یا صبورانه بلاهای مختلف را تحمل کنید. چقدر تلخ و دشوار است! اگر بایستید و مبارزه کنید، اوضاع بدتر خواهد شد اما حداقل... چنانچه به اصطلاح کم بیاورید، امکان دارد آفتاب اقبال شما مجدداً طلوع کند. چه اشکالی دارد. مگر نمی دانید با تابیدن چند دقیقه ای آفتاب، خاطره ۴ روز بارانی از اذهان پاک می شود. باید یک جا این بازی را تمام کنید. طی مدت حضور در اینتر چنین مصائبی را تجربه کردم تا اینکه اخیراً متوجه شدم دیگر آرمانی ندارم که به خاطرش هر روز مشتاقانه خانه را به قصد «آپیانو جنتیله» ترک کنم. حسود، آسوده خاطر نمی شود اما شاید گاهی اوقات به پیروزی برسد. چه تلخ و ناگوار!

۶) فرمول نانوشته ای با این دستورالعمل وجود دارد؛ همیشه دیگران مقصر هستند، مگر خلاف آن ثابت شود! برای کشف این حقیقت بهای زیادی پرداختم اما سرانجام یاد گرفتم چگونه واژه شجاعت را که گاهی اوقات حماقت تعبیر می شود از دفترچه لغات زندگی ام خط بزنم. اگر با شجاعت تمام بگویید خطاهای بزرگ خود را می پذیرید، مانند آوار روی سرتان خراب می شوند. در کمپ اینتر که چنین مسأله ای وجود دارد. فوتبالیست ها به دنبال انسانی هستند که مارک گناهکار روی پیشانی او داغ شده باشد. اگر چنین شخصی را بیابم، تمام اشتباهات مرتکب نشده خود را گردن او می اندازم و خلاص! چندین سال بعد چه کسی به یاد خواهد آورد شما چقدر شجاع بودید و چقدر بزدل! همه می روند و فقط خودتان می مانید. بله! فرمول نانوشته ای با این دستور العمل وجود دارد؛ همیشه دیگران مقصر هستند، حتی اگر خلاف آن ثابت شود! این یکی را چند روزی است یاد گرفته ام.

۷) به عنوان فردی که مقابل تمام جنجال ها ایستادگی کرده، فریاد می زنم گاهی اوقات «آگراندیسمان» و آسمان و ریسمان بافتن، خیلی خوب شما را از خطرات و حسادت اطرافیان بازمی دارد. می گویند مرغ هنگام تخمگذاری چنان

سرو صدایی به وجود می آورد که گویی قرار است به جای ماه در آسمان فرمانروایی کند! اگر یک گل می زنید، حتماً به موراتی و برلوسکنی بگویید به چه دشواری توانستید دروازه رقیب را بگشایید و در ضمن شب قبل هم اصلاً خواب راحتی نداشتید. برای صدمین بار می گویم در کمپ اینتر چنین چیزهایی را به چشم دیدم.

۸) در کمپ اینتر آموختم فشار تمرینات ممکن است باعث عصبانیت شما شود. خب! این از بدیهیات تلقی می شود اما احتمالاً از آنچه می خواهم اکنون بگویم کمترین اطلاعی ندارید. عصبانیت شما، پرخاشگری به دوستان نزدیک را در پی دارد و اینگونه تلاش برای به دست آوردن یک توپ و گلزنی برای رضایت مربی، به قیمت شکستن دل آنهایی تمام می شود که روزگاری تصور نمی کردید مقابلشان قرار بگیرید. چاره ای نیست. باید بسوزید و بسازید. بله! از غم تنها شدن بسوزید و با واقعیت مردن برای هدف (اینجا گلزنی) بسازید. چقدر سخت است تخم مرغ هایت را برای طبخ یک املت خوشمزه بشکنی، چقدر دشوار!

۹) جدایی از یک تیم فوتبال مانند رسیدن به انتهای بن بست است. از یک طرف خوشحال هستید که می توانید برگردید و از طرف دیگر وقتی متوجه می شوید این همه انرژی را بیهوده تلف کرده اید، یأس تمام وجودتان را فرا می گیرد. اکنون چنین احساسی دارم. به پایان راه رسیدم. در مدت حضور در اینتر اشک ها( بیشتر) و لبخندهای ( کمتر) زیادی را تجربه کردم. روزهای خوب و بد زیادی هم داشته ام. ورود به یک جمع، کاملاً اتفاقی است اما خروج متأسفانه یک قانون تلقی می شود. دیگر بیش از این نمی توانم خود را توصیف کنم چون جوهر خودکار و احساسم توأمان پایان یافته است.



همچنین مشاهده کنید





سایت اعتماد آنلاینسایت رویداد 24سایت عصرایرانخبرگزاری صدا و سیماسایت آفتاب نیوزروزنامه توسعه ایرانیروزنامه همشهریسایت نامه نیوزسایر منابعسایت مجله شبکه