پنجشنبه, ۴ مرداد, ۱۴۰۳ / 25 July, 2024
مجله ویستا

سایه «دن كامیلو» در «شوایك»


سایه «دن كامیلو» در «شوایك»

یادداشتی بر نمایش «شوایك» به نویسندگی و كارگردانی «كورش نریمانی»

شوایك سانچو پانز است، یار وسلاوهاشك، دن كیشوت. هاشك نویسنده ای است لاابالی و خراباتی، سر به جاده و یك جا نمان. نویسنده ای است كولی. حیف جوانمرگ مرد و جز شوایك چیزی از او نخواندیم، البته هاشك در طول حیات خود در سفر و حضر نمایشنامه زیاد می نوشت و اجرا می كرد. در جهت هدف و شعور سیاسی اش اما نه نمایشنامه ای مانده، ازو نه اسمی كه به توسط آن بتوان دنبالش گشت. جز همین داستان شوایك. شوایك را حالا كه می خوانی شاهكار است. خالقش فرصت طعم جاودانگی را نچشید. زود مرد. مثل دیگر نادره های پراگ، فرانتس كافكا و كارل چابك كه آن ها هم جوان بودند و نه وقت رفتنشان. سرباز پاكدل طعم گس بلاهت را در نیش تند شوایك قرار می دهد تا به وسیله آن از ظلم و زورگو انتقام بگیرد. شوایك ملتی است كه ستم دیده. در یوغ بوده و مهلت تنفس نداشته. مشام پرنكرده از نرگس های آزادی، شوایك حاصل این تفكر تلخ اجتماعی است كه هاشك را بر آن می دارد تا در شاكله ای طنز موجودی بلندمرتبه چون شوایك را خلق كند.

ژان ریشار بلوك نویسنده فرانسوی اینگونه از شوایك می نویسد: «شوایك بعد از مرگ به آسمان می رفت. با همان شكم برآمده. همان پرچانگی و سفاهت شیطنت آمیزش بعد از یك ربع ساعت وجودش همان اندازه كه روی زمین نامطلوب بود، آن جا هم نامطلوب می شد. زیرا آن جا هم تنها آدمی بود كه تعلیمات دینی را كه در گذشته به او آموخته بودند، جدی می گرفت. حضور این ابله تمام بند و بست های قرار داده شده را به هم می ریخت. شوایك را به خفت بیرون می كردند به زور تیپا و به زمین هل می دادند و شاید هم منظور او همین بود، تأثیری كه شوایك بر آثار همدست از بعد خود در تئاتر و داستان داشت، بسیار فراوان است. چه آن كه خود نمونه ای تكامل یافته از پیك ویك، پانوریژ می تواند باشد. اروین پیسكاتور در سال ۱۹۲۸ در تئاتر فرپلاتسش اقتباسی نمایشی از این داستان را به صحنه برد كه «ژرژ گروس» طراحی آن را برعهده داشت و یا بعدتر برشت، شوایك را از صفحه های جنگ اول جهانی بیرون كشید و در جنگ دوم به نام او نمایشنامه نوشت. شوایك از همان ابتدا حربه ای شد برای مبارزه با آلمان هیتلری. برای استهزاء و انتقاد از سیستم بیمار و زیاده خواه رایش. و همین است كه اسم هاشك و اثرش در زمره شناخته ترین آثار اروپای مركزی تا این زمان قرار گرفته است. شوایك داستان یك سفیه است كه از خدمت نظام معاف شده، كار او فروش سگ های اغلب مسروقه است. در سال ۱۹۱۴ آرشیدوك فردیناند ولیعهد اتریش به دست یك محصل صربستانی ترور شد و آتش جنگ جهانی نخست همانجا پا گرفت. آغاز داستان اینجاست. و صحبت هایی كه شوایك با موجرش خانم مولر دارد. در طول داستان آنچه بر سر او روی می دهد پرفراز و نشیب است. از بازداشت تا اعزام به جبهه و تمارض و بند در تیمارستان گرفته تا مصدر كشیش عسگر شدن و بعد از آن نوكری ستوان را پذیرفتن و سر آخر همراه اربابش به جنگ رفتن. در این سیر شوایك با آدم هایی كه هر یك شكلی از هستی آدمی را دلالت می كنند، سر برخورد دارد.

كشیش اصلاً یهودی مزدور ستوان جنس دوم دوست. شرارت انسانیت و دونمایی آنقدر ملموس و هنرمندانه در موقعیت های پیش روی شوایك بروز می كند، كه به راستی می توان در مقام یك متن از اثر لذت برد. شوایكی را كه «كورش نریمانی» برای اجرا اقتباس و بازخوانی كرده، به كل با ماهیت شوایك پاكدل متفاوت است. چه در خط داستانی چه در منش آدم ها. نشانه هایی از اثر در اجرا هست و نیست. اگر منصف باشیم نریمانی نتوانسته از پس این شوایك برآید. آن گونه كه «دن كامیلو»ی جیووانی گوارسكی را به صحنه برد و عالی هم برد. نفس آن نمایش بر شوایك سایه دارد. مثلاً كافه دار كه در داستان «پالیوچ» نام دارد و این جا دقیقاً همان «بشكه» دن كامیلوست یا در برخی میزانسن ها مثل صحنه گرفتن اعتراف. این امضاء گذاشتن، نمی دانم تا چه حد می تواند مهم باشد. اما به واقع خانم مولر، كشیش كاتز و شوایك تنها نام هایی هستند كه در شوایك اصلی هویت دارند. اما حضورشان در طول اجرا رنگ های درهم می گیرد. نریمانی در این اجرا به كسب و كار شوایك رونق داده. تا آن جا كه ما حتی سگی در صحنه می بینیم كه از آن شوایك است و او را دوست دارد. دقیقاً نمایی مثل آنچه سگ لوك خوش شانس داشت. قسمت اعظمی از داستان بر سر ربوده شدن سگ ولیعهد می گذرد، كه اصلاً مابه ازایی در داستان ندارد. اصلاً قصد مقایسه اجرا با اثر اصلی را ندارم. حرف این است كه موقعیت ها و حوادث بالفطره كمیك و فصافاً نیكی كه داستان در درون خود داشت، می توانست بن مایه و آبشخور بهتری باشد برای شكل گیری متن تا پرداخت به سلسله رویدادهایی كه بعضاً توی ذوق می زند و اصلاً نمی تواند داستانی منسجم باشد. شوایك نریمانی خود را از تمام گزش های انتقادی كه باید داشته باشد خالی كرده و تنها كشیش كاتزاست كه ذاتش همان است كه در قصه هست. مابقی حتی شوایك از آنچه در نظر تصور می شد دوراند و بعید. اشارت هایی هم كه از شوایك هاشك وجود دارد، مثل مگس های مزاحم، قمار كردن كشیش شوایك را و سرآخر به جنگ رفتن در جای مناسب خود در رویه اجرایی ننشسته لق می خورد، صحنه حیران است برخی جاها، مثل تكه كف بینی یا كافه.

سطر آخر این كه در شوایك شتابزدگی دیده می شود. سرسری گذشتن و اهمال. كاش می شد كه اثر بیشتر تمرین می شد و توالی اتفاقات دگرگونه پیش می رفت. اگر اما شوایك هاشك را خوانده باشیم به قطع نمی توان اجرای نریمانی را پسندید و دوست داشت!

علی شمس