شنبه, ۲۳ تیر, ۱۴۰۳ / 13 July, 2024
مجله ویستا

چرا داروین انگلیسی بود ۲


اثر ویژه این میزان تخصص یافتگی ایجاد نوعی حس بسیار قوی اجتماعی بود برای مثال اولین سازمان حرفه ای در آلمان كه بر شالوده ای ملی پایه گذاری شد از میان همه انواع سازمان ها, انجمن طبیعی دانان و پزشكان آلمانی اوكن Oken بود

در واقع پیش از آنكه ارتشی ملی و یا حزبی سیاسی ملی در آلمان وجود داشته باشد، دانشمندان آلمانی از حسی میهن دوستانه برخوردار بودند و خود را آلمانی و البته متفاوت احساس می كردند.

عامل تقویت این پیوندهای حرفه ای به درون زندگی اجتماعی شان نیز كشیده شده بود. اخیراً استیون ترنر (S.Turner) خاطرنشان كرده كه در دانشگاه های آلمانی، از هر دو دانشمند علوم طبیعی یكی با استادی دیگر نسبت خویشاوندی داشت. از میان هر سیزده نفر، یكی پدرش استاد بود و از میان هر شش نفر، یكی داماد استادی دیگر بود.

اما در انگلستان دانشمندان بسیار كمتر سازمان یافته بودند. انجمن بریتانیایی پیشرفت علم در سال ۱۸۳۱ یعنی نه سال پس از تاسیس اوكن آلمان پایه گذاری شد. سایر انجمن های حرفه ای هم یا بسیار محلی محسوب می شدند و یا اختصاصی بودند و به عده كمی تعلق داشتند. اكثر دانشمندان در چرخه غیر رسمی از دوستان، آشنایان و غریبه ها با یكدیگر ملاقات داشتند و به تبادل اندیشه هایشان می پرداختند. داروین از این نظر یكی از نمونه های شاخص است.همانگونه كه جیمز سكورد (Secord.J) آورده است او بیشتر وقتش را با پرورش دهندگان كبوترها می گذراند. داروین پسر یكی از پولدارترین افراد انگلستان بود. تصور كنید كه الكساندر ون هامبولت (Humboldt .V.A) كه در تجربه، فصاحت، دانش، مخاطره جویی و جایگاه اجتماعی هم شأن داروین بوده به سرور خود، فردریش ویلهلم چهارم پادشاه پروس بگوید كه روز قبل را نزد جماعت پرورش دهندگان كبوتر گذرانده است، به راستی كه این موضوع باوركردنی نیست.

آماتوریسم تقریباً از صحنه علم آلمان ناپدید شده بود. هامبولت با در اختیار داشتن زرادخانه ای از ابزارهای پیشرفته به سراغ تاریخ طبیعی رفته بود. تیزهوش ترین زیست شناسان جوان از مثال ها و آزمایش های او یادداشت برداری می كردند. رشد سریع علوم زیستی تجربی در میانه قرن یعنی همان توسعه ای كه اغلب از آن به عنوان اثبات گر اعتلای آلمان در آموزش عالی یاد می شد كاملاً به انتقال روش های هامبولتی از محیط به آزمایشگاه اختصاص داشت. ابزارهایی نظیر میكروسكوپ، آكروماتیك، گالوانومتر، كیموگراف، كیسه تنفسی و دستگاه چشم سنجی باعث خلق آموزه های جدیدی در جنین شناسی، بافت شناسی و فیزیولوژی شدند. این رشته های علمی نسل هایی از پژوهشگران با تكنیك های قوی و تخصصی را در خود تربیت كردند. اما در انگلستان وضعیت به چه صـورتی بود؟ امیل دوب ویس ریمــوند ( Reymond.B.D.E) خلاصه وار می گوید: در آنجا (انگلستان) فیزیولوژی وجود نداشت. دیدگاه های او را دیگران نیز ابراز داشته اند. هنری بنس جونز (Jones.B. H) شاكیانه خاطرنشان می كند: ما به آهستگی به سمت شما حركت می كنیم مگر آنكه شما سریع حركت كنید. پیرو بودن آسانتر از پیشرو بودن است. حق با جونز بود. حقیقت آن است كه دانشمندان انگلستان تازه دست به اختراعاتی زده بودند كه یك نسل قبل در آلمان انجام شده بود. این الگوی انتقال با تاخیر كه طی آن ایده ها در آلمان یافته می شد و انگلیسی ها آنها را كسب می كردند در نظریه های جدید مربوط به سلول، جنین، تنفس، گوارش، خون، ماهیچه و اعصاب دیده می شوند.

اما این افت نسبی در تاریخ طبیعی كمتر مشاهده می شود. چرا؟ به دلیل تمول این كشور در این مورد خاص وجود مستعمرات فراوان و نیروی دریایی بزرگ كه امتیازات فراوانی را برای جامعه علمی انگلیس در پی داشت. جوزف بانكس (Banks.J) به همراه كاپیتان كوك دریاهای جنوب را كاوش كرد و باغ كیو را به مركز تحقیقات گیاهشناسی تبدیل كرد. او به مدت چهل و دو سال ریاست انجمن سلطنتی را برعهده داشت، اما طبیعی دانی كه الهام بخش داروین شد الكساندر ون هامبولت بود. مابین سال های ۱۸۴۶ تا ،۱۸۴۷ ریچارد اوون (R.Owen) یكسری سخنرانی درباره تاریخ طبیعی در موزه هانتریان لندن ایراد كرد و در این میان مهمترین موضوعی كه او بدان می پرداخت نظریه كهن سنخ مهره داران بود. این در حالی است كه بیست سال جلوتر، كارل گوستاف كاروس (Carus C.G.) در آلمان نظریه مشابهی را تشریح كرده بود. ممكن است این موضوع كم اهمیت جلوه كند. اما چارلز داروین در این سال ها سخنرانی های اوون را گوش می داد و نظریه كاروس به شكل گیری ایده داروین درباره «نسب» كمك فراوانی كرد.

كاملاً مشخص است كه چه در زمینه تعداد انستیتوها و چه در مورد جوانب اجتماعی و فكری علم در آلمان جلوتر بوده است. اما در نهایت چگونه انگلیس خود را رساند؟ حقیقت قدرت علم آلمان در عمل ضعف آن را نیز اثبات كرد، هرچند كه ممكن است این پاسخ در نگاه اول متناقض به نظربرسد.

•كمال یا احتضار

انستیتوها را درنظر بگیرید. دانشگاه های آلمان در نتیجه جنگ های ناپلئون به خود آمده و دستخوش یكسری اصلاحات شدند كه آنها را به عنوان الگوی آموزش عالی در سرتاسر دنیا مطرح كرد. اگر توانایی جذب دانشجویان خارجی به عنوان معیار برتری آكادمیك مد نظر باشد آلمان ها طی این قرن از همه ملل دیگر موفق تر بوده و بهتر عمل كرده اند. در واقع در آن هنگام به استثنای فرانسوی ها، تقریباً همه برای تحصیل به آلمان می رفتند.

به دلیل دقت و موشكافی بالا، اصلاحات آموزشی آلمان موفق بودند و از طرفی معمولاً برخلاف آمال و آرزوهای اساتید عمل می كردند چرا كه درست یا غلط، اساتید مسن تر و سنتی تر اغلب به عنوان بطن علم محسوب می شدند. برای آنكه چیزی تغییر كند نیاز به مجریان پیشرو، پویا و حتی قلدر بود. و زمانی كه دانشمندانی پویا نظیر آلتنشتین (Altenstein) یا آلتوف (Althoff) پیدا می شدند (دینامیسم بالا) میراثی مسئله ساز به جای می ماند. زمانی كه استاد جدیدی منصوب می شد این استاد سال ها در سمت خود باقی می ماند تا آنكه بازنشسته شود و هركه دیرتر آمده بود می بایست منتظر شود. در آغاز قرن و هنگامی كه اكثر اساتید جدید قراردادی بودند این موضوع خیلی بد نبود.اما در میانه قرن، متوسط فاصله زمانی ورود مدرسین قدیمی تر و جدیدتر به یازده سال و در سال های پایانی قرن به میزان وخیم شانزده سال رسید.

این سلسله مراتب باعث تثبیت وضعیت موجود تحقیقات و ركود آن شد. به جز مواردی مانند كارل لودویگ (Ludwig .C) در لایپزیك و فلیكس هوپ- سیلر (Hoppe-Seyler) در استراسبورگ كه اساتید از خود صبر زیادی نشان می دادند پژوهشگران و اساتید جوان تر از بازگو كردن هر چیزی كه می توانست تمرد محسوب شود پرهیز می كردند. یك بار لودیمار هرمان (L.Herman) با گستاخی مدعی شده بود كه در اعصاب و ماهیچه ها جایی برای جریان وجود ندارد و امیل دو بویس ریموند او را با اردنگی از آزمایشگاه بیرون انداخته بود. پس از این ماجرا هرمان مجبور شد برای مدتی پشت مغازه پدرش زندگی كند و آزمایشاتش را نیز در همین محل انجام دهد. گوستاو فریتش (Fritsch.G) و ادوارد هیتزیگ (Hitzig.E) آزمایش مشهور خود را كه مربوط به تحریك الكتریكی قشر مغز بود را روی یك میز لباسشویی در آپارتمان هیتزیگ در برلین انجام دادند. بعد ها آنها مدعی شدند كه هیچ اتاقی در انستیتوی تحقیقات فیزیولوژیك در اختیار نداشتند. تخصص یابی و حرفه ای شدن منجر به یكپارچگی و محترم شمردن استادان شد و در قرن نوزدهم شهروندان اندكی بودند كه از پروفسور های آلمانی محترم تر شمرده شوند. جولس لافورجیو (Laforgue.J) حكایت می كند كه پرتره هایی از مامسن (Momsen)، ویرجو، هلمهولتز و دوبویس ریموند را كه برای فروش در ویترین مغازه های برلین آویخته شده بودند مشاهده كرده است. در واقع پروفسور های آن زمان در یك سو و خاندان سلطنتی در سویی دیگر قرار داشتند و این شهرت سرانجام به انزوا انجامید. در سال ۱۹۰۶ چارلز شرینگتون (C.Sherrington) یك انگلیسی متخصص اعصاب اثر خود با عنوان «عمل یكپارچه سیستم عصبی» را منتشر ساخت، اثری راهگشا كه یافته های كالبد شناختی، آزمایشگاهی و كلینیكی را ادغام كرده بود اما واقعاً چرا با وجود آنكه آلمان ها در این زمینه پیشرو بودند این تلفیق در این كشور انجام نشد؟ حدس می زنم كه این مسئله به لایه بندی پژوهش و تحقیق در آلمان مربوط باشد. هیچ پروفسور فیزیولوژی در آلمان وجود نداشت كه به آزمایش بیماری بپردازد. تنها این نبود بلكه به طور كلی پزشكی، علم محسوب نمی شد و فقط یك كاردستی بود.

اما در نهایت راجع به نظریه داروین چه می شود گفت. انتخاب طبیعی، آن چنان كه من فهمیده ام سه رشته علمی مجزای قرن نوزدهم را درهم تنیده است: جغرافیای زیستی، فلسفه طبیعی و اقتصاد سیاسی. تنها یك نظریه علمی دیگر در آن زمان وجود داشته كه از لحاظ قدرت و ژرف اندیشی تا حدی قابل مقایسه با نظریه تكامل داروین بوده و آن نظریه بقای انرژی است. ممكن است بر خیلی ها پوشیده باشد كه دو مبدع این نظریه رابرت مایر و هرمان هلمهولتز در پزشكی آموزش دیده بودند و هنگامی كه به فیزیك روی آوردند آماتور هایی بیش نبودند واقعاً شاید به طور كل در عقب افتادگی مزیتی نهفته باشد.