شنبه, ۲ تیر, ۱۴۰۳ / 22 June, 2024
مجله ویستا

فرار دختران


فرار دختران

صدای داد و فریاد و شكستن ظروف كه می آمد, او دیگر می دانست چه كار كند گوش هایش را می گرفت و در كمد دیواری را روی خود می بست آنجا تاریك و ساكت بود نه اشك های مادر را می دید و نه سیلی های پدر را

صدای داد و فریاد و شكستن ظروف كه می آمد، او دیگر می دانست چه كار كند. گوش هایش را می گرفت و در كمد دیواری را روی خود می بست. آنجا تاریك و ساكت بود. نه اشك های مادر را می دید و نه سیلی های پدر را. از حرف هایی هم كه در این جور مواقع به یكدیگر می گفتند خبری نبود. «بچه ها لباس می خواهند /نان خور اضافی نخواستم/ دخترت خجالت می كشد با كفش های پاره به مدرسه برود/ برود خانه شوهر كفش بخرد/ دختر سیزده ساله را شوهر بدهم كه مثل من بدبخت شود؟/ همین است كه هست! یا بروند سركار و خرج خودشان را در بیاورند یا من دیگر نمی توانم از آنها نگهدرای كنم/...»

اینها را می شنید. دلش می خواست آنقدر در كمد بماند و هیچ كس به سراغش نیاید تا خوابش ببرد، وقتی هم كه بیدار شود دیگر خبری از دعواها نباشد. همیشه هم آنقدر در كمد می ماند تا خوابش ببرد، آنوقت یا مشت های پدر او را از عالم خواب بیرون می كشید یا صدای فریادهای مادر.

●●●

مدتی بود عاطفه- دوست صمیمی اش- دیگر به مدرسه نمی آمد. خانواده اش هم خبری از او نداشتند. تا اینكه یك روز نامه ای از عاطفه به دستش رسید. از او خواسته بود بعدازظهر همان روز به پاركی كه دو خیابان بالاتر از مدرسه شان بود بیاید تا آنجا یكدیگر را ملاقات كنند. از شوق دیدن عاطفه و شنیدن خبر سلامتی اش بال درآورده بود. دلش می خواست عقربه های ساعت سریع تر حركت كنند. بعدازظهر به هر بهانه ای بود از خانه خارج شد. به نیمكتی كه همیشه با عاطفه روی آن می نشستند رسید. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود كه سروكله عاطفه از میان درخت ها پیدایش شد. اول نشناختش. بعد كه خوب به چهره اش دقیق شد عاطفه را شناخت. چشم ها همان چشم ها بودند اما آنقدر تغییر كرده بود كه دیگر هیچ شباهتی به سابقش نداشت. موهای مش كرده، صورت بزك شده و لباس هایی كه در این چند سال دوستی هیچ گاه بر تن عاطفه ندیده بود.

عاطفه برایش از خانه ای گفت كه با دوستانش در آنجا زندگی می كردند. خانه ای كه هر كس آزاد بود هر جور دوست دارد زندگی كند. همه كار می كردند و او هم این لباس ها را از دستمزد كار پردرآمدی كه دوستانش برایش جور كرده بودند تهیه كرده بود.

آن شب تا صبح چشم برهم نگذاشت. از یادآوری آنچه عاطفه برایش گفته بود حسی غریب پیدا می كرد. تصمیم گرفت این بار كه عاطفه را دید از دوستش بخواهد كه او را هم با خود ببرد. هر چه بود بهتر از ماندن در خانه پدر و كتك خوردن و در سن پایین شوهر كردن بود. تازه با عاطفه می توانستند درسشان را هم ادامه دهند و به همه آرزوهایی كه تا پیش از فرار عاطفه از آنها برای هم می گفتند برسند.

عاطفه كه آمد، او را دید كه ساك كوچكی در دست داد. وقتی برایش گفت كه دیگر نمی خواهد به خانه شان برگردد و دلش می خواهد مانند او زندگی كند عاطفه با خوشحالی پذیرفت.

اولین شب در آپارتمان دوستان عاطفه خیلی به او خوش گذشت. دوستان عاطفه هم تقریباً همسن و سال خودشان یا كمی بیشتر بودند. دو سه روزی كه گذشت از حرف های جسته و گریخته آنها فهمید كه باید كار كند و خرج خودش را دربیاورد. با اشتیاق پذیرفت. قرار شد همان روز به نزد صاحب كار عاطفه بروند تا وظیفه اش مشخص شود... دیگر برای گریز از دامی كه دوستش برای او گسترده بود خیلی دیر شده بود. وقتی فهمید كه باید چه كار كند خواست فرار كند. ولی بازوهای آن دو مرد بسیار قوی تر از دست های ظریف و بچگانه او بود. آن شب تا صبح گریست. دیگر راه بازگشت هم نداشت. مدتی كه گذشت یك روز به طور اتفاقی در بریده روزنامه ای مطلبی درباره خانه های امن بهزیستی خواند. خیالش راحت شد. پس جایی وجود داشت كه امثال او بتوانند به آنجا پناه ببرند. در اولین فرصت خود را به یكی از این خانه ها معرفی كرد و قرار شد برای مدتی آنجا بماند تا تكلیفش مشخص شود.

اوایل خیلی راضی بود. از اینكه دیگر مجبور نبود به هر كاری كه عاطفه و دوستانش از او می خواستند تن بدهد خوشحال بود. اما مدتی كه گذشت آنجا هم برایش زندانی شد همچون خانه پدرش. از اینكه دیگران به او به چشم یك دختر خطاكار نگاه كنند زجر می كشید. از اینكه با كسانی هم اتاق شده بود كه وضعیت شان بسیار بدتر از او بوده است رنج می برد.

علاوه بر این ماندنش در آنجا همیشگی نبود و دیر یا زود بهزیستی به سراغ پدر و مادرش می رفت و او نمی دانست با این اتفاقاتی كه افتاده آنها او را دوباره خواهند پذیرفت یا نه؟ كاش گول حرف ها و تعریف های عاطفه را نخورده بود. آرزو می كرد دوباره به نزد پدر و مادرش برمی گشت. اگر فرار نمی كرد شاید می توانست پدرش را راضی كند كه او را به خانه شوهر نفرستد. به پدرش قول می داد كه بعدازظهرها كار كند و صبح ها مدرسه برود، اما فقط اجازه می داد كه او درس بخواند.

اما خودش می دانست دیگر نمی تواند این آرزوها را به قلبش راه دهد. دیگر در خانه پدرش جایی برای او نبود. اینجا هم كه ماندنی نبود، پس چه باید می كرد؟ فكر آینده نامعلومی كه در انتظارش بود او را به وحشت می انداخت.

یك روز كه در حیاط روی نیمكتی نشسته بود و به آنچه در فاصله چند ماه بر زندگی اش گذشته بود، فكر می كرد دستی به شانه اش خورد.

وقتی برگشت دختر جوانی را دید كه به نظر نمی رسید بیشتر از ۲۰ سال داشته باشد. دختر خود را سونیا معرفی كرد و گفت كه به تازگی خود را به این مركز معرفی كرده است.

مدتی كه گذشت و با هم كه صمیمی تر شدند سونیا برایش از جایی گفت كه به زودی خواهد رفت. جایی كه توسط یك زن خیر اداره می شد و دختران بی خانمان را در آنجا نگهداری می كرد. آنجا همه با هم مثل اعضای یك خانواده بودند و او برای همه آنها مادری می كرد.

بی اختیار به یاد مادرش افتاد. دلش برای او و خواهر و برادرانش حتی پدر سختگیرش تنگ شده بود. الان كجا بودند؟ چه می كردند؟

خودش را به دوست تازه اش سپرد. به این امید كه خانواده از دست داده اش را جایی دیگر بازیابد. یك روز كه برای كاری از مركز بیرون رفتند، دیگر هرگز به آنجا بازنگشتند.

دو سال بعد روز تولد ۱۶ سالگی اش وقتی دیگر نتوانست اینچنین زندگی كردن را تحمل كند، هنگامی كه هیچ راهی را برای فرار از این منجلابی كه گرفتار آن شده بود، نیافت، مرگ را به عنوان تنها راه رهایی خود برگزید. جسدش را جلوی ساختمانی در حال احداث یافتند در حالی كه جمجمه و استخوان هایش خرد شده بود و صورتش به سختی شناسایی می شد. هر چند دیگر كسی را در این دنیا نداشت كه او را بشناسد!

امثال او در این شهر بزرگ بسیارند. دختران نوجوانی كه به دنبال آرزوهای خود خیابان را به خانه پدری ترجیح می دهند. بی خبر از گرگ هایی كه در خیابان ها به كمین شان نشسته اند. اما آیا به جز خیابان و خانه پدر و مادر جایی وجود ندارد كه به آنجا پناه برند؟ چرا خانه های امن نتوانسته اند مامنی برای اینگونه دختران باشند؟

●●●

خسرو منصوریان فعال اجتماعی علل فرار دختران از خانه را فقدان آزادی، وضعیت بد اقتصادی و برآورده نشدن نیازهای روانی، جنسی و عاطفی آنان می داند و می گوید:

«نوجوانی كه به این دلایل از خانه فرار می كند مسلماً به دنبال جایی برای رسیدن به این خواسته ها است. اما خانه های امن بهزیستی تا چه حد توانسته اند به نیاز چنین نوجوانانی پاسخ دهند؟ كدام یك از این انتظارات در چنین خانه هایی برآورده می شود؟»

وی می افزاید: مثلی هست كه می گوید هیچ كجای عالم خانه خود آدم نمی شود. اما دختری كه خیابان و روسپی خانه ها را بر خانه خود ترجیح می دهد، حتماً قادر به ماندن در چنین وضعیتی نبوده است؟ در خانه های امن نیز یا مورد بازدید و نگاه های تحقیرآمیز دیگران واقع می شود یا كسانی را باید به عنوان سرپرست جدید خود بپذیرد كه حقوق می گیرند تا نقش پدر و مادری را برای چنین دخترانی فراهم كنند. او كه پدر و مادر خود را تحمل نكرده چطور ممكن است بتواند این افراد را بپذیرد؟

وی می گوید: چند دهه پیش اصطلاح «دختر فراری» را در فرهنگ لغات فارسی نداشتیم و هیچ كس معنی آن را درست نمی دانست. اما حالا همه در خیابان های شهر شاهد چنین افرادی هستیم.

این فعال اجتماعی می افزاید: دختری كه از خانه فرار می كند معمولاً یا به دنبال آزادی است یا دلش می خواهد دستش در جیب خودش باشد و خود مایحتاجش را برآورده كند و معمولاً خانواده نیز حاضر نیست از سبد خانواده آنها را تامین كند یا احیاناً با او مخالفت دارند. از سویی با توجه به فضای اجتماعی و حتی خانوادگی بسته ای كه در چند دهه گذشته به ویژه برای خانم ها و دختران فراهم كرده ایم و خانواده های سنتی نیز به طور اتوماتیك به این وضعیت دامن زده اند، گاه دختران راهی جز فرار پیش پای خود نمی بینند. غافل از آن كه چه حوادث تلخی در بیرون از منزل در انتظار آنها است. آنها بدون اینكه بدانند خودشان را به موج های خطرناك دریای زندگی می سپارند. دكتر مصطفی اقلیما مددكار اجتماعی نیز بیشترین دلیل فرار دختران از خانه را علل خانوادگی و از همه مهمتر وضعیت بد اقتصادی عنوان می كند.

وی دلیل عدم استقبال دختران از خانه های امن بهزیستی را نیز فقدان امكانات مورد انتظار این دختران در چنین مكان هایی می داند.

رئیس انجمن علمی مددكاری ایران می گوید: متاسفانه سازمان بهزیستی شرایط مساعدی برای نگهداری این دختران ندارد. از سویی سازمان های دیگری كه می توانند در این كار به بهزیستی یاری برسانند نیز همكاری لازم را ندارند.

وی می افزاید: دختران فرار می كنند چون در خانه جایی برای زندگی ندارند اما متاسفانه این مراكز هم به آنها آرامش لازم را نمی دهد.

اقلیما آماری كه از دختران فراری توسط سازمان ها و بهزیستی اعلام می شود را چندان دقیق نمی داند و می گوید: این آمار تنها مربوط به دخترانی است كه در خانه های امن به سر می برند یا توسط پلیس دستگیر شده اند اما بسیاری از این دختران در شهر پراكنده اند و كسی آنها را نمی شناسد.

خسرو منصوریان نیز آمار سازمان بهزیستی را آمار ناشی از مشاهده می داند و می گوید: چنین آماری مسلماً چندان دقیق و درست نیست اما تعداد آنها خیلی بیش از آمار رسمی بهزیستی است.

وی می گوید: در سال ۱۳۴۷ سن روسپی گری ۲۹ سال بود اما اكنون این سن به كمتر از نصف تنزل پیدا كرده است و از سویی تعداد روسپیان چندین برابر شده است.

این فعال اجتماعی این امر را زاییده شرایط اجتماعی جامعه می داند و هشدار می دهد كه این روند دردناك و نامطلوب رو به پیچیده شدن و از لحاظ سطح رو به افزایش است. دكتر قرایی مقدم جامعه شناس نیز با ذكر عوامل خانوادگی به عنوان دلیل فرار دختران از خانه می گوید: با اینكه تعداد خانه های امن از سال ۷۸ كه ۹ مركز در كل كشور بود به ۱۷۰ مركز افزایش یافته است اما بسیاری از دختران، خیابان را به چنین خانه هایی ترجیح می دهند.وی می گوید: بهزیستی از زمان ورود این دختران به خانه های امن سعی در شناسایی خانواده هایشان و بازگرداندن آنها دارد. به همین دلیل ترس از شناخته شدن اجازه دادن مشخصات را به اینگونه افراد نمی دهد و از سویی نگران برخورد خانواده ها هستند و می دانند این مراكز در جست وجوی خانواده آنها است. به همین دلیل سعی دارند فرار كنند.

قرایی مقدم می گوید: معمولاً اینگونه دختران یا بدپرست یا بی سرپرست یا تك سرپرست هستند. اما عامل دیگر فرار این دختران توقعات نابجا و خواسته های بیجای اینگونه دختران است.

در واقع افزون طلبی اینگونه دختران سبب فرار آنها می شود. وی از كم رنگ شدن ارزش ها و هنجارهای اجتماعی به عنوان خطری كه جوانان را تهدید می كند نام می برد.

خسرو منصوریان، راه حل این مشكل را بازنگری دقیق به دور از حب و بغض در مسائل و مشكلات اجتماعی می داند و می گوید: ما باید مشكلمان را بپذیریم و آن را باور كنیم. صرفاً با گذاشتن در دیگ، دیگ خاموش نمی شود، بلكه ممكن است انفجار خاموش رخ دهد.

مهراوه اكبری