پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
مجله ویستا

آفتاب بدون صلیب شکسته


آفتاب بدون صلیب شکسته

فیلم سقوط روایتی واقعی از شکست یک ملت و مرثیه­ای بر تقابل خونین اندیشه­ها در بزرگترین جنگ جهانی تاریخ است فیلم دورانی از «رایش سوم» را به تصویر می­کشد که «آلمان متحد» از هر سو به عرصۀ تاخت و تاز سربازان عاصی و تا دندان مسلح دشمن تبدیل شده است

فیلم سقوط روایتی واقعی از شکست یک ملت و مرثیه­ای بر تقابل خونین اندیشه­ها در بزرگترین جنگ جهانی تاریخ است. فیلم دورانی از «رایش سوم» را به تصویر می­کشد که «آلمان متحد» از هر سو به عرصۀ تاخت و تاز سربازان عاصی و تا دندان مسلح دشمن تبدیل شده است. در این برحۀ تاریخی دیگر اثری از آثار ابهت پروس و شکوه آلمان باقی نمانده است. پایتخت آلمان زیر آتش توپخانۀ دوربرد ارتش اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی قرار دارد و با شلیک هر گلولۀ توپ و هر صدای انفجار نمادی از نماد­های عظمت «رایش هزار ساله» پس از دوازده سال فرو می­ریزد تا به «افسانۀ رایش هزار ساله» پایان دهد. گلوله­باران برلین درست در روز تولد «پیشوا» آغاز می­گردد و به عنوان هدیۀ تولد روس­ها به «پیشوای آلمان» تقدیم می­گردد. ستاد نیروی هوائی رایش با جابجائی محل ستاد و نافرمانی از فرمان پیشوا هدیه­ای دیگر به او تقدیم می­کند و به جای قدردانی پیشوا فرمان تیرباران خود را دریافت می­کند و آجودان او به یک تبریک با صدائی نگران بسنده می­کند. آنچه در این روز­ها به تصویر کشیده می­شود تنهائی مردی است که آوازۀ قدرت او سراسر جهان را پر کرده است. معتمدین او به وی دروغ می­گویند و گزارشات خلاف واقع می­دهند. یأس، نا­امیدی، دروغ، شکست به همراه خیانت، جاه­طلبی و طمع در فضای این پایتخت کهن اروپا موج می­زند.

در اولین نمای فیلم هیتلر با تمهیدی استادانه معرفی می­شود. هنوز سه سال به پایان جنگ باقی مانده است. تماشاگر، مانند داوطلبان منشی­گری که به حضور «پیشوا» فرا خوانده شده­اند، بی­صبرانه انتظار می­کشد، تا سیمای مقتدرترین دیکتاتور تاریخ را ببیند. ابهت نام پیشوا تا بدانجا است که یکی از داوطلبان منشی­گری می­پرسد: «آیا زمانی که پیشوا نشریف آوردند باید سلام نازی بدهیم؟» آجودان پاسخ می­دهد: «سلام نازی مخصوص نظامیان است. شما کافی است بگوئید: درود بر پیشوای من!» «پیشوا» از اتاق بیرون می­آید. از آن جاه و جبروت، نطق­های تهدیدآمیز و حملات رعب­انگیزی که سراسر جهان را به وحشت افکنده بود، دیگر خبری نیست. او اینک مردی فرتوت و افسرده با پشت خمیده و گامهای لرزان به نظر می­رسد. مکان این ملاقات محلی است واقع در جنگل­های پروسیای شرقی که در ادبیات جنگ به نام «لانۀ گرگ» معروف است. متنی که پیشوا برای آزمودن منشی قرائت می­کند گوئی نوحۀ زودرسی است که بر مرگ رایش هزار ساله خوانده می­شود. منشی از استخدام خود شادمان است اما نمی­داند که به زودی شاهدی بر سقوط رایش سوم خواهد بود.

پیشوا در برابر پیشنهاد سران نازی مبنی بر خروج از پایتخت مقاومت می­کند و می­گوید نمی­خواهد از این مزرعه به آن مزرعه فرار کند. او در یک وداع رسمی همۀ فرماندهان خود را مرخص می­کند و تصمیم می­گیرد مقاومتی را که بیشتر به یک خودکشی شبیه است در پایتخت افسانه­ای رایش سوم رهبری کند اما خود مقاومت به یک افسانه تبدیل می­شود. در طی این مقاومت فرغ سره از ناسره معلوم می­گردد و عیار وفاداران به پیشوا معلوم می­گردد. هیملر، این معتمد پیشوا و فرماندۀ اس.اس.، به فکر مذاکره با آیزنهاور است و پس از خداحافظی با پیشوا او را فاقد سلامت عقل می­داند و طی بیانیه­ای اعلام می­دارد که از این پس خود مسؤولیت آلمان را بر عهده می­گیرد. در حالی که وفاداران به پیشوا هنوز در برلین می­جنگند و پیشوا هنوز زنده است هیملر به تقسیم میراث می­پردازد، میراثی که برایش دوام چندانی ندارد و با مرگ زودهنگام او بی­صاحب باقی می­ماند.

زمانی که آخرین مراسم شام «آدولف هیتلر» به تصویر کشیده می­شود، تلاش بر این است که با نشان دادن «گیاهخواری» او چهره­ای انسانی­تر از آنچه که در اذهان جای دارد از «پیشوا» به مخاطب خود نشان دهد چه که پیشوا بر این اعتقاد است که گوشتخواری روحیۀ انسان را به روحیه­ای بی­رحم و خشن تبدیل می­کند. تقریبا سراسر فیلم در قرارگاه زیرزمینی هیتلر در مرکز برلین می گذرد. پیشوا تنها دو بار از پناهگاه خارج می­شود: بار اول با پیکر نحیف به خیابان می­آید تا از آخرین سربازانش، که مشتی داوطلب بچه سال هستند، سان ببیند و بار دوم پس از خودکشی اوست، که چند نظامی جسد او را به خیابان می­آورند و در گودالی به آتش می­کشند، تا از «پیشوا» هیچ نشانی باقی نماند. جوانانی که پیشوا در آخرین بازدید خود با آنان ملاقات کرد نشانه­ای ­است از جوانانی که به سان ققنوس حافظ آرمان ناسیونال سوسیالیم بودند و پیشوا امیدوار بود روزی از خاکسترهای آلمان شکست­خورده سر بر آورند.

در این روزهای آخر پیشوا به چشم می­بیند که اقتدار او ذره ذره ذوب می­شود و نزدیکترین یارانش نه تنها به او خیانت می­کنند بلکه در طول سالیان متمادی فرامین او را اطلاعت نکرده­اند. مثل ماری زخم خورده به خود می­پیچد، نعره می­کشد، لاف می­زند، ناسزا می­گوید، گریه می­کند، اما دیگر هیچ چیز به داد او نمی­رسد. ارتش­های شکست خورده او در جبهه­های گوناگون اروپا پراکنده­اند. او با چند ژنرال آشفته و نیمه­مست، دسته­ای از سربازان زخمی و فوجی از زنان احساساتی تنها مانده است. بالای سر او ارتش سرخ شهر را در محاصره گرفته است. روسها با خشم و نفرت بیست میلیون کشته، ساعت به ساعت جلوتر می آیند و پایتخت رایش سوم را وجب به وجب فتح می کنند.

جهان بینی نازی بر پایه برتری ملت آلمان استوار بود. اما هیتلر پس از ناکامی های نظامی و به ویژه پس از سوء قصدهایی که به جان او شد، همین ملت را آماج کینه و نفرت خود قرار داد! او در آخرین روزهای زندگی، در عربده های جنون آمیزش فریاد می زد: «اگر ملت آلمان لیاقت پیروی از ایده­های مرا نداشته، پس همان بهتر که نابود شود!» یا در جائی که مارشال موهانکه محافظ شخصی پیشوا موضوع غیر نظامیان پایتخت را به میان می­کشد، هیتلر در پاسخ می­گوید: «ما مسأله­ای به نام غیر نظامیان نداریم.» گوبلز وزیر تبلیغات رژیم نازی این ملت گرایی بدون ملت را روشن تر بیان می کند: «در راه رسیدن به افتخارات ملی می­توان کل ملت را قربانی کرد!» این نظرات نشانۀ ضعف دموکراسی دال بر توافق جمعی بر امری غلط است چه که حزب نازی از طریق انتخابات آزاد به قدرت رسید.

این واقعیت که سازندگان فیلم «سقوط» آلمانی هستند، بر اهمیت فیلم می­افزاید و به آن بعدی تازه می دهد. هیتلر مدعی بود که با تکیه بر ایده برتری نژادی و اصالت خون، ملت آلمان را به سروری جهان خواهد رساند. اما سقوط زودهنگام برلین نشان از آرزو­های مدفون هیتلر دارد.

نکته دردناک و البته تأمل انگیز این است که ملت آلمان به پای خود به کشتارگاه نازیان رفت. آنچه در فیلم سقوط از دهان گوبلز بیان می شود، واگویه یک واقعیت تلخ است: «کسی ایده ناسیونال سوسیالیسم را به ملت آلمان تحمیل نکرد. این ملت خود آزادانه این سرنوشت را انتخاب کرد.»

سخنان گوبلز در این فیلم سرشار از استعاره­ها و کنایه­ها است. آنجا که گوبلز وصیتنامۀ خود را انشاء می­کند گوئی هنوز در فکر تبلیغ آرمان ناسیونال سوسیالیسم است. او وصیتنامۀ خود را باین عنوان شروع می­کند: «روزی حقیقت آشکار خواهد شد و دروغ چهرۀ خود را نشان خواهد داد . . .»

زمانی که او به تابلوی نقاشی­شدۀ فردریک کبیر نگاه می­کند، سعی می­کند با استفاده از واکنش همسان­سازی سعی می­کند خود را با فردریک کبیر مقایسه کند اما نقطۀ مشترکی نمی­یابد. اما زمانی که مجبور به پذیرش شکست می­شود تقصیر را به گردن ژنرال­های بی­کفایت خود می­اندازد و آرزو می­کند ای کاش همانند استالین ژنرال­های خود را تیرباران کرده بود. او در اوج خشم دست به توجیه فرامین خود می­زند و تقصیر شکست در اجرای فرامین را به گردن ژنرال­های بی­کفایت خود می­اندازد. زمانی که احساس می­کند دیگر کاری در آلمان باقی نمانده که انجام بدهد، به فکر زندگی شخصی خود می­افتد و مراسم ازدواج خود با اوا براون را ترتیب می­دهد.

«اوا براون» وفادارانه و تا آخرین لحظه در کنار پیشوا باقی می­ماند. او پاداش سال­ها انتظار خود را با ازدواج با پیشوا می­گیرد ولی در فاصلۀ کوتاهی در یک تصمیم خود ساخته به همراه پیشوا خودکشی می­کند. بدین ترتیب دوران ازدواج رسمی او با پیشوا بیش از دو روز نمی­شود و به همین دلیل در طول تاریخ او را به «عروس مرگ» نامیده­اند. وفاداری و عشق او با پیشوای آلمان به دوران شکوه محدود نشد و تا آخرین لحظۀ سقوط با او باقی ماند و تا جائی پیش رفت که حتی در سرنوشت خودخواستۀ پیشوا با او شریک شد.

در طول فیلم «آلبرت اشپیر» دو بار با «پیشوا» ملاقات می­کند. بار اول زمانی است که پیشوا در مورد آروزهای خود دربارۀ برلین آینده با او صحبت می­کند، آرزو­هائی که اینک و در آستانۀ ورود ارتش شرخ یک رؤیا به نظر می­رسند. بار دوم در زیرزمین کاخص صدارت عظما و زمانی است که شاخت در برابر دوست و پیشوای خود اعتراف می­کند اسناد و مدارک نشان می­دهند که فرامین پیشوا را به اجرا درنیاورده است. شاخت در این آخرین دیدار دست خود را به شمت پیشوا در حالی دراز می­کند که می­داند آخرین باری است که او را می­بیند ولی پیشوا عکس­العملی از خود نشان نمی­دهد.

پرخاشگری عیان فیلم در صحنه­ای که جوخه­های اعدام به دنبال خیانت­کاران هستند و یا خودکشی سربازان نا­امید و افسران قسم خورده به خوبی به نمایش گذاشته شده است. صحنه­های بریدن دست و پای مجروحین بدون تزریق داروی بیهوشی به آنان به دلیل کمبود مواد داروئی، خودکشی­های نا امیدان، آموزش نحوۀ خودکشی به گونه­ای که کار به سرعت خاتمه یابد توسط افسران به یکدیگر، همه و همه نشان از نا­امیدی مطلق و پذیرش شکست دارد.عدم ارضای نیازهای اولیه باعث شدت گرفتن خشونت و ستیزه­گری به اشکال مختلف شده است. در صحنه­های پایانی فیلم زمانی که باقیماندۀ افسران وفادار تحمل فقدان هیتلر و پذیرش شکست را ندارند دست به خودکشی می­زنند. اعلام تصمیم به خودکشی خود باعث مجادله و پرخاشگری بین افسران می­شود.

اوج از خودبیگانگی طرفداران پیشوا زمانی نشان داده می­شود که پرستاری را به تصویر می­کشد که از هیتلر می­خواهد با رهبری داهیانۀ خود ملت آلمان را به سرافرازی برساند در حالی که صدای انفجار گلوله­های توپ ارتش سرخ ویرانه­های کاخ صدارت عظما را می­لرزاند. در جائی دیگر همسر گوبلز در برابر چشمان شوهر خود به پای هیتلر می­افتد و از او خواهش می­کند که از خودکشی منصرف شود. همسر گوبلز چنان دچار شیفتگی به پیشوای خود شده است که زندگی بعد از پیشوا را نه تنها برای خود بلکه برای فرزندان خود غیر قابل تصور می­بیند. نتیجۀ چنین برداشتی قتل یک به یک فرزندان گوبلز توسط همسر کوبلز و با هماهنگی خود گوبلز و پس از خورانیدن داروی بیهوشی به آنان است. اوج پرخاشگری و از خود بیگانگی در این صحنه به خصوص زمانی به نمایش گذاشته می­شود که دختر بزرگ خانواده متوجه نقشۀ مادر در مورد قتل فرزندان می­شود و سعی در ممانعت از خوردن داروی بیهوشی می­کند که همسر گوبلز او را بالاجبار وادار به خوردن داروی بیهوشی می­کند.

او برای توجیه کار خود نزد فرزندان می­گوید این دارو برای حفظ سلامت فرزندان به خاطر زندگی در محیط زیرزمینی ضروری است اما دختر بزرگ این حرف را باور نمی­کند. صحنۀ طلائی فیلم لحظه­ای است که پس از بیهوشی فرزندان همسر گوبلز قرص سیانور را در دهان یک به یک فرزندان قرار می­دهد. لحظه­ای که قرص سیانور را در دهان دختر بزرگ قرار می­دهد نگاهی به او می­اندازد و پیشانی او را می­بوسد. به راستی زمانی که یک مادر فرزند خود را به قتل می­رساند به چه فکر می­کند؟ پس از انجام کار زمانی که تمام فرزندان نفس آخر را کشیدند همسر گوبلز به حالت عصبی خود را با ورق­بازی سرگرم می­کند تا آثار این جنایت را از ذهن خود پاک کند. همسر گوبلز، که از اعضای متعصب «حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان» است، کودکانش را به دست خود به قتل می­رساند، چون معتقد است: «این کشور بدون ایده­های نازی قابل زندگی نیست.» او پس از قتل بچه­های خود در یکی از صحنه­های بسیار تکان دهندۀ فیلم، به همراه شوهر خود، خودکشی می­کند. آنها ایمان دارند که با شکست نازیسم، کشور آلمان هم نابود خواهد شد. آنها به زندگی خود خاتمه می­دهند تا چشمشان «آفتاب بدون صلیب شکسته» نیفتد. اما امروز نه تنها آلمان وجود دارد، بلکه هنوز نماد­های ناسیونال سوسیالیسم را نگاه داشته است تا جائی که سرود ملی آلمان فدرال هنوز همان سرود ملی آلمان هیتلری است. سران متفقین در محو نظام ناسیونال سوسیالیستی در آلمان موفق شدند اما پس از جنگ نتوانستند فکر ناسیونال سوسیالیسم را آز آلمان بیرون کنند.

توسط بهمن کبیری پرویزی

http://www.bahmanparvizi.blogfa.com