یکشنبه, ۳ بهمن, ۱۴۰۰ / 23 January, 2022
مجله ویستا

یک دوست غول


مامان نی نی غول، او را توی گهواره گذاشت تا بخوابد و خودش رفت توی آشپزخانه تا سوپ غول غولکی بپزد. نی نی غول خوابش نمی آمد و حسابی حوصله اش سر رفته بود برای همین از توی گهواره اش بیرون …

مامان نی نی غول، او را توی گهواره گذاشت تا بخوابد و خودش رفت توی آشپزخانه تا سوپ غول غولکی بپزد. نی نی غول خوابش نمی آمد و حسابی حوصله اش سر رفته بود برای همین از توی گهواره اش بیرون رفت و بعد هم از خانه غولی شان بیرون رفت و بعد از شهر غول ها بیرون رفت و آخر سر هم از سرزمین قصه ها بیرون رفت و صاف قل خورد و افتاد یک گوشه توی اتاق حامد کوچولو، حامد از دیدن غول حسابی ترسید و داد کشید: وای غول! نی نی غول هم از دیدن حامد ترسید و داد زد: وای آدمیزاد! و بعد هر دوتایی شروع کردند به دویدن توی اتاق و چرخیدن دور هم. آخر سر هم از بس چرخیدند و دویدند و جیغ کشیدند دوتایی خسته شدند و افتادند یک گوشه اتاق. نی نی غول همین طور که نفس نفس می زد گفت: من نی نی غولم. حامد هم نفس بلندی کشید و گفت: منم حامد هستم. یک آدمیزاد. و این جوری شد که دوتایی با هم دوست شدند. از آن روز به بعد بعضی وقت ها نی نی غول به خانه حامد می رود و با هم بازی می کنند و بعضی وقت ها هم حامد به خانه نی نی غول می رود و مامان غول برایشان سوپ غول غولکی می پزد. خوش به حال حامد که یک دوست غول دارد.



همچنین مشاهده کنید





سایت انتخابسایر منابعروزنامه دنیای اقتصادسایت خبرآنلاینروزنامه توسعه ایرانیخبرگزاری فارسروزنامه ایرانسایت فرادیدسایت ورزش سهخبرگزاری اسپوتنیک