جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا

پزشکان هم به پزشک نیاز دارند


پزشکان هم به پزشک نیاز دارند

با آن که ویزیت او را به بعد از بقی بیماران موکول کرده ام, وقتی پاورچین وارد اتاقش شدم, هنوز اول صبح بود

با آن که ویزیت او را به بعد از بقی? بیماران موکول کرده‌ام، وقتی پاورچین وارد اتاقش شدم، هنوز اول صبح بود....

کنار تخت ایستادم، به چهر? پر از آرامشش نگاه کردم، و با خود اندیشیدم که آیا برای گفتگویی بی هدف او را از خواب بیدار کنم یا اجازه دهم به استراحت، چیزی که بسیار به آن نیاز دارد، ادامه دهد. صورت رنگ‌پریده و اصلاح شد? او سایه‌ای از زردی بر خود داشت که روز به روز بیشتر می‌شد. ملاف? تخت که با دقت روی او انداخته و مرتب شده بود، نتوانسته بود ادم پاها و اسکروتوم او را پنهان کند، ورمی که از پوست تراوش کرده، ملافه‌ها را نمناک کرده بود. سوند ادراری رنگ فلوئورسنت به خود گرفته بود، برخلاف سرم نمکی بالای سر بیمار که تقریباً تمام شده بود. با این همه، علی‌رغم علایم ناراحتی، او در آرامش تنفس می‌کند. بدون سر و صدا پرونده‌اش را برمی‌دارم، پلاستیک سخت آن به قاب فلزی تخت برخورد می‌کند و قبل از آن که متوجه شوم، او بیدار است و من متأسف.

از او عذرخواهی می‌کنم: «نمی‌خواستم بیدارتان کنم.»

با ناتوانی به من خوشامد می‌گوید و چشمانش مرا پیدا می‌کنند: «امروز زود آمدی.»

«امروز چطور هستید؟»

در حالی که با احتیاط جابجا می‌شود اما در واقع هیچ حرکتی نمی‌کند، می‌گوید: «پاهایم تقریباً درد ندارند». حیرت انگیز است. چشمانش درد را فریاد می‌کنند.

وقتی دچار ناراحتی شکم بود، انگار می‌خواست به جمعی از دانشجویان جدید تدریس کند. او تازه از تعطیلات برگشته بود، پیش پزشک خانواده‌اش رفته بود، و او به هپاتیت شک کرده بود. پزشک وی را برای سونوگرافی اورژانسی ارجاع کرده بود. در پایان آن روز، تشخیص سرطان منتشر روده با درگیری استخوان‌ها و کبد در وی داده شده بود. او شیمی درمانی را خوب تحمل نکرده و تحت درمان تسکینی قرار گرفته بود.

هفت? پیش، بعد از یک دوره استراحت و بهینه سازی درمان ضددرد، قرار بود از بیمارستان به منزل مراجعت کند که «پاهایش زیرش جمع شدند و صدای شکستن چیزی به گوشش رسید.» او ناچار شد تمام قدرتش را متمرکز کند تا بعد از زمین خوردن در دستشویی بتواند بلند شود و دکم? فراخوان پرستار را فشار دهد. او را به بیمارستان محلی رساندند و فمور او را طی عمل جراحی از داخل تثبیت کردند. «باید یک نگاهی به عکس‌هایم بیندازید. فمور تا زاوی? ۹۰ درجه چرخیده بود.»

از زمان جراحی فمور بیمار یک هفته می‌گذرد. اکنون او دچار نارسایی کبد و نارسایی حاد کلیه است و برای مراقبت‌های پایان زندگی به بیمارستان بازگشته است. تغییر وضعیتش چشمگیر است. چین‌های پوست کدر او از قالب تنش آویزان هستند، و وقتی خواست عینکش را بردارد، دستانش می‌لرزند. واکر سبزرنگش که همیشه در اتاق بود، اکنون در جای خود نیست. به جای آن تعداد زیادی گل تازه هست. رنگ روشن گلها هم نتوانسته ناامیدی چهره اش را پنهان کند.

او خیال مرا پاره می‌کند.

«می‌توانم خواهش کنم آن بطری را به من بدهید؟»

«البته!» بطری جمع آوری ادرار را به او می‌دهم. دوست دارم قبل از آن که او از من بخواهد، به او کمکی کنم.

وقتی کارش تمام می‌شود، برمی‌گردم و به او رو می‌کنم، و لحظه‌ای غریب از سکوت میان ما برقرار می‌شود. او یک پزشک برجسته، و تا همین اواخر فعال بوده است و در پس ۸۰ سال عمر، عقلانیت احصا ناشدنی‌ای در وجودش موج می‌زند. من ۵۰ سال از او جوان‌ترم، در حرفه‌ام بسیار کم‌تجربه‌تر از اویم، و ناگهان احساس می‌کنم خوب نمی‌دانم چگونه با او گفتگو کنم. آیا مرا دربار? آخرین مطالعات روز دنیا به چالش خواهد کشید؟ آیا مایل است نتیج? آزمایشاتش را با هم? اختلالاتی که دارد، بداند؟ آیا تشخیص می‌دهد چه مدت وقت دارد، یا از من در این باره خواهد پرسید؟ تصور می‌کنم او هم مثل بسیاری بیماران دیگر وقتی می‌بیند سرم شلوغ است، از خیر این پرسش‌ها می‌گذرد و به امور تکراری‌ای که از او خواسته شده ادامه می‌دهد. درد، تهوع، دفع فضولات، تقویت روحیه . . . اما احساس می‌کنم این گونه جدا شدن از بیمار درست نیست. در وجود او اشتیاقی به صحبت کردن می‌بینم؛ . . . و در وجود خودم، میل یا بلکه اجباری به گوش کردن. دعا می‌کنم سؤالات دشوار نباشند.

وقتی صندلی‌ای را پیش می‌کشم، با لبخند به استقبالم می‌آید.

من شروع می‌کنم: «آقای دکتر . . .»

دستانش را برای مدتی کوتاه بالا نگه می‌دارد. «خواهش می‌کنم، شما دکتر هستید. من فقط بیماری در دستان شما هستم.»

با تعجب همراه با احترام می‌پرسم: «مایل نیستید شما را دکتر خطاب کنم؟» دوست دارم با تمام توان از زدوده شدن احترامی که با توجه به جایگاهش شایستگی آن را دارد، جلوگیری کنم.

چهره در هم می‌کشد.

«بعد از انجام سونوگرافی، منتظر همسرم بودم که یک خانم جوان وارد اتاق انتظار شد و یک برگ کاغذ را جلوی من تکان داد و گفت مشکل مهم‌تر از چیزی است که قبلاً تصور می‌شده است. در گزارش نوشته شده بود: «کبد مملو از متاستازهای بی‌شمار است.» من حتی فکر این را هم نمی‌کردم که به سرطان مبتلا باشم، و شنیدن این حرف مثل کوبیده شدن پُتکی بر سرم بود.»

چشمانش با یادآوری این موضوع از اشک پر می‌شوند.

«آیا درست است که تشخیص در اتاق انتظار به بیمار گفته شود؟ شما در این دوره و زمانه اینطور عمل می‌کنید؟»

با او احساس همدردی می‌کنم: «حتماً خیلی سخت بوده است». بدون آن که به روی خود بیاورم، از این بی‌احساسی جا خورده‌ام. «شاید خواسته چون شما پزشک هستید زود مطلع شوید.»

چشمانش قبل از پاسخ گفتن مرا پیدا می‌کنند. «بعضی اوقات، پزشکان هم به یک پزشک نیاز دارند.»

نخستین واکنش من آن است که فکر کنم آیا این اعترافِ غیرمعمول، برخاسته از ضعف است یا از حقیقت. چنین بیانی را فقط در سر کلاسهای درس دانشکد? پزشکی و از زبان اساتید موعظه‌گر شنیده بودم.

در بین جرعه‌های آبی که می‌نوشد، کلمات به سرعت بر لبانش جاری می‌گردند.

«وقتی فمور من شکست، با دانشی که از پیش‌آگهی خود داشتم، درد و ناراحتی بر من مستولی گشت. تیم درمانی فهرستی از اقدامات را انجام داد: دارو برای تسکین درد و رادیوگرافی برای بررسی استخوان؛ اما انگار چشمانشان را به شکلی دیوانه کننده بر نیازهای من به عنوان یک وجود انسانی بسته بودند. هم? کارها یکی پس از دیگری انجام می‌شد، ولی کسی مراقب من نبود. در حالی که روی تخت خوابیده بودم، با خودم فکر کردم که اگر می‌توانستم، احتمالاً خودم را می‌کُشتم تا از رنج بی‌هویتی و یک شیئ به حساب آمدن نجات پیدا کنم.»

او نظام درمانی‌ای را که تمام تلاشش را برای حلّ مشکل جسمی او انجام داده، اما هرگز نتوانسته نیازهای واقعی او را تشخیص دهد، هیچ‌وقت نخواهد بخشید. صدای او قطع می‌شود و لحظه‌ای به نظر می‌رسد به خواب رفته است، انگار که اصلاً صحبتی نکرده است. وقتی وزن گفتارش بر وجودم سنگینی می‌کند، دوباره بیدار می‌شود.

«چرا بیمارستان هر روز آزمایش خون می‌گیرد؟ چه نکته‌ای در آن نهفته است؟»

می‌پرسم: «می‌خواهید بدانید که آنها چه چیزی را نشان می‌دهند؟» انگشتانم آماده‌اند تا کاغذها را ورق بزنند، لبانم مشتاقند که این پرسش‌های فلسف? وجودی را با یک پاسخ محکم جواب گویند.

غم به چهره‌اش باز می‌گردد. «نه، نه. می‌دانم که دارم می‌میرم. من نارسایی کبد و نارسایی کلیه دارم. این که از اعداد و ارقام سر در می‌آورم، دلیل نمی‌شود که لازم است از آنها اطلاع یابم.»

به پشتی صندلی تکیه می‌زنم. از این که با عجله سعی کرده‌ام زخم‌هایش را با راه حلّی از جنس چسب زخم ترمیم کنم از خود خجالت می‌کشم. با این تردید در درونم به مبارزه برمی‌خیزم که نکند این تنها راهی است که بلد هستم.

«من فقط می‌خواهم صحبت کنم.» این را یک معلم صریح‌اللهجه و مهربان می‌گوید.

«من سراپا گوشم.» یک شاگرد بازیگوش اما مصمم پاسخ می‌دهد.

و بدین ترتیب، از موضوعات پزشکی، که شاید هردویمان به خوبی بر آنها اشراف داریم فاصله می‌گیریم و دربار? نوه‌های او صحبت می‌کنیم، به‌خصوص نوه‌ای که نشانگان داون دارد، و اکنون که به جوان رعنایی تبدیل شده باعث سرافرازی او شده است. او از بیوه شدن قریب الوقوع همسرش به گریه می‌افتد، اما از این که اقساط خانه به طور کامل تسویه شده ابراز رضایت می‌کند. او برایم تعریف می‌کند که ۵۰ سال قبل به عنوان یک پزشک چگونه اولین شغلش را پیدا کرده است. «یک روز در خانه را زدند و از من پرسیدند آیا مایلم در بیمارستان مریض ببینم یا نه.» چشمان یرقان‌زده‌اش برقی زد و ادامه داد: «شنیده‌ام که این روزها اشتغال در بیمارستان آن‌قدرها هم ساده نیست!»

او از بابت شکستگی‌ای که سبب شد یک هفت? طاقت‌فرسا را در بیمارستان بگذراند ابراز تأسف و سرخوردگی می‌کند اما به تجرب? مثبتش در تسکین‌سرا باز می‌گردد. او توضیح می‌دهد که هرگز نسبت به تشکیلاتی که نیم قرن در آن خدمت کرده انتظار برخورداری و منفعت‌طلبی شخصی نداشته است، اما فکرش را هم نمی‌کرده که در روزگار نیازمندی، خود را اینگونه رها شده ببیند. دیگر سخنانش خسته کننده شده‌اند؛ او طب مدرن را متهم می‌کند که آن‌قدر در فکر علاج بیماری‌های قابل علاج است که فراموش کرده بیماران دیگری هم هستند که به مراقبت نیاز دارند. چند بار دهانم را باز می‌کنم تا صحبت کنم، ولی کلام قاطع او مرا به سکوت برمی‌گرداند. در کلماتش اثری از تلخی نیست، فقط انعکاسی ساده و بی‌پیرایه، و گرانشی درخور؛ اینها درسهایی هستند که هرگز این چنین غرّا و تأثیرگذار ایراد نشده بوده‌اند.

خیلی زود این زمان هم سپری شد و دستانم در دستانش گرم شدند. پلکهایش زیر بار یک خواب اورمیک سنگین شدند و همین موقع بود که فهمیدم ترسم از درمان یک پزشک دیگر در لحظات پایانی عمرش، اصلاً پایه و اساسی نداشته است. با آن که تصور می‌کردم با انبوهی از سؤالات پزشکی مواجه شوم، تنها چیزی که از من می‌خواست آن بود که یک بیمار باشد، درست مثل هم? بیماران دیگر، نیازمند آرامش، امید و درک متقابل، که نه به عنوان یک گزین? اختیاری و فوق‌العاده، بلکه به عنوان رسالت اصلی مراقبت طبی به او ارایه گردد. تفاوت شاید در این باشد که او این توانایی را داشت که شجاعانه عقیده‌ای را بیان کند که بسیاری دیگر از بیماران از ترس آزرده ساختن پزشکانشان از گفتنش پرهیز می‌کنند و آن را فرو می‌خورند.

از صندلی‌ برمی‌خیزم تا او را ترک کنم، این بار سعی می‌کنم بدون سر و صدا این کار را انجام دهم. اضطرابی که از درمان متفاوت او داشتم سبب شد در برخورد با او بَد عمل کنم. چه خوب شد که کلام آخر را او، در جایگاه یک معلم، بر زبان جاری کرد.

ترجمه: دکتر امیرعلی سهراب‌پور