پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
مجله ویستا

تصویر مرد هنرمند در خفقان


تصویر مرد هنرمند در خفقان

میزانسن در زبان فرانسوی یعنی به صحنه آوردن یک کنش دیوید بوردول منتقد سینما معتقد است کارگردان با کنترل میزانسن می تواند رویدادی را برای دوربین به صحنه ببرد

زندگی جز سایه ی پوینده ای نبود. یکی بیچاره بازیگر

که بر صحن نمایش ساعتی را در خرام آید و بخروشد

وز او دیگر خبر ناید همی باز.زندگی نبود مگر قصه

قصه ای مفت و یاوه

راوی اش کالیو.سر به سر غوغا و خشم

«مکبث ـ ویلیام شکسپیر»

میزانسن در زبان فرانسوی یعنی به صحنه آوردن یک کنش.دیوید بوردول منتقد سینما معتقد است کارگردان با کنترل میزانسن می تواند رویدادی را برای دوربین به صحنه ببرد.بخش اعظم فرم فیلم بدان وابسته است و کارگردان ها می توانند با کنترل صحیح آن مفاهیم و درون مایه یک فیلم را تعیین کنند.اگر محتوا را مایع درون ضرف فرم در نظر بگیریم برایمان قابل درک خواهد بود که شکل و ظاهر همان ضرف را بگیرد.پس میزانسن نتنها می تواند در بر گیرنده ی مفاهیم فیلم باشد بلکه تعیین کننده ی مقدار و عمق آن هم هست.موج نویی های فرانسه میزانسن های الفرد هیچکاک را جهان او دانستند و به همین دلیل از او در کایه دو سینما به عنوان کارگردان مولف نام بردند.بنابر این می توان با بررسی این بخش از فرم به مفاهیم زیادی دست یافت.

سال های ۱۹۲۰ دوران خوبی برای آلمان نبود.جنگ و فقر تلفات زیادی را به بار آورد.تاریخ نویسان در توصیف این زمان می گویند مردم برای خرید یک عدد سیب زمینی باید یک کیسه پول همراه خود می بردند.اوضاع سیاسی آلمان بهم ریخت و وحشت و تجاوز بیش از هر زمان دیگری در میان مردم رواج یافت.نا امیدی در میان روشنفکران آلمانی موج می زد. و همه ی این ها می توانند از دلایل اوج گیری مکتب اکسپرسیونیسم آلمان باشد.هرچند برخی معتقدند ون گوگ اولین هنرمندیست که در نقاشی هایش چنین تمایلی را به نمایش می گذارد اما نمی توان منکر اوج گیری ش در سال های بعد از جنگ جهانی اول در آلمان شد.

اکسپرسیونیسم را اینگونه تعریف می کنند: (( اکسپرسیونیسم تمایلی هنریست که بیان حالات ذهنی هنرمند یا حس و عاطفه ایی را که درک می کند شامل می شود )) یا ((اکسپرسیونیسم شیوه‌ای نوین از بیان تجسمی است که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگ‌های تند و اشکال کَجوَش (معوج) و خطوط زمخت بهره می‌گیرد))

این سبک به سرعت جای خود را در میان سینماگران پیدا کرد.بسیاری از کارگردان ها و طراحان برای خلق فضای ترسناک در برخی از سکانس ها از چنین سبکی استفاده کردند اما اولین فیلمی که اکسپرسیونیسم به طور جدی و کامل نمود پیدا کرد مطب دکتر کالیگاری بود.

فیلمی صامت محصول سال ۱۹۲۰ و به کارگردانی رابرت وینه.

در ابتدای فیلم همه چیز معمولی و در واقع رئال به نظر می رسد.تا اینکه از طریق یکی از شخصیت های فیلم وارد داستان زندگی او می شویم.ناگهان همه چیز تغییر می کند: پشتبام های کنگره دار.دودکش های اریب.تصاویر انتزاعی.خیابان های کج و معوج و معماری به هم پیچیده و مشوب کننده.بازی های غلو شده و چهره پردازی های بی سایه روشن و تیره و … همه و همه باعث می شوند تا ما وارد دنیای تازه ایی شویم.دنیایی که معلوم نیست حقیقت دارد یا تنها تصاویر ذهنی مردی دیوانه اند.این نوع تصویر سازی برگرفته از تئاتر ها و نقاشی های مربوط به همین سبک بود .بیشتر تصاویر اکسپرسیونیستی از طریق دکورو نور پردازی با کانتراست بالا صورت گرفته است.اما بازی و چهره ها فراموش نشده و همگی در کنار هم دنیایی واحد را می سازند.

اما علت اصلی چنین استفاده ایی چه می تواند باشد؟آندره بازن معتقد است این فیلم نوعی فرار از واقعگرایی بوده و به همین دلیل محکوم به شکست است : (( به دشواری می توان بازسازی مکانی را تصور کرد که از همه ارجاعات به طبیعت خالی باشد.جهان روی پرده و جهان هر روزی ما نمی توانند در کنار هم قرار بگیرند.جهان روی پرده لزوما جایگزین جهان واقعی می شود.زیرا که خود مفهوم جهان از نظر مکانی منحصر و یگانه است.در مدتی که به تماشای فیلم مشغولیم.فیلم به کل هستی جهان یا اگر اینطور می پسندید به طبیعت تبدیل می شود.))

بازن معتقد است شکست یعنی فراموش شدن.پس نمی توان مطب دکتر کالیگاری را حتی بر اساس تعاریف خود او یک شکست به حساب آورد.بنابراین به جای اصرار بیش از حد بر رئالیسم بهتر است به کارکرد های میزانسن پرداخت.

برمی گردیم به تعریف اکسپرسیونیم: تمایلی هنری برای بیان حالات ذهنی هنرمند یا حس و عاطفه ایی را که درک می کند.

ما در دنیای مرد دیوانه همه چیز را به شکل همین تمایل هنری می بینیم.آیا او یک هنرمند است و این تصاویر بیان حالات ذهنی و عاطفی او هستند؟ذهن مرد دیوانه ( هنرمند ) ریس تیمارستان را دیوانه و جانی می بیند.کسی که هنرمندان را به جرم بیماری روانی بستری و حبس کرده است خود مردی درنده خو است و از طریق امکاناتی که دارد ( هیپنوتیزم) می تواند دیگران به قتل وادارد… . چند سال بعد در آلمان مردی ظهور کرد که با سخنرانی هایش هزاران نفر را به قتل وا داشت.بسیاری از هنرمندان را از کشور فراری داد.فریتس لانگ که ابتدا او قصد داشت این فیلم را بسازد از قربانیان همین ماجراست…

مطب دکتر کالیگاری در برگیرنده ی مفاهیم عمیقی است.ذهن مرد دیوانه ی فیلم همه چیز را بر خلاف آنچه که می نماید می بیند.همه چیز را ترسناک تر و بدبینانه تر از آنچه که هست می داند.اما اگر حقیقت داشته باشد چه؟ روایت فیلم ما را در هاله ایی از ابهام باقی می گذارد.فیلم در نهایت تعلیق به پایان می رسد. آیا ریس تیمارستان جانی است؟ آیا حقیقت آنچیزیست که می نماید یا آنچه که در ذهن یک مرد دیوانه می گذرد؟

اکسپرسیونیم هرگز تا این حد در میزانسن نمود نیافت.علتش مشخص نیست.شاید هرگز به درستی درک نشد.شاید هیچکس چنین جراتی را به خود نداده که تا این حد پیش برود و تمام میزانسن هایش را بر اساس چنین سبک هنری بنا کند.سبکی که شاید از سوی تماشاگران چندان پذیرفته نشود.آندره بازن باور پذیری را در سینما از مهمترین رکن های این هنر می داند که اگر نباشد خواهد لنگید. مطب دکتر کالیگاری هرگز حیقیت را نقض نمی کند.در هیچ جای فیلم مستقیما به حقیقت اشاره نمی شود.انتخاب با خود تماشاگر است.حقیقت ذهنی بیمار است یا آنچه که می بینیم و انتظار دیدارش را داریم؟ یکدستی میزانسن اگر حفظ شود هرگز به باور پذیری آن لطمه نمی خورد.و این از ویژگی های مهم این فیلم است

عده ی زیادی از منتقدین امروزه میزانسن ها را بر اساس واقع گرایی آن ها ارزش گذاری نمی کنند.شاید بهتر باشد کارکرد های آن مورد بررسی قرار گیرد. آنقدر ها مهم نیست که همه چیز کاملا شبیه دنیای واقعی باشد.تنها کافیست که فصل مشترک هایی با جهان بیننده برقرار سازد.آنوقت ذهن تماشاگر قادر است باقی مسائل را حل کند.دقت به جزییات از همین رابط های میان جهان بیننده و جهان سینما است.دکور و نماهای فیلم مطب دکتر کالیگاری اگرچه با دنیای واقعی شباهتی ندارد اما وقتی تماشاگر می فهمد که این دنیا زاده ی ذهن بیماری روانیست می تواند آن را بپذیرد و با ان ارتباط برقرار کند.

میزانسن جهان ذهنی کارگردان است که جزییات و پیوندش با دنیای واقعی به قابل درک بودنش کمک می کند.اما استفاده ی صحیح و مناسب مفاهیم درون متنی علت اصلی و جهت دهنده ی میزانسن خواهد بود.و شاید همین مساله علت ماندگاری فیلم هاییست که ظاهرا با رئالیسم ارتباطی ندارند.

داوود آتش