شنبه, ۸ بهمن, ۱۴۰۱ / 28 January, 2023
مجله ویستا

طرح هولناک چند پرسش در کمون


طرح هولناک چند پرسش در کمون

روز جهانی فلسفه و چالش های فکر ایرانی

۱) روز جهانی فلسفه چیست و اساساً در این روز چه مناسکی را باید به جا آورد؟ لابد هر کشوری مفتخر به تاریخ مسعود خویش، با گشودن موزه فلسفه‌اش، نویافته‌ای جدید از میان داشته‌های فکری‌اش را به رخ دیگران می‌کشد! اما اگر چنین باشد خزانه فلسفی هر تاریخی تا چند دهه پاسخگو می‌تواند بود؟ این پرسشی ‌است که همواره، برای جغرافیای تفکر رسمی ما وجود دارد.

۲) فکر دیروزی چندان که از نامش برمی‌آید اغلب (و نه به ‌تمامی) دغدغه‌های پیشینیان را یادآور است؛ دغدغه‌هایی زمانمند که اساساً در جهان امروز موضوعیتی ندارند. با این وجود بازخوانی این دغدغه‌ها بدون هیچ سنخیتی با مسائل انسان معاصر، تکراری ناتمام یافته‌اند. در حالی‌ که باید آنها را به ‌مثابه بخشی از تاریخ تفکر، گسست و مورد واکاوی انتقادی‌اش قرار داد؛ گسستی که فلسفه غربی به ‌وضوح توانسته به آن دست ‌یازد و شرق اما در افسون تنیده‌شده بر گرد مواریثش به تقدیس اسطوره‌هایش مشغول مانده، هم از آن سان که قبایل کهن به توتم‌ها و تابوهایش می‌نگرد. تو گویی آنها بنیادی فراسوژه‌ای دارند و نباید با چشم عقل دیدشان. گاه در لابه‌لای گفت ‌و شنود‌های روشنفکران پرسشی همواره در کمون مطرح می‌شود که چرا فلسفه ایرانی- اسلامی پس از ملاصدرا دچار رکود شده و نمی‌توان از فیلسوفی با یک دستگاه فکری منسجم و سیستماتیک یاد کرد؟ پاسخ این پرسش را گروهی در مغفول ماندن اندیشه‌ اسلامی می‌بینند و گروهی دیگر در ورود فلسفه‌های غربی که جز از خود گم ‌شدن ارمغانی برای اندیشمندان اسلامی نداشت: ذهن ایرانی در سفره انیرانی راه به بیراه برد. اما ماجرا ریشه‌ای بنیادی‌تر از این دارد: افسون داشته‌های به ‌ارث‌رسیده از پیشینیان و‌ گریز از گسست از تاریخ گذشته. نمونه بارزش درآوردن عرفان از دل ‌هایدگر و...

از سویی این پرسش کماکان در کمون است که آیا فکر دیروزی گره‌گشای دغدغه‌های امروزین انسان ایرانی هست و اگر هست... در این میانه کافی ‌است آن بنیاد‌های فکری را به تیغ نقد سپرد و به لعن داعیان اندیشه خودی گرفتار آمد. به‌ گمانم آیزایا برلین بود که در گفت‌وگویی هملت را نماد پویایی تمدن غرب خوانده بود که با پدرکشی قدم به ‌جلو برداشته. آیا نماد تمدن این جغرافیا اسطوره رستم نیست که «فرزند کشته ‌است به پیران‌سرا»۱. جالب‌‌تر اینکه اغلب کسانی امروز به ‌عنوان فیلسوف معرفی می‌شوند که در دو قطب افراط و تفریط متذبذب مانده‌اند: گروهی مات گذشته خاورزمین مانده‌اند و گروهی افسون‌شده اندیشه باختر.

۳) از دیگر سو مدعیان فکر غربی با تاریخی خواندن تفکر پیشینی (که دفعتاً سخن بجایی‌ است) آن را یکسره مردود و بی‌مناسبت با زندگی امروزی دانستند و نتیجه این روکرد آن‌ شد که دیدیم: رکود اندیشه‌ای همخوان با زندگی در این زیست‌جهان و بی‌موضعی و انفعال در برابر اندیشه وارداتی. نمونه بارز مدعای این‌کمترین اندیشه انتقادی است که گروهی از فرانکفورتی‌های ایرانی (که از آن حرف‌هاست) با استناد به گزاره‌هایی چند از آدورنو و هورکهایمر و بنیامین و نیم‌دوجین از این اسامی عریض و طویل با این تصور که می‌توان با تمسک به این متفکران حرف تازه‌ای زد. فراموش کرده‌ایم که در تفکر غرب فلاسفه به‌ مثابه دوندگان دو استقامت چوب به دست بار امانت را به دونده بعدی می‌دهند تا در میدان فکرورزی روشمندانه به پیش بروند. ما در این میان چه‌ کرده‌ا‌یم؟ نیم‌دوجین پرسش‌ از تفکر غرب با ماهیتی مصرف‌زده که برخاسته از ذهنیتی ابزاراندیش است، دریغ از اینکه پرسش‌های جدی مغفول‌مانده میان درگیری‌های روزمره، خود به ‌خود پدید می‌آید.

۴) بومی‌سازی! به جای برگرفتن متد اندیشه و آموختن چگونه اندیشیدن، تفکری وام کرده تعمیمش می‌دهیم به زیست‌جهان خویش! جالب اینکه در این جغرافیا اغلب هر پدیده وارداتی تغییر شکل داده، به چیزی غیر از خودش بدل می‌شود: بومی‌سازی! امری که نمونه بارزش را در کمونیسم دیدیم بی‌یادآوری این خصیصه که بومی بودن در اینترناسیونالیسم و مارکسیسم جایی ندارد.

ماجرای غم‌انگیز روشنفکری در ایران نیز درست از جایی آغاز شد که تمایزی میان تفکر آکادمیک و جریان روشنفکری دیده نشد. حائری‌ها در کلاس درس خود ماندند و ملکی‌ها در مقام روشنفکر سودای تغییر در سر پروراندند! و سرنا از سر گشادش نواخته شد: این فلسفه را محدود به خوانش ملاصدرایی کرد و آن دیگری چنان سودای غرب در سر داشت که اندیشه‌اش بنیادی تئوریک (برگرفته از خواست و نیاز این جغرافیا و بنیان‌های فکری‌اش) نیافت و به‌ دنبال فرمولی وارداتی برای تغییر دست‌ به دامان چین و شوروی و امریکا و انگلیس شد.۲ و این دو یا ملاقاتی نداشتند یا چون جلال آل‌احمد که غربزدگی سید احمد فردید را متوجه نشد در فهم اندیشه دیگری دچار مشکل بودند.

۵) قصه نبود آموزش روشمند فلسفه در ایران از حیث آکادمیکی آن نیز سر دراز دارد و بازگویی گفته‌های پیشین است: فلسفه آموختن در این جغرافیا محدود به تدریس اسفار ملاصدرا شد و تاریخ فلسفه کاپلستون که خوانشی اسکولاستیکی از تاریخ فکر غربی بود و همین. جالب‌تر اینکه این دور باطل کماکان ادامه ‌دارد...

سام محمودی

پی‌نوشت‌ها

۱- اشاره‌ای به بیت «که‌ را آمد این پیش کآمد مرا/ که فرزند کشتم به پیران‌سرا» شاهنامه فردوسی، تصحیح ژول مول، جلد دوم، بیت ۱۲۹۵، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم ۱۳۷۴، ص۳۷۷

۲- طنز تاریخ را نگر که این نیز از ما برآمد با سازمان مجاهدین خلق که با دوالیسم پیگیرش تلاش در جهت جامعه بی‌طبقه توحیدی داشت و خوانشی اسلامی از ماتریالیسم دیالکتیکی!



همچنین مشاهده کنید





خبرگزاری برناروزنامه شرقسایت رکناسایت مثلث آنلاینسایت بیتوتهسایت انصاف نیوزروزنامه توسعه ایرانیسایت سلام نوروزنامه ابتکارخبرگزاری ایلنا