جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
زن خیابان دستفروشی

دستفروشی تا چند سال پیش یک شغل مردانه بود. حالا اما اوضاع فرق کرده هر طرف که سر بچرخانی، زنان دستفروشی را میبینی که در گوشهوکنار شهر، نان شبشان را از دل همین کار پرمشقت درمیآورند. انگار این تنها جایی است که تلاش زنان برای رسیدن به تساوی خوب جواب داده است. چرخی در شهر زدهایم و با چند زن دستفروش همکلام شدهایم. همانهایی که هر روز از کنارشان میگذریم و آنها میمانند و زندگی که میگذرد اما به سختی.
یک کلام، هزار تومن
روسری قهوهای رنگش را گره میزند و یکی از بلالها را جدا میکند: «هیچ جا همچین بلالهایی را پیدا نمیکنی. بچه بیدندان هم میتواند بخورد از بس که شیر است» تر و فرز زغالها را باد میزند تا گر بگیرد. مثل فرفره دور خودش میچرخد و مشتریها را تندتند راه میاندازد.
اکرم کنار یکی از پارکهای بزرگ تهران بساط بلالفروشی دارد. بازارش داغ است و سرش شلوغ، میگوید: مردم از ساعت پنج عصر تا ۱۰ شب دستکم ۷۰ بلال از او میخرند. دانهای ۵۰۰ میخرد و دانهای هزار میفروشد. روزی ۳۵ هزار تومان سود برای خیلیها رویاست. اما اکرم انگار راضی نیست: «خانهام نزدیک نازیآباد است. بلالها را نزدیکی بهشت زهرا میخرم و با وانت همسایه میآورم این سر شهر، هزینه رفت و آمدم کم نیست، دو تا بچه دانشگاه آزادی دارم که یکی مهندسی میخواند، یکی اقتصاد. از شوهرش که میپرسم، مکثی میکند و میگوید: هفت سال پیش برای کار به ژاپن رفت و دیگر برنگشت. تازه پارسال از او جدا شدم. از وقتی رفت حتی یک تماس هم از او نداشتم. خانوادهاش هم دیگر نه به من کمکی کردند نه حتی به بچههایم سر زدند.»
از حال و روز بچههایش که سوال میکنم، گل از گلش میشکفد: «از هر چه شانس نیاوردهام، شکر خدا از دخترهایم شانس آوردهام. هزار ماشاءالله یک پارچه خانوم هستند. سرشان به کار خودشان است. درسشان هم خوب است.» ریز میخندد: «چندتایی هم خواستگار بین در و همسایه و همکلاسیهای دانشگاهشان دارند اما من روی خوش نشان نمیدهم. مگر من که ازدواج کردم چه گلی به سر خودم زدم که آنها را هم شوهر بدهم. همینطوری ور دل خودم باشند، بهتر است.» بلالها را روی زغالها میچرخاند و با مشتریها حساب و کتاب میکند: «اولش در خانه گل چینی درست میکردم و به مغازههای اطراف میدادم تا برایم بفروشند، اما کمکم بچهها بزرگتر شدند و خرج هم بیشتر شد. درآمدم کفاف خرجشان را نمیداد. همان موقع بود که فکر دستفروشی به ذهنم رسید. اکرم با مشتری بدقلقی که میخواهد ۱۰ تا بلال به قیمت دانهای ۵۰۰ تومان بخرد، چانه میزند: اصلا نمیشود آقا، این قیمت خریدم است تازه بدون هزینه حمل و کرایه راه، همان هزار تومان، یک کلام هم کوتاه نمیآیم» مرد غرغرکنان دور میشود اکرم کلافه سرش را برمیگرداند «اگر چند تا از اینا به پستم نخورند آن روز شب نمیشود، خودشان هزار جور خرج جور واجور دارند و ماشینهای آنچنانی سوارند و اون وقت سر ۵۰۰ تومان با من یکی به دو میکنند» اکرم یکی از بلالهایش را برایم روی منقل میگذارد و جایی کنار خودش باز میکند «بیا بنشین، نمکگیر نمیشوی» همانطور که بلال را در آب نمک میچرخانم، میپرسم شهرداری و پلیس چطور؟ کاری به کارت ندارند؟ نفس عمیقی میکشد: «مگر میشود کاری نداشته باشند، چند بار بساطم را جمع کردهاند و بردهاند. اما من از رو نمیروم. چاره دیگری ندارم.»
آی خانوم، گل، آی آقا، گل
چراغ سبز است و اتومبیلها در حال عبورند. زن دستش پر است از گلهای رز و میخک. در حاشیه بلوار میرداماد ایستاده. چراغ که قرمز میشود، میرود سراغ ماشینها. ظهر دم کرده یک روز تابستان است. شیشههای اتومبیلها تا انتها بالاست تا باد خنک کولر خارج نشود. زن با سر انگشت به شیشهها میزند: «آقا گل نمیخری برای خانوم؟ گل رز دستهای سه هزار تومان، میخکها هم دو هزار تومان. خانوم، گل های تازه دارم. بدهم خدمتتان؟»
چراغ سبز میشود و زن باز هم به حاشیه خیابان میرود، به سمتش که میروم، ذوق میکند: «گل بدم؟ چند دسته میخواهی؟ رز یا میخک؟» دستهای رز از او میخرم. دستمال پارچهایاش را روی صورتش میکشد: «خیر ببینی دختر، از صبح یک دسته هم نفروخته بودم، هوا هم که جهنم شده» از مهربانیاش استفاده میکنم و با او همکلام میشوم. چند سالی میشود که شما را سر این چهارراه میبینم. فقط همین جا میآیید؟ من را به سمت سایهای در
پیاده رو هدایت میکند و میگوید: «چهار سال است که پشت چراغ قرمز میرداماد ماندهام.» میخندد: «چهار سال کم نیستها. فکرش را بکن، چهار سال هر روز صبح رفتهام بازار گل و دسته دسته گل آوردهام اینجا و فروختهام.» میگویم همیشه همه گلها را میفروشی؟ هیچی روی دستت نمیماند؟ فکری میکند و میگوید: «نه آخر شب که میشود به نصف قیمت هم که شده همه را میفروشم و دوباره فردایش با گلهای تازه برمیگردم.» میپرسم خانوادهات چطور؟ همسرت؟ سری از سر تاسف تکان میدهد.«شش سال است که با همسرم از شهرستان به تهران آمدهایم. تمام این شش سال هم من دست تنها خرج خانه را دادهام. شوهرم اهل کار نیست. سر هر کاری که میرود به یک هفته نمیرسد که بیرونش میکنند.»
وقتی میپرسم چرا طلاق نمیگیری؟ لبش را میگزد: «طلاق؟ خدا مرگم بدهد، دیگر چه؟ سر پیری طلاق بگیرم؟ چه خاکی بر سر کنم آنوقت با دو تا بچه؟ نمیگویند این زن عرضه نداشت زندگیاش را جمع کند؟» در جواب سوال من که پرسیدهام، سراغ کمیته امداد رفتهای، میگوید: تو هر دری را که بگویی من کوبیدهام، باز نشد که نشد. کمیته هم جوابم کرد. میگویند تو شرایطش را نداری باید سرپرست خانوار باشی. من ماندهام و خرج اجاره خانه و دوتا بچه کوچک.»
زن از کنارم بلند میشود. تیز و تند به سمت چهار راه میرود. اتومبیلها پشت چراغ قرمز ایستادهاند. زن به شیشه ماشین میزند: «خانوم گل نمیخواهید؟ آقا گل بدم خدمتتون؟»
نیوشا صارمی
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست