پنجشنبه, ۲۴ خرداد, ۱۴۰۳ / 13 June, 2024
مجله ویستا

لحظه ی حساس


لحظه ی حساس

معلم مرا نماینده دیدن دفتر بچه ها کرده بود. دفتر بچه ها را نگاه کردم. همه نوشته بودند به جزمریم، معلم او را دعوا کرد. تپش قلبم زیاد شد چون نفر دومی که مشق شب نداشت خودم بودم. معلم …

معلم مرا نماینده دیدن دفتر بچه ها کرده بود. دفتر بچه ها را نگاه کردم. همه نوشته بودند به جزمریم، معلم او را دعوا کرد. تپش قلبم زیاد شد چون نفر دومی که مشق شب نداشت خودم بودم. معلم حواسش نبود دفتر من را ببیند. خدا خدا می کردم زنگ بخورد. یک دقیقه مانده بود که زنگ بخورد. لحظات به سختی می گذشتند. ناگهان معلم گفت دفتر خودت را بده ببینم با شرمندگی گفتم نیاورده ام معلم به من اخمی کرد، سرانجام زنگ خورد...!

فرشته ملاحسن. قزوین