چهارشنبه, ۳۰ خرداد, ۱۴۰۳ / 19 June, 2024
مجله ویستا

ترس از آشتی مقتول با قاضی


ترس از آشتی مقتول با قاضی

نزاع فلسفه و زندگی روزمره چه زمانی پایان خواهد یافت

هیچ چیز درمانده‌تر از حقیقتی نیست که همان‌طور بیان شود که به ذهن خطور کرده است. این‌گونه نوشتن حتی به یک عکس بد هم نمی‌ماند.

والتر بنیامین

آنچه انسان امروزی را از تجربه قدرت مبسوط یک واقعیت به‌هنجار تا هم‌بودگی بدیل نظریات، همراهی کرده دیالکتیکی تفریقی از جنس محکمه‌های سه‌گانه کامو بوده است: قاتل، مقتول، قاضی و مسلما دغدغه فیلسوفان و متفکران معاصر در پذیرش بحران تکوین آگاهی، رسالت راستینی بر فعلیت کار عقلی آنها تزریق کرده که متاسفانه اغلب در خوانشی اسکولاستیکی و با حضور بهره‌جویانی از سنت سرکوبگر، انطباعات جاری به نزاعی مغموم میان فلسفه و زندگی عادی بدل شده است.

اگر بتوان تمامی زوایای حیات اجتماعی را حتی به سبب حضور گزاره‌های انضمامی و تردید‌ناپذیر، نظری دانست. باید تمام جوانب قراردادهای اجتماعی را در پیوندی استوار با نظریات جاری در بافت فکری آن جامعه تلقی کرد که همگی از کنش‌های متکثر اجتماعی تبعیت می‌کنند. اما گاه عینیت‌بخشیدن به یک روال که تنها در ماهیتی سوبژکتیو و ذهنی نمود پیدا می‌کند موجب تغییر ماهیت آن سوژه به موضوعی بالقوه برای نزاع می‌شود که باعث استمرار طیفی از تفسیرهای متنازع و گسسته می‌شود. اما محل بحث یادداشت مزبور در نقطه عطف آشتی‌ناپذیر فلسفه با شهروندان و مالکان بلوارها و واسطه‌گرهایی در جوامع انتقالی است که خواسته یا ناخواسته، اصل عقل مرسوم را به چالش کشیده‌اند.

لازم به ذکر است که مراد از جوامع انتقالی، اجتماعاتی است که در حال گذر از بنیاد باستان به سوی جریان مدرن و البته گاه بسیار شتابزده پیش از نقد آن به سوی تفکر پست‌مدرن روانه هستند. با اینکه معاوضه یک تفکر آزمودنی با حیات روزمره انسان مدرن، همواره دغدغه غالب فیلسوفان معاصر بوده اما پیوسته طرح هولناک یک پرسش، تعامل ساختگی یا سازنده نیروهای تولیدی اجتماعی را به تاخیر انداخته است. درهم‌تنیدگی مهارت‌های اجتماعی در انسجام استحاله‌برانگیز شهری با وجود بلوارهایش، احساس نیاز به ارتباط جامعه با متفکرانش را فریاد می‌زند.

آیا به واقع ترسیم آستانه و خطوطی خاردار بر فعلیت رادیکال کار فلسفی، مقابل آگاهی‌های خود‌تعمق‌گر اجتماعی در شهری مملو از بلوارهای ممتد، ضروری است؟

حال آنکه تصور کنید اگر در چنین شهری جایگاه تفکر و فلسفه در تقابل با هوچی‌گری‌های خیابانی به تریبون سیار واژگان ایسم‌دار و اشکال متنوع مد و لباس و ... خلاصه شود و اسباب تحقق اندوه فلسفی را در مضامین اندیشه فیلسوفان عاج‌نشین تا تئوریسین‌های ارگانیک فراهم کند، آنگاه در فعلیت دیالکتیکی و در هیات سه‌گانه کامو، تمام فلسفه قاتل و مقتول خواهد بود و اپوروتونیزم شهری، قاضی و البته تجربه‌ای این‌چنین اکتسابی، در نهایت منجر به تثبیت مصداق ترور تفکر ایجابی در جوامع انتقالی خواهد شد. به همین سبب همچنان نیاز، ضرورت و میل به فلسفه، در پس ویترین شیک اندیشه مهاجر گم‌شده و امکان تجربه آشتی مقتول با قاضی شهر، باز هم به تعویق خواهد افتاد.

اما از سویی دیگر در بافت زیرمتن‌های جوامع انتقالی و اینهمانی معادلات درون ذهنی شهروندان، بسیاری از واسطه‌گرهای فکری، با درنگی شتابزده، به جای کسب روش اندیشه‌های وارداتی و آموختن چگونگی فلسفیدن، همواره به سراغ تفکری وام گرفته از اندیشه و اسطوره‌های مهاجر رفته‌اند و جالب آنکه غالب پدیده‌های مهاجر و دریافتی را به سیاق سیاست فکری خود و به چیزی غیراز ماهیت بالفعل خودشان تقلیل داده‌اند.

در نهایت نیز بحران حاصل از فعلیت چنین رفتارهایی را با عنوان «طرح بومی‌سازی» سمبل کرده و پرونده رکود اندیشه را در حالی که یکی بر میخ کوبیدند و یکی بر نعل، با یک پایان دراماتیک فلسفی توجیه کردند که همین واسطه‌گرها، خطوط آشتی‌ناپذیر فلسفه با زندگی عادی را پر رنگ‌تر ساختند. اما داستان قهر این قاتل و مقتول با قاضی دورانش تنها به اینجا ختم نمی‌شود.

با توجه به اینکه تمام وجوه زندگی اجتماعی در پیوندی بحرانی با نظریات فلسفی قرار دارند، از این رو می‌توان همه نظریات را وام‌دار یک کنش اجتماعی تلقی کرد. چون آدمی در جهان معنا پناه گرفته و همراه با نشانه‌سازی، موجودیت خود را تاریخ‌مدار ترسیم می‌کند، بنابراین برای تثبیت نشانه‌هایش نیازمند نظریات فلسفی است.

اما گاه نظریات به سبب نیروی محافظه‌کارانه‌ای که در آستین دارند موجب ناپایداری رابطه خود با زندگی عادی انسان‌ها می‌شوند که طبعا بازتاب چنین تجربه‌ای، طبقه ناآشنا با فلسفیدن‌های نظری را متضمن اختگی زبانی خواهد کرد و همچنان آشتی مقتول با قاضی ناممکن باقی خواهد ماند.

از این رو کاملا واضح است که زخم چرکین نزاع فلسفه و زندگی عادی در شهری که دیگر اصیل نیست، صرفا به علت بالانشینی یا عملکرد ارگانیک فیلسوفان شکل نگرفته است؛ چرا که اگر جایگاه فلسفه از اهمیت خاصی برخوردار است تنها به سبب پرداخت نقاط تعمل‌برانگیز و حساس در کانون‌های دورانی بوده است. اما آیا با تمام این اوصاف باید در ناچاری به نزاع ادامه داد یا یک سیاستی در قبال این ناچاری اتخاذ کرد؟

باید پذیرفت کاربرد نظریات فلسفی بیش از آنکه صرفا یک سوژه فکری یا ابژه‌ای آزمودنی باشد، موضوعی تلویحا سیاسی است که به قول آدورنو گاه مشکل در پی تشخیص سوژه‌ها (موضوع - ذهن) از ابژه‌های متناظر (عین) بروز می‌کند؛ چرا که هر سوژه‌ای هم می‌تواند ابژه باشد و هم سوژه اما یک ابژه فقط ابژه خواهد بود و بر اساس همین مبنا است که مقدمات تجربه برانگیختگی‌های معنایی میان مقتول و قاضی فراهم می‌شود.

به این باب در پی تمیز مقولات مزبور، مشاهدات عادی شهروندان، نظریات فلسفی را همچون بازیگران نالایقی استدلال می‌کند که تو گویی هر کسی توانایی ایفای چنین نقش و جایگاهی را دارد. لپ کلام اینکه تنها وظیفه نظام‌های گفتاری برخاسته از نظریات فلسفی، صرفا نوعی مداخله دیالکتیکی و گفتاری بر وضعیت رایج است تا به این وسیله فلسفه را نه به سان عاج‌نشینان سرخوش در کنج عزلت رها کند و نه در کسوت مبارزانی خیابانی از رسالت راستین خویش دور نگاه دارد. اما بهتر است فراموش نکنیم که فلسفه برای پایداری و قوام تمدنی دموکرات ضروری است و تنها باید در این مسیر، ترس از آشتی مقتول با قاضی را کنار گذاشت و با تزریق تاریخ واقعی، آگاهی بر منازعات آگاهی خود تعمق‌گر، مقدمات هم‌بودگی آینده را فراهم ساخت.

امید به تجربه فصلی که پس از پشت سر گذاشتن بدبینی‌های عادلانه و سخت‌گیری‌های متناوب مقتول، زمان رهایی از زوال تجربه خوش‌بینی‌های ارگانیک از قابلیت‌های تعمیم سیطره عمل‌گرایی منازعات شهروندان را نزدیک کند. هرچند باید پذیرفت که به قول آدورنو روزی عقلانیت ابزاری بر روشنگری چیره خواهد شد و به‌گمانم به دنبال طلوع چنین روزی، متن هم‌زیستی قاضی با مقتول، تنها درپی بازنشستگی جناب قاضی توان آشکارگی خواهد داشت.

سهند ستاری