پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
بیکاری: نمونه مورد پژوهش خودم (کارشناس ارشد رشته باستان شناسی)

این روزها بحث از بیکاری در میان جوان ها بیداد می کند. همه بنوعی درگیر پیدا کردن شغل متناسب با تحصیلات و شرایط خانوادگیشان هستند. کمتر کسی موفق به یافتن شغلی می شود که با رشته تحصیلی دانشگاهیش مطابقت داشته باشد و متاسفانه بیشتر افراد در حرفه ای مشغول بکار می شوند که هیچ تناسبی با تحصیلات آنها ندارد. شاید بزرگترین دلیل این باشد که پیدا کردن کار رابطه مستقیم با آشنا و آشنابازی یا همان بند "پ" دارد. یعنی افراد نهایتا به کاری تن می دهند که توسط یک آشنا (چه از افراد فامیل یا دوستان و نزدیکان) شرایطش مهیا شده باشد.
یکی از ترس های من هم همین است. اینکه بالاخره با اینهمه این طرف و آن طرف زدن سر آخر مجبور شوم استخدام اداره ای شوم که برای مثال پدرم در آن کار می کرده، یا با برادرم که شرکتی مستقل دارد همکاری کنم، فقط برای اینکه احساس کنم کاری انجام می دهم و استقلال مالی پیدا کردم و به اصطلاح دستم در جیب خودم است.
از زمان فارغ التحصیلی بارها و بارها به سازمان میراث فرهنگی مراجعه کرده ام و تنها چیزی که عایدم شده وعده و وعیدهایی در رابطه با پروژه هایی است که ریاست جدید میراث فرهنگی در فکر راه اندازی آنها است و هنوز مراحل اداری را طی نکرده و حتی تصویب هم نشده (و حتی امیدی به تصویب آنها نیز نیست).
این روزها از ایده آل های دورانی که جوانتر بودم و بتازگی پا به رشته باستان شناسی گذاشته بودم فرسخ ها فاصله گرفته ام. زمانی در رویا پردازی درباره آینده، خود را پژوهشگری می دیدم از محلی به محلی دیگر در حرکت است و همواره در حال انجام پروژه های باستان شناسی خانه و زندگی را بر دوش گذاشته و با وجود تمام سختی های این راه، اما احساس خشنودی از زندگی سراپایش را فراگرفته. اما بدلیل شرایط (که طیف وسیعی را دربر میگیرد از جمله خانوادگی، اقتصادی، امنیت و غیره و غیره) حتی پروژه پایان نامه را هم بصورت کتابخانه ای و نه بصورت تحقیق میدانی کار کردم.
گفتم امنیت، راستش این است که وقتی یک دختر جوان مجرد باشی باید با ترس و لرز پا یه هیأت های باستان شناسی بگذاری. آنهم بدلیل داستان ها و روایاتی که از برخی هیأت ها و سرپرست هیأت ها اینسو و آنسو نقل می شود و مو به تن آدم راست می کند. از طرف دیگر حتی اگر به خود جرأتی دهی و بگویی نه من می توانم در شرایط سخت هم دوام بیاورم، بازهم موانعی بر سر راه وجود دارد. برای مثال وضعیت خود را مثال می زنم، زمانیکه بتازگی دوره کارشناسی را تمام کرده بوده و با کلی افتخار و سری پر از آرزوهای رنگی به خانه بازگشتم و اتفاقا در همان روزها و ماهها پیشنهاد شرکت در حفاری محوطه ای در غرب ایران به من داده شد. با خوشحالی هرچه تمام تر و غرور از اینکه بدلیل توانایی هایم انتخاب شده ام موضوع را در خانه مطرح کردم. اما آنچه که با آن مواجه شدم مخالفت خانواده بود و من که در آن زمان توانایی اغنای پدر را نداشتم از قافله عقب مانده و با چشم حسرت بار شاهد پیوستن کسانی به هیأت حفاری شدم که پیش از این انتخاب نشده بودند.
آن روزها سخت مخالف این تفکر سنتی بودم که بهترین شغل برای یک زن تدریس است، تفکری که بویژه در خانواده نسبتا سنتی ام بسیار رایج بود. بماند که انتخاب رشته باستان شناسی در دانشگاه تهران بعنوان نخستین انتخاب، چیز غریبی بود نزد افراد خانواده و خصوصا پدرم که علاقه داشت مانند خودش وارد رشته حقوق شوم. اما نبود کار و شرایط بد شغلی سبب شد تا به تدریس راضی شوم و برای گرفتن 2 واحد درسی مرتبط (و گاها غیر مرتبط) به تمامی دانشگاه های دولتی و غیر دولتی شهر مراجعه کنم، حتی در سطحی پایین تر حدود دو سه ماه از تابستان را صرف جستجوی مدارس غیر دولتی نموده تا بعنوان آموزگار مشغول بکار شوم. البته بماند که هنوز هم که هنوز است نه از آن مدارس خبری شده و نه حتی از دانشگاه ها، دریغ از حتی دو واحد درسی! آنقدر این شرایط غیر قابل تحمل شد که در مرحله بعد و اخیرا حاضر شدم سختی دوری راه را به جان خریده و به دانشگاه های شهرستان های اطراف شهر محل سکونت مراجعه کرده و درخواست کار دهم.
اما متاسفانه امید چندانی به تداوم این شرایط (در صورتیکه حتی هر کدام از این دانشگاه ها، چه مستقر در شهرهای دیگر یا شهر محل سکونتم از من برای همکاری دعوت کنند ) ندارم، دلیل آنهم هم دوره ای ها و هم ردیف های خودم هستند که پیش از من این مسیر را پیموده اند و پس از مدتی نا امیدانه و بدلیل شرایط بد کاری (از جمله ساعت زیاد کار و کم بودن حق الزحمه) این مسیر را تا نیمه راه رفته و از نیمه راه خود را بیرون کشیده اند.
حال در این زمان و مکان که حسی از تعلیق را برایم تداعی می کند آینده ای تار پیش روی خود می بینم، و هرچه تلاش می کنم کوچکترین جزییاتی از آن را تصور کنم، هرچه چشمانم را تنگ و گشاد می کنم تا شاید کمی تصویر آینده واضح شود، نمی شود که نمی شود. نمی دانم در آینده ای نزدیک که می تواند ساعاتی دیگر، فردا، هفته آینده یا ماههای پیش رو باشد چقدر از ایده آل هایم تنزل کرده و خود را با شرایط جدید منطبق کنم و دست از دنبال کردن شغلی که حتی ذره ای با تحصیلاتم در رشته باستان شناسی هماهنگ باشد برداشته و بالاخره به بند "پ" رجوع کرده و مشغول در حرفه ای شوم که پدرم دنبال می کرده یا شخص دیگری از اعضای خانواده دستی در آن داشته است.

ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست