چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ / Wednesday, 17 January, 2018

آفرینگان


آفرینگان
زمانه اش را به مبارزه می طلبید
پرهیز نویسنده از به كار بردن زبان رسمی و جاافتاده دورانش، علاوه بر خلاقیت هنری و خدمتی فرهنگی، به نوعی زیر بار نرفتن و شورش بر علیه هرم های كهنه و مستقر زبان و زمانش را تشویق می كند. نویسنده با ایجاد تلاطم در سكون امنیتی و آرامش زبانی، با ایجاد عدم اطمینان و دلهره زبانی، با به هم ریختن«نظم موجود» زبان و شكستن قاعده های نحوی روایت و در عوض، پیشنهاد ارتباط های تازه نحوی و شیوه های جدید اطلاع رسانی داستانی، انگار كه وضعیت تثبیت شده زمانه اش یا بهتر، سخن (discourse) زمانه اش را به مبارزه می طلبد...
•ادبیت گم گشته
«ادبیت» (Literariness) تجلی هنر و جلوه هنر «زبان آوری» در داستان كوتاه و رمان است. اما در ایران، شناخت و توقع آن از متن های داستانی، آن چنان كه باید عمومیت نیافته و جز مواردی استثنایی، این پدیداری مهم ادبی نادیده مانده است. از قرار، قرار هم نیست كه به این زودی ها جزء ارزش های عمومی زیباشناسی ما و نقد ادبی مان قرار بگیرد. شاید علت اساسی این فقدان را در ترجمه های داستانی باید جست وجو كرد. زیرا كه ادبیت داستانی هم، همانند زیبایی های زبانی شعر قابل ترجمه نیست و یا اگر هم بخشی از آن تن به ترجمه بدهد، بختیاری اش به توانایی ها و شناخت و دلدادگی مترجم بستگی می یابد كه این هم زیاد دست نمی دهد.
به گمانم در میان انواع گوناگون گونه شناسی / نوع شناسی داستان (اعم از داستان كوتاه و رمان)، داستان ها را برحسب رفتار آنها با زبان، می توان به دو گونه تقسیم كرد. ۱- داستان زبان ابزار... ۲- داستان زبان گوهر (زبان آور)... به عبارت دیگر، از این زاویه، داستان ها بر حسب این كه زبان را فقط وسیله و ابزاری برای پدیداری و روایت ماجرا به كار برند و یا برعكس، روایت ماجرا را ابزاری بشناسند برای پدیداری زبان خاص آن ماجرا و خلق ادبیت خاص از هم سوا می شوند و هر كدام هم راه خود می گیرد به كار و بار خود... با این نتیجه كه معمولاً داستان زبان ابزار به نوع داستان های قصه گو و فرم گریز، داستان های متعهد (متعهد به ایدئولوژی)، سرگرم كننده، هیجان انگیز (thriller)، «فانتزی»... متمایل است و داستان زبان آور كه كلمه را به عنوان گوهره هنری خود به كار می برد به آن گونه كه نت و رنگ در موسیقی و نقاشی به سوی تبلور فرم و خلق هنرمندانه میل دارد. با این رویكرد، از نظریه «سارتر» كه هدف شعر را خلق زبان و داستان را استفاده های ابزاری از زبان معرفی می كند جدا می شویم و یا انگار در حوزه زبان داستان هم به تعریف او از زبان شعر نزدیك می شویم.
اما به محض این كه بپذیریم زبان دارای كاركردها و بالقوه هایی هنرمندانه و دارای قدرت و اراده خلق هنری است (سوای آن توانش و خلاقیت روزمره ای كه در گفتار معمولی مردم بروز می یابد) وارد ساحت ادبیت می شویم. و ادبیت به گمانم، درست همان گوهرهایی است كه در این روزگاران كه سینما و حتی بازی های ویدیویی كاركردهای سرگرم كاری، هیجان انگیزی، تصویرپردازی (جغرافیایی / تاریخی)، تخیلی (با تولیدهای سینمای دیجیتالی)...را از داستان گرفته اند، تجلی بیشتری پیدا كرده است. به عبارت دیگر، می توانیم بگوییم كه با آشكار شدن اهمیت و نقش ادبیت، هنر داستان نویسی در جهان، خلوص بیشتری یافته و تعدادی از وظایف عرضی آن (مثلاً گزارش دهی از سرزمین های آن سوی بحار) از گرده اش برداشته شده. نكته مهم دیگر این است كه ادبیت را نباید به معنی گنده گویی و انشانویسی (آن طور كه در مدارس ما درس می دهند و خلاقیت ادبی دانش آموزان را قتل عام می كنند) دانست و نه به معنای آه و ناله نویسی های سانتی مانتال. همان طور كه یك متن فخیم، یك متن ساده هم می تواند ادبیت داشته باشد. نمونه اش نثر«هدایت» است، كه اما این روزها، ساده انگارانه نقد كه نه، آماج خرده گیری های مَن مَنه ای قرار می گیرد كه به اصطلاح ضعف نگارشی دارد كه برعكس نثر هدایت، مخصوصاً در داستان های موفقش، ادبیتی دارد- به اختصار - با این وجوه كه الف- از نثر منشیانه و كلمه حرام كن قجری و از نثر رسمی / دولتی زمانه اش (زبان استبداد ملی نما) و گاه از نثر ژورنالیستی آن دوران، با استخراج توانایی های بالقوه ساده پردازی زبان فارسی، آشنازدایی می كند... ب- نحو ساده نویسی ادبی را با نبوغ خود از دل ساخت تازه زبان فارسی استخراج كرده و بالفعل می كند.(یعنی از نوع ادبیت همینگوی)...پ- با پرهیز حتی المقدور از شیوه روایت تشبیهی و استعاری (وجه غالب زمانه اش) و رویكرد به شیوه مجاز جزء به كل (شیوه جانشینی) ادبیتی تازه را تجلی می دهد...۲
در تاریخ زبان فارسی دری تا زمانی كه این زبان نیروی تحول و تكامل دارد، تلاش غریزی و آگاهانه برای خلق ادبیت وجود دارد و با بررسی های سرسری هم آشكار می شود. (اصولاً فرایند تكامل هر زبانی، از تلاش شاعران و نویسندگان خلاق آن زبان برای خلق ادبیت، نیرو و رهنمایی می گیرد) آن چه كه امروزه متنی مانند «تاریخ بیهقی» یا «قصص الانبیا» سورآبادی یا «گلستان» را جذاب و خواندنی می كند، بیشتر همین ادبیت آنان است وگرنه برای اطلاع از گندكاری های قدرت طلبی مانند «مسعود غزنوی» كه متون تاریخی سرراست تری را می توان یافت. یا حكمت های گلستانی كه این روزه بیشترشان منسوخ شده اند. اما طرفه این است كه اگر بتوانیم اكراه ساده طلب و كهنه گریز و معنی گرای مان را كنار نهیم و به زیباشناسی این گونه آثار دل بدهیم، لذت خوانش ادبیت آنها را كسب خواهیم كرد...
• گلشیری: تلاش ادبیت
تاریخچه زبان داستانی گلشیری از اولین داستان هایش، تلاشی هوشمندانه و آگاهانه (نه غریزی) را برای دارا شدن ادبیت نشان می دهد. در اولین كتاب او، مجموعه داستان «مثل همیشه» به سهولت دریافته می شود كه نویسنده به شدت از به كار بردن نثر رایج داستان نویسی زمان خود گریز می زند. چنین تلاشی گام های نخستین ادبیت است. مثلاً در ساده ترین مثال، همین كه نویسنده در هنگام روایت و توصیف ترس شخصیت داستانش، سرضرب اولین انتخاب را ننویسد و ننویسد كه عرق سردی بر پشتش نشست، پرهیز آشنازدایانه وی آشكار می شود. داستان ها مثل همیشه دارای اكثر خصوصیات سبك ساز آثار بعدی گلشیری هستند، اگر هم برخی از آنها هنوز به آن حد تكامل بعدهای نویسنده نرسیده اند؛ اما همین خصوصیت ها هم به نسبت سطح معمول داستان نویسی آن روزگاران خیلی جلوتر هستند.به نحوی كه قدر و ارزش شان در حوزه وسیع خوانندگان معمولی ناشناخته مانده است. همان طور كه دوره های سپسین قلم گلشیری هم، قدرت ها و زیباشناسی داستان های او، آنچنان كه باید با سطح زیباشناسی معمول و عرفی زمانه اش همخوان و هم سطح نبودند و بلكه پیشتر بودند و همین حتی كینه ورزی و خشم عقده های حقارت را هم علیه وی برمی انگیخت. اما با وجود نیروی مقاومت و اصطكاك در برابر پیشروی های گلشیری كه گاهی به طرز حیرت آوری در نقدهای كینه كش و حتی كینه ورزی های شخصی / اجتماعی هم بروز پیدا می كردند، تلاش گلشیری برای فراروی اثر به اثر ادامه یافته و حتی به مرحله آشنازدایی از خود و به دست آوردن تعریف تازه ای از ادبیت خود هم رسیده است. گواه این ادعا، روند تكاملی نثر و ادبیت گلشیری است كه مرحله به مرحله در « شازده احتجاب» و سپس در «كریستین و كید» كه ارج و قرب درخورش را نایافته به اوج خاصی می رسد؛ و سرانجام گواه خودشكنی و آشنازدایی گلشیری از توانایی های به دست آورده اش تا حدی داستان بلند «آینه های دردار» است و به حد بیشتر: رمان «جن نامه»... یعنی همان دو اثری كه كمتر منتقدی به این ویژگی های آنها اشاره كرده است و شاید هم باعث واپس خوردن برخی از طرفداران گلشیری شده باشند كه به آن زبان قدرتمند ذهن نگار آثار قبلی وی عادت كرده و انس گرفته بودند و فراروی از عادت خود را توانایی نداشتند، یا خوش نداشتند.از دیگر عواملی كه گلشیری را در تاریخ ادبیات فارسی، شاخص و كم بدیل می كند، ابتكارهای نحوی وی و توانایی و هوشمندی اوست در كشف امكانات و استخراج بالقوه های زبان فارسی برای پدید آوردن زبان ذهنی داستانی... به بیان دیگر سوای تلاش های هدایت و تا حدی «چوبك» برای خلق و ساختن زبان تك گویی درونی۳ امتیاز موفقیت و اجرای كلام ذهنی شخصیت داستانی و تكامل دادن داستان ذهنی در ادبیات فارسی، به هوشنگ گلشیری تعلق می گیرد.۴ (اما به درستی نمی دانم كه این هنر و در ضمن این خدمت مهم به زبان و ادبیات فارسی را باید جزء ادبیت آثار گلشیری قرار داد، یا آن را خصوصیتی و خدمتی مجزا محسوب كرد...)همین طور گلشیری علاوه بر حركت و رشد ادبیت در نثرهای روایتش، منظر داستانی خود (موضوع داستانی و درونمایه های مورد علاقه خود) را هم به مرور زمان تغییر داده است. تغییری كه به گمانم اگر مجال بیشتری می یافت، آشكارتر هم می شد. برای مثال، می توان منظر كریستین و كید را با منظر جن نامه مقایسه كرد. هر دو اثر به نحوی روایت داستانی ماجراهای زندگی نویسنده هستند. اما دو زاویه مختلف بر زندگی می گشایند. در كریستین و كید علاقه و شوق واكاوی و آزمایشگری ذهن و پیچیدگی های ذهنی شخصیت ها، به شدت خود می نماید. اعمال روزمره شخصیت ها (پوشال های زندگی) در رویه متن حاضر نیستند و اهمیتی ندارند. اما در جن نامه و حتی آینه های دردار، زندگی معمولی آدم های معمولی هم چشم نویسنده را به خود گرفته است. گلشیری در این آثار آخرینش و در سال های آخر حیاتش، گویا به این نتیجه رسیده بود كه ساختن حادثه ای داستانی از مثلاً به خیابان رفتن شخصیت و نان خریدن، یا قلمی كردن عطر نان در یك كوچه، همان قدر مهم می تواند باشد كه بازی به شدت ذهنی و پرده به پرده و شطرنج وار یك زن و مرد عاشق... یا مثلاً پریدگی گوشه دندان یك زن (كه اتفاقاً رو به زندگی عادی دارد) همان قدر زیبایی داستانی خواهد داشت كه چگونگی های تحول یك شخصیت به دیگری (مردی با كراوات سرخ)...با این زمینه چینی حال می توانیم زاویه دیدمان را متمركز كنیم بر مولفه هایی كه در كل و در ارتباطی اندام وار ادبیت نثر گلشیری را برمی سازند:
• مجاز جزء به كل
درباره كاركرد این صنعت در نثر گلشیری پیشتر در شرح پیشگامی وی در ساختن روایت ذهنی و زبان داستان ذهنی نوشته ام۵ ولی همین عامل در حوزه ادبیت نثر گلشیری هم نقش مند است. نخستین كاركرد این نوع نگاه جزءنگر در انتخاب و در تحمیل كلمات رخ می دهد. طبیعی است كه وقتی نویسنده پرسپكتیو خود را به یك جزء محدود كند و به جایی یا قسمت كوچكی از چیزی خیره شود، در وهله اول، صفت ها و قیدهای كلی و بدون دقت، كمتر به كارش خواهند آمد. همچنین، در نگاه جزءنگر نحو زبان هم تا حدی تحت تاثیر قرار خواهد گرفت. گاهی شاید تعداد افعال معین بیشتر از حد معمول می شود و همین طور گاه كاربری زمان حال و زمان گذشته نزدیك كه نمود زمان حال دارد بیشتر از حد متوسط خواهد بود. (و همچنان با احتیاط و در فقدان آمارگیری علمی، با همین «شاید» و «اگر»ها بگویم كه) بسا بلكه تعداد جملات مجهول بر جملاتی كه فاعل آنها معلوم است، غلبه داشته باشند...
... می گذاشت تا او همین یك برگ را ببیند. بعد می انداختش و می گفت: حالا برگرد نگاهش كن ! اشكال ما در همین چیزهاست، اما من حالا فكر می كنم باید خم شد، حتی نشست و به یكی نگاه كرد، با دقت انگار كه آدم گذاشته باشدش زیر ذره بین و مویرگ به مویرگ بخواهد ببیندش. ادای دین به پاییز یعنی همین... (آینه های دردار)۶
این جمله ها كه انگار برای تایید و تاكید بر همین موضوع مورد بحث این مقاله و در وصف امتیاز نگاه جزءنگر و مجاز جزءنگر نوشته شده اند، به نحوی گویا بیانیه نویسندگی شخصیت داستان بلند آینه های دردار: ابراهیم / گلشیری هستند و با جملاتی نظیر آن چه كه به دنبال می آید تكمیل خواهند شد:
... او از زبان، نه، خانه زبان گفته بود كه تنها ریشه ای است كه دارد. گفت: من فقط همین را دارم، از پس آن همه تاخت و تازها فقط همین برایمان مانده است. هربار كه كسی آمده است و آن خاك را به خیش كشیده است با همین چسب و بست زبان بوده كه باز جمع شده ایم، مجموعمان كرده اند، گفته ایم كه چه كردند، مثلا غزالان یا مغولان و مانده ایم ولی راستش را ننوشته ایم، فقط گفته ایم كه آمدند و كشتند و سوختند و رفتند. از شكل و شمایلشان حرفی نیست و یا اینكه دور آتش كه می نشستند، پشت به مناره سر آدم ها، پوزارشان به پا بود یا نه... (آینه های دردار) البته به این بیانیه های ادبی در دل یك داستان، به این دلیل نمی توان ایراد گرفت كه موضوع داستان آینه های دردار همین هاست و بخشی از زندگی و تجربه ها و بحث های ادبی / زبانی یك نویسنده در سفری به غرب...
اما مهم تر از همه اینها این است كه در صنعت مجاز جزء به كل و با شیوه نگاه ریزبین وقتی كه نویسنده صنعت تشبیه یا نگاه جانشینی به كلمات را كنار بگذارد، زبان و كلمه به اصل ازلی خود نزدیك می شوند كه آن همانا، ابتر ماندن و صریح ماندن دلالت كلمه هاست، یعنی همان چیزی كه در یك نوع نقد بی دقت رایج ما به اصطلاح شیء شدن كلمه یا كلمه شیء شدن نامیده شده است كه منظور این است وقتی گفته یا نوشته می شود: درخت، این واژه بر چیزی جز یك درخت دلالت نداشته باشد و نقش های استعاری، تمثیلی و نمادین بر گرده آن نهاده نشوند. به این ترتیب نشان داده می شود كه انتخاب صنعت مجاز جزء به كل یا صنعت تشبیه / استعاره فقط یك گزینش فنی نیست و بلكه طنین و دلالت آن تا فلسفه زبان و اعتقادات زبانی هم كشیده می شود. به عبارت دیگر، ادبیتی كه سبك یك نویسنده را می سازد، ریشه در فلسفه زبانی او و جهان بینی او خواهد داشت.
... با این همه هنوز می بینمش كه گوشه بلوزش باد می خورد. شلوارش كتان مشكی بود. صندل این پایش هم را هم می بینم كه بند پشت پایش را نبسته است... (نقشبندان) ۷ ولی صورتش روشن است و تارهای مواج موهای خرمایی اش كنار خط گردن و روی شانه آن طرف طلایی می زد... (نقشبندان)
• خلاصه / فشرده كردن جهان (واقعیت داستانی)
ادبیت گلشیری به طور كلی و شاید به خاطر همان صنعت جزءنگر، جهان واقعیت داستانی اش را موجز و فشرده شده بازمی نماید. برای روشن شدن این مولفه، می توان ادبیت وی را با ادبیت «محمود دولت آبادی» دیگر نویسنده بزرگ ادبیاتمان مقایسه كرد. نثر دولت آبادی كه (بر خلاف نظر ساده انگار برخی) به وجه كامل دارای ادبیتی خاص و زبان آورانه است، رو به گسترش واقعیت داستانی دارد، كه وجه غالب آن صنعت تشبیه و رفتار زبانی استعاری است. هر دو نویسنده در رفتار زبانی خود تلاش می كنند واقعیت داستانی را به كلمه بدل كنند، اما یكی این تبدیل را با وسعت دادن زبانی به عمل می آورد و دیگری با خلاصه كردن و فشرده كردن آن و دقیقاً به همین علت هم هست كه گاهی نثر گلشیری برای خواننده ای كم خوانده كه مدام احتیاج به تنفسگاه / ایستگاه های حافظه ای (و check pointهایی برای تاكید به حافظه) دارد، سخت خوان است. او گرچه در وصف یك جزء كوچك چندین جمله صرف می كند اما همین جزء كوچك در كل اثر، مرادی از كل را در نظر خواهد داشت (و ضمناً در یك تناقض نمایی جالب، در تناقض با فلسفه مجاز جزء به كل، نقش تمثیلی / استعاری هم می یابد.)۸ نویسنده پریدگی گوشه دندان جلو زنی را وصف می كند و با چند نمونه از این وصف های جزیی، سازه شخصیت پردازی آن زن را اجرا می كند. نویسنده، زائده ای كوچك كنار انگشتان پای شخصیت داستانی را به شرح و وصف می آورد و از همین در داستان «نمازخانه كوچك من» یك نمازخانه كوچك می سازد برای شخصیتی كه در دنیایی التقاطی از مدرنیته و سنت، هم به «من» و فردیت خود، آگاه شده و هم این «من» تنها و درمانده اش، تحقیر شده و شده یك تكه گوشت كه نه انگشت است و هم زیادی و مزاحم است. اما بدیهی است كه خواننده ای كم حافظه و كم خلاقیت - كه قدرت تركیب بندی و توانایی انعكاس دادن یك بخش به بخش دیگر را ندارد با چنین متنی دچار مشكل شود. همچنین: رفتار ایجازی با زبان و رفتار فشرده سازی (compress) زبان (كه بعید نیست تحت تاثیر همان صنعت مجاز جزء به كل باشد) باعث می شود، كه نویسنده حشوهای كلامی مفید را هم از جملاتش حذف كند. این گونه حشوهای غیرمخل، جزء معمول و مهم زبان روزمره و ادبی ما هستند كه كمك می كنند اطلاعات جمله عمیق تر و پررنگ تر در حافظه خواننده نقش گیرند. و طبیعی است كه نبود آنها زحمت دقت بیشتر و حساسیت بیشتر حافظه را بر دوش خواننده بیندازند.... زیر / بیدی /كه ساقه های / بلند / و سبزش / را تا سطح / ساكت / و سایه دار / آب / دراز كرده بود... (آینه های دردار)
در این مثال ساده، یك نمونه آشكار فشرده سازی وجود دارد. در این جمله كوتاه چهار صفت به طوری متراكم به هم اضافه شده اند و حدود ده داده اطلاعاتی عرضه شده است. این جمله از دو ژرف ساز تشكیل شده: بیدی كه ساقه های بلند و سبزش را تا روی آب دراز كرده بود. و: سطح آب ساكت و سایه دار بود. این كه همین جمله ها را هم می توان به ژرف سازهای دیگری خرد كرد، بحث ما نیست. جمله را عمداً كوچك انتخاب كرده ام تا گشتاور حذف و تركیب ژرف سازها به وضوح مشاهده شود. گلشیری می توانست با نوشتن آن دو جمله ژرف ساز خواننده اش را به خواندنی راحت دعوت كند و اطلاعات را هم به كندی در اختیار حافظه او قرار دهد، تا كاهلی های قومی حافظه ما به زحمت هم نیفتند. اما چنین نكرده و حاصلش البته آن خصوصیت ها و امتیازهایی است كه گفته آمده، به علاوه این كه در این جمله، با ترفند فشرده سازی تكرار صدای / س / ایجاد شده كه نتیجه زیباشناسانه آن را هم می دانیم...
• آشنازدایی مدام
این كه نویسنده ای خود را موظف و مجبور كند كه همواره طوری نگاه كند كه دیگران ندیده اند و طوری بنویسند كه دیگران ننوشته اند، كاری بسیار شاق و توان فرسا و كاهنده است، اما حاصلش اگر با هنر داستان گویی و كشف «آن»های داستانی از واقعه ها همراه باشد، سوای خلق داستان هایی ماندنی، خدمت بزرگی به ادبیات و زبان مادری اش هم خواهد بود. به یاد داشته باشیم كه تكامل هر زبانی به طوری كه تواناتر شود كه با رعایت اقتصاد كلمه (عدم اسراف كلمه)، پیچیدگی ها و فلسفه ها و تبیین های علمی و... را بیان كند در صورتی مداوم و گسترده خواهد بود كه آن زبان، زنده و زایا باشد و توانش درونی آن باطراوت و مشتاق. خاستگاه این همه نیروی آشنازدایی هم هست. نویسنده ای كه نحوهای تازه، اصطلاحات و تركیبات تازه، مرگ و تناسخ واژه و خلق واژه های نوبر در آثارش حضور داشته باشند و مهمتر از اینها فرم های بیانی / روایتی جدید و پیچیده، به مخاطبش عرضه كند، نقش مهمی در تكامل زبان مادری اش دارد. آن زمان كه «خواجوی كرمانی» و بلافاصله تحت تاثیرش «حافظ شیراز» مثلاً به جای به كار بردن كلمه های خشك و خالی و دستمالی شده شراب، در عوض به كار بردن استعاره های پینه بسته «آب آتشین» و «یاقوت شراب» و «روح ارغوان» و از این قبیل، تركیب «افلاطون خم نشین» را به كار برد، برای زمان خودش درد شرابی كهنه را گرفت و صافی ترش كرد... وسیع تر و مهم تر از آفرینش یك تركیب یا ساخت یك واژه، گلشیری هم با استخراج نحوهای بالقوه در زبان فارسی و شاید هم با ابداع نحوهایی، در روند بهبودی و سرپا ایستادن زبان فارسی كه پس از سكته و بیهوشی چند قرنه، یك صد سالی است آغاز شده، نقش داشته است. آشنازدایی های گلشیری از زبان مادری اش در دو وجه صورت گرفته. نخست: فرم های روایتی / داستانی... و دوم: نحوهای روایتی...
نخست: با بررسی به خصوص داستان های كوتاه گلشیری، می بینیم كه این نویسنده، فرم های داستانی گوناگونی اعم از تك گویی درونی و بیرونی، روایت به زاویه دید اول شخص جمع، روایت موازی (پارالل)، روایت به صورت نامه، روایت با پلات روایت ندبه و زاری و طلب مغفرت در امامزاده، روایت با فرم تركیبی نثر كهن و جدید آینه سازی، نه كولاژ روایت از زبان اشیا...ساخته و پرداخته. این همه تنوع فرم و خلق و اهدای این همه فرم روایتی به زبان و داستان نویسی فارسی، هر چقدر كه مهم و هنرمندانه بوده باشند، همان قدر هم كم قدر و كم ارج و بدون لااقل ستایشی درخور، ماند و ماند تا خالقش رخت و بارش را بست و رفت از روی این خاك نخبه كش بسمل ستا...اما دلخوشی همین این كه این فرم های روایتی كه تبدیل به الگوهای زبانی خواهند شد، مسلماً نه فقط در دنیای داستان، كه در حافظه جمعی زبان فارسی می مانند و زایش مثبت و گسترده ساز خواهند داشت...
دوم: چنان كه اشاره شد، ادبیت گلشیری تا حدی كه میسر بوده و میسرش بوده، از داستان های اولیه اش هم، به ادبیت های كلیشه شده و نثرهای عرفی داستان گویی تن در نداده و از اینها آشنازدایی كرده است:
... پدر كه در را باز كرد سیاهی به سیاهی اش رفتم سر كوچه و پدرها را دیدم كه زیر چراغ برق حلقه زده بودند دور هم و من نمی توانستم از میان حلقه پدرها آن وسط را نگاه كنم. بعد صدای ترمز ماشین بلند شد و سرنیزه ها كه برق زد پدرها پس رفتند و حلقه باز شد. و من از زیر بازوی یكی از پدرها، مرد را دیدم كه داشت زخم سرخ سینه اش را چنگ می زد. سربازها زیر شانه مرد را گرفتند و همان طور كه دو پایش روی زمین كشیده می شد او را بردند. و من فقط شیار تازه خون را نگاه كردم كه به موازات شیار خون اولی كشیده می شد و یادم آمد معلممان همان روز گفته بود: دو خط را وقتی موازی می گوییم كه... (مثل همیشه،برگرفته از: همخوانی كاتبان- زندگی و آثار هوشنگ گلشیری. گردآورنده حسین سناپور. تهران، نشر دیگر، ۱۳۷۹). نحو تلگرافی / جهشی / حذف كننده. شاید بشود اسمش را گذاشت نحو روایت نقطه چینی...
از وقفه ای كه در چرخش كلید پیش آمد فهمیدیم خودش است. این را بعد جاكلیدی و در بارها برایمان گفته اند. همیشه اول كلید را توی جاكلیدی می كند و مدتی معطل می ماند... دیروقت بود و تاریك بودیم ما... ندیده ایم ما. پرده حتی اگر هیچ نوری از چراغ ها نریزد و بیرون هم تاریك تاریك باشد همین را می گوید... (خانه روشنان) مامان می گه، می یاد. می دونم كه نمی آد. اگه می اومد كه مامان گریه نمی كرد. می كرد ؟ كاش می دیدی. نه. كاش من هم نمی دیدم. حالا، تو، یعنی مامان. چه كار كنم كه موهای تو بوره. ببین، مامان این طور نشسته بود. پاهاتو جمع كن. دساتو هم بذار به پیشونیت. تو كه نمی دونی. شونه هاش تكون می خورد، این طوری. روزنومه جلوش بود، رو زمین۹...
... از بالا نگاه می كرد، از پشت آن شیشه های درشت عینك. دو خط قاطع گردنش هیچ وقت خم نمی شد. خط ها به خط شانه ها می رسید و به دست ها كه پشت آن پیراهن تور سفید بود و نبود.... انگشت دراز و سفیدش را كشید روی یال اسب. اسب سفید بود با خال های قهوه ای روشن. خط، تمام یال را طی كرد. فخرالنساء ایستاده بود كنار كالسكه ای چهار اسبه، با همان پیراهن تور سفید كه روی سینه اش چیندار بود و با همان چشم هایی كه از پشت شیشه های درشت عینك نگاه می كرد یا نمی كرد... (شازده احتجاب)۱۰
در فرودگاه لندن بر نیمكتی، هنوز خوابش نبرده بود كه صداهایی شنید، دستی هم به شانه اش خورده بود. دو پاسبان بودند، بلند قد... گذرنامه خواست. دادش. حالا دیگر ایستاده بود، گیج خواب. همان پرسید: تولد ؟ سالش را گفت، ۱۳۲۶ كه می شود ۱۹۴۸. روز و ماه تولد حتی به شمسی یادش نیامد. گفت: ما جشن تولد نداشته ایم كه یادمان بماند. می بایست بگوید نسل ما، یا اصلاً در فاصله دو بار جاكن شدن مادر به دنیا آمده ام و مادر یادش نبود كه به عید آن سال چند ماه مانده بود كه نان باز گران شده بود و پدر دنبال كار می گشت... (آینه های دردار)، (به تداعی آزاد نثر از كجا به كجا كه طبیعی است برای روایت ذهنی دقت فرمایید)
.. فقط دست برافراشته اش را دید و اناری كه توی مشتش بود. آینه ای قدی نگذاشت كه ببیند. وقتی راه افتادند پشنگه های سرخ را بر جوراب سفید دید و بر حاشیه دامن عروس... (همان) نكته مهمی است كه این جا باید به آن اشاره كرد كه نو بودن این نثرها را باید در زمانه خودشان و در كنار نثرهای آن زمانه دید وگرنه امروزه با تاثیرهای پنهان و آشكاری كه نثر گلشیری بر داستان نویسی ایران داشته و هم جاافتادن و تا حدی آشنا شدن نثر وی، گاهی مشكل می نماید یافتن نوجویی های او.پرهیز نویسنده از به كار بردن زبان رسمی و جاافتاده دورانش، علاوه بر خلاقیت هنری و خدمتی فرهنگی، به نوعی زیر بار نرفتن و شورش بر علیه هرم های كهنه و مستقر زبان و زمانش را تشویق می كند. نویسنده با ایجاد تلاطم در سكون امنیتی و آرامش زبانی، با ایجاد عدم اطمینان و دلهره زبانی، با به هم ریختن«نظم موجود» زبان و شكستن قاعده های نحوی روایت و در عوض، پیشنهاد ارتباط های تازه نحوی و شیوه های جدید اطلاع رسانی داستانی، انگار كه وضعیت تثبیت شده زمانه اش یا بهتر، سخن (discourse) زمانه اش را به مبارزه می طلبد...
پی نوشت ها:
۱- من هیچ وقت به عنوان شاگرد در محضر هوشنگ گلشیری ننشستم. زمانی كه اولین داستانم را با معرفی دكتر «عباس میلانی» بهترین استادم در دانشكده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برای آقای گلشیری خواندم، همان قدر كه به دانش خودآموخت ها، تئوری ها و شگردهای داستانی غره بودم وحشتم گرفت از دریافت قدرت نقد گلشیری و توانایی های ژرف پروازی تخیل او در داستان (هنری كه در هیچ كتاب آموزش نویسندگی خلاق نمی توان یافت )... تجربه همین داستان غواصی و تلاش برای یادگیری نقب زدن در هر داستانی، مرا بس كه عمری خود را مدیون آن استاد بدانم و حسرت آن همه اندك (سالی پنج، شش باری) كه در حضورش بوده ام همیشه با من باشد. خوشا به شاگردانش و آن عده از یاران جلسه های پنجشنبه ها كه امتیاز مصاحبت دائم و دم دست با گلشیری را داشتند. و بنابراین فرصت قدرگذاری بیشتر هم (و البته نه از آن گونه قدرشناسی كه برابر است با هرچه مدیون تر، دشمن تر)... حسرت یكی چون من، تلخ تر می شود وقتی كه یادم می آید كه عهد داشتم كه بعد از فراهم آوردن اسبابی حداقل در حد خودم، در زمان حیاتش به نقد آثارش بنشینم، اما شادی نوشتن اولین متن را مزمزه نكرده، داس مرگ بالا رفت. قهقهه ریشخند تقدیر هنوز با من است... خوشا به آن بزرگواران كه پیش از این مرده ستایی های رایج، ارجمندی را به زمانش ارج نهادند.
۲- ضمناً تعدادی از (و نه همه) ناآشنایی ها و ناهنجاری هایی كه در نثر هدایت می بینیم، خصوصیت زبانی و رایج زمانه وی بوده كه با تكامل زبان فارسی، امروزه غلط محسوب داشته شده...
۳- تفاوت ماهوی تك گویی درونی و جریان سیال ذهن را در نظر داشته باشیم.
۴- بحث مفصل در این باره را رجوع فرمایید به مقال های «خواندن فاخته» از همین قلم در كتاب: «همخوانی كاتبان» (زندگی و آثار هوشنگ گلشیری). تهران، نشر دیگر، ۱۳۷۹. گردآوری حسین سناپور.
۵- همان
۶- گلشیری، هوشنگ. آینه های دردار. (چاپ اول). انتشارات نیلوفر، تهران، ۱۳۷۱.
۷- گلشیری، هوشنگ. دست تاریك، دست روشن. (چاپ اول). انتشارات نیلوفر، تهران، ۱۳۷۴.
۸- به عبارت دیگر در این گونه آثار وقتی كه یك درخت بید تصویر می شود، قصد اولیه نویسنده فقط به كلمه درآوردن و حاضر كردن همین درخت بید است و لاغیر، اما در یك چرخش كلی كه كلاً جزء خاصیت هر ادبیاتی است، همین درخت جزیی، در كل اثر، برخلاف خواست نویسنده، در تاویل و تفسیر منتقدانه، خاصیت استعاری و بلكه نمادین هم می تواند بیابد یعنی همان كاركرد جانشینی، یعنی همان كاری كه راوی خردسال داستان «عروسك چینی من» با عروسك چینی اش و اشیای دم دستش، به زیبایی داستانی انجام می دهد.
۹- گلشیری، هوشنگ. نمازخانه كوچك من. (چاپ دوم). كتاب تهران، تهران، ۱۳۶۴.
۱۰ - گلشیری، هوشنگ. شازده احتجاب. (چاپ هفتم) انتشارات ققنوس، تهران ۱۳۵۷.


منبع : روزنامه شرق

مطالب مرتبط

شادی حرفه من نیست


شادی حرفه من نیست
محمدالماغوط، شاعر سوری (۲۰۰۶-۱۹۳۴) درگذشت. صاحب نظران معتقدند كه شعر سپید الماغوط بهترین نمونه این قالب شعری از زمان پیدایش شعر نو تا به امروز بوده است. زبان نثر او نیز دارای سبكی خاص و بی مانند است. طنز سیاه الماغوط زبانزد خاص و عام در جهان عرب است و قدر مسلم درگذشت او ضایعه ای جبران ناپذیر برای ادبیات و هنر معاصر عرب و جهان است.این شاعر و نویسنده برجسته شش كتاب شعر، هفت نمایشنامه طنز، چهار سریال تلویزیونی، دو فیلمنامه، دو كتاب مجموعه مقالات و یك رمان پدید آورده كه جمعاً بیست و دو اثر را تشكیل می دهد.
كتاب های شعر او از این قرارند:
۱- غم در مهتاب ۲- اتاقی با میلیون ها دیوار ۳- شادی حرفه من نیست ۴- جلاد گلها ۵- شرق عدن، غرب خدا ۶- بدوی سرخ پوست
آخرین گفت وگوی الماغوط كه ترجمه آن را می خوانید، سه هفته پیش از سفر آخرت او در دبی و به هنگام دریافت جایزه سلطان العویس، به وسیله عبده وازن شاعر و منتقد لبنانی انجام گرفته است. الماغوط مدت ها بود كه خانه نشین شده بود و برای جابه جایی از ویلچر كمك می گرفت و چند قدم راه را با مشقت به كمك عصا برمی داشت. طبق نوشته مطبوعات عربی او به هنگام فوت بر اثر ایست قلبی، در خانه اش به روی صندلی نشسته سیگاری روشن در دست و گوشی تلفن را در دست دیگر داشته است و این در حالی بوده كه از ضبط صوت كنار او سوره یوسف به گوش می رسیده است. ناگفته نماند كه صاحب این قلم در سال ۱۳۷۳ مجموعه شعر او را با عنوان «شادی حرفه من نیست» ترجمه و منتشر كرده و در سال بعد با او در دمشق دیدار داشته است. اینك آخرین گفت وگو را به همراه نمونه شعری از الماغوط تقدیم می كنیم.
* هنوز هم از گفت وگوی مطبوعاتی بیزاری؟
- از سین جیم شدن بیزارم. مرا به یاد بازجوهای امنیتی می اندازد و به یاد درس و مدرسه. من از بچگی از مدرسه بیزار بودم و خیلی زود از شرش راحت شدم.
* جایزه «العویس» را برده ای. چه احساسی داری؟
- احساس شادی. مثل پسربچه ای كه یك توپ به دست آورده.
* با صد و بیست هزار دلار جایزه اش چه می كنی؟
- دارو می خرم.
* چیزهای دیگر چه طور؟ چیزی نیست كه خوشحالت كند؟
- نه، جز سیگار و شاید انتظار و البته چند نفری از دوستان، چیز دیگری خوشحالم نمی كند حتی اگر جایزه نوبل باشد. تازه به نظر من همین جایزه العویس پایه و اساس و هدفش از نوبل درست تر است.
* می گویند در نمایشنامه «برپا، برجا» كه این اواخر در دمشق به روی صحنه رفت به بیروت بد و بیراه گفته ای؟
- من بیروت را می پرستم چه طور می توانم به آن بد و بیراه بگویم. حتماً زمانی كه در بیمارستان بستری بودم، چیزی به آن اضافه كرده اند نمایش را روی صحنه ندیده ام.
* همیشه از شاعری سوری به نام سلیمان عواد حرف می زنی و می گویی تنها كسی است كه روی تو اثر گذاشته، این شاعر ناشناس كیست؟
- یك شاعر سوری بود كه زبان فرانسه می دانست. با هم دوست بودیم و من به او و شعرهایش علاقه مند بودم. اما به طور جدی تلاش نكرد. در فقر و فلاكت از دنیا رفت.
* وقتی برای اولین بار در پنجشنبه های مجله شعر شركت كردی و آدونیس بعضی شعرهایت را خواند، عده ای از حاضران تو را به رمبوی فرانسوی تشبیه كردند. چه احساسی داشتی؟
- هیچ احساسی. رمبو را نمی شناختم و شعری از او نخوانده بودم. از این حرف ها زیاد زده اند. یادم است یك شاعر و منتقد استرالیایی كه شعرهایم را به انگلیسی خوانده بود، نوشته بود: اگر بخواهیم چهار پنج شاعر بزرگ جهانی انتخاب كنیم یكی شان باید الماغوط باشد. یك شاعر استرالیایی دیگر به نام جان عصفور كه عرب تبار است معتقد است كه من زیباترین تعریف را از شعر ارایه كرده ام و منظورش شعری است كه در آن می گویم:
از تو به ستوه آمده ام ای شعر/ ای تعفن جاوید...
* وقتی می بینی كه شعرهایت به زبان های دیگر ترجمه شده چه احساسی پیدا می كنی؟
- برایم اهمیت ندارد، تازه من جز عربی زبان دیگری بلد نیستم.
* اما شاعرها همیشه تكاپو می كنند كه از طریق ترجمه شهرت جهانی پیدا كنند.
- شهرت جهانی برای من مهم نیست. برای كسی مثل آدونیس مهم است. هر سلاخی هم می تواند شهرت جهانی پیدا كند. كافی است كه سرزنش را به شیوه ای خاص ببرد، آن وقت جهانی می شود.
* رابطه تو با آدونیس به كجا كشید؟
- آخر سر آشتی كردیم. وقتی در بیمارستان بودم با من تماس گرفت. به من گفت: شعر بنوش و به ما شعر بنوشان. البته شروع اختلاف با آدونیس تقصیر من بود. همه می دانند كه ریاض الریس (روزنامه نگار لبنانی) آدونیس را دوست ندارد. آن زمان كه روزنامه المنار را در می آورد، یك بار با من مصاحبه ای كرد و من كه هشیار نبودم به آدونیس بد و بیراه گفتم.
* درباره همسرش خالده سعید كه خواهر زن توست چه نظری داری؟
- برایش احترام قائلم. یك بار به من گفت: دشمنان زیادی داری، به تو حسودی شان می شود و می خواهند اذیتت كنند. بعد هم گفت: تو بزرگترین شاعر عرب در همه ادواری.
* چه چیزی از دلخوری ات كم می كند؟
- عشق، احساس آزادی، لطف مردم، وقتی با لباس معمولی پیاده راه می افتم، مردم نگاه های مهرآمیز به من می اندازند. با مهربانی به حرف های من گوش می دهند و حتی غذا خوردنم راهم با تحسین نگاه می كنند. شاید باورتان نشود، یك روز یك نفر در خیابان به من رسید و گفت دستی را كه با آن می نویسی نشانم بده، بعد گرفت آن را بوسید. یك بار طلال حیدر (شاعر مشهور لبنانی) جلوی من زانو زد و به تعریف از من پرداخت. خواهرزاده زنم «رامه» دختر اسعد فضه (بازیگر مشهور سوری كه او را در نقش عزالدین قسام دیده ایم) یك بار دیوان آدونیس را پرت كرد و گفت: الماغوط خدای شعر است. یوسف الخال هم می گفت: الماغوط مانند یكی از خدایان یونان باستان از آسمان فرود آمده است.
* انگار از مدح و تحسین بدت نمی آید؟
- من نه تاب مدح، نه تاب توهین رادارم.
* از كودكی ات در روستای زادگاهت «سلمیه» چه به یاد داری؟
- تا نوجوانی آنجا بودم. در رؤیاهایم با دختر عمو یا دختر دایی ام ازدواج می كردم و بچه دار شدم. اما سرنوشت برایم خواب دیگری دیده بود.
* از شكل و شمایل پدر و مادرت چه به یاد داری؟
- مادرم شیرزنی بود. او ما را بزرگ كرد. همیشه زانو درد داشت. در جوانی زانویش آسیب دیده بود و نمی توانست آن را تا كند. پدرم آدم بسیار ساده ای بود. مردی بی آزار كه كشاورزی می كرد و همیشه بدهكار بود و بدهكار هم از دنیا رفت. غذای ما همیشه سیب زمینی بود كه آن را از سر زمین می آوردیم.
چهره زیبای مادرم دائماً جلوی چشمم است. هم مهربانی و هم سختگیری هایش را به یاد دارم. یك بار اواخر عمر برای دیدن من به دمشق آمد. هشتاد سال داشت و هنوز از رنگ و لعاب قدیم در او اثر بود. وقتی كه در زندان بودم مادرم با اتوبوس از ده می آمد كه در پشت میله ها با من ملاقات كند.
* از درس و مدرسه بیزار بودی، درباره تحصیلت بگو.
- سرنوشت بازی ها دارد. من روستازاده در هنرستان كشاورزی «غوطه» ثبت نام كردم.
* واقعاً در رشته كشاورزی درس می خواندی؟
- كم خواندم. یادم است كه دبیری فلسطینی داشتیم كه خیلی سختگیر بود. یك بار بدون آن كه از من سؤال كند نمره نوزده به من داد و همكلاسی هایم از حسادت دیوانه شدند. او همیشه ساكت بود و من سكوتش را دوست داشتم. شاید هم از او یاد گرفته ام كه ساكت باشم.
* پس تحصیلت را ادامه ندادی؟
- پیاده از مدرسه فرار كردم و دیگر هیچ وقت درس نخواندم.
* ماجرای زندان اولت چه بود؟
- سال ۱۹۵۵ به خاطر طرفداری از حزب قومی به زندان افتادم.
* حزبی بودی؟
- نه من از حزب بدم می آید. تك رو هستم، تنهایی را دوست دارم.
* پس ماجرا چه بود؟
- جوانكی فقیر بودم و دلم می خواست با كسانی رفت و آمد داشته باشم. آن موقع در روستای ما سلمیه همه اش حرف حزب و تحزب بود. دو تا حزب فعال بودند. یكی حزب بعث دیگری حزب قومی. من حزب قومی را انتخاب كردم كه نزدیك خانه مان بود و در دفترش «والور» داشت و گرم بود. مرامنامه حزب را نخوانده بودم و در جلسات شان هم خمیازه می كشیدم و چرت می زدم. یادم است وقتی كه از رؤیاهای حزب حرف می زدند من در رؤیای بالش و متكایی بودم كه سرم را روی آن بگذارم. همین كه كمی گرم می شدم، در می رفتم. یك بار به من مأموریت دادند كه برای حزب كمك های مردمی جمع كنم. وقتی پول هایی كه جمع كردم، اندازه پول یك شلوار شد، آن را برداشتم و زدم به چاك.* پس به حزب پایبند نبودی؟
- هیچ وقت. اما به خاطرش به زندان افتادم. البته حرف من این طور تعبیر نشود كه من حس ضدیت با ظلم و فقر و استبداد ندارم. نه، از سیاست و حزب خوشم نمی آید. با این حال اعتراف می كنم كه «انطوان سعاده» (رهبر حزب) را دوست داشتم و برایم قابل احترام بود. اعدام كردنش هم ضربه روحی بزرگی به من زد.
* چیزی درباره اش نوشتی؟
- از دار زدنش خیلی ناراحت شدم، اما چیزی ننوشتم و اعتراف می كنم كه من اصلاً كتاب هایش را نخوانده ام. من با عمل اعدام مخالفم. حتی ترور تروتسكی هم خیلی برای من دردناك بود.
* مثل بعضی از مبارزان عرب به تروتسكی تمایل داشتی؟
- من تروتسكی را دوست داشتم. اما از كمونیسم خوشم نمی آید.
* برگردیم به زندان. چند بار زندانی شدی؟
- دو بار. بار اول در ۱۹۵۵ نه ماه و بار دوم در سال ۱۹۶۱ سه ماه و هر ماه برای من چند سال بود.
* زندان نگاهت را به زندگی عوض كرد؟
- خیلی. اوایل فكر می كردم زندان برای دزدها و آدم كش هاست. وقتی به زندان افتادم چیزی در من فروپاشید. تمام نوشته های من برای رهاشدن از آن تجربه تلخ و ناگوار است. مبالغه نمی كنم اگر بگویم كه امید من به زندگی در زندان لطمه خورد و همین طور هم احساس شادی در من از بین رفت. آن جا سنگدلی و هراس حاكم بود. تحمل آن همه ظلم و توهین را نداشتم. هیچ وقت سنگینی پوتین مأمور شكنجه را فراموش نمی كنم. او عرق می ریخت و شكنجه مان می داد. بدتر از همه این كه هنوز هم درك درستی از اتهامم ندارم. من جوانی روستایی و بچه كشاورزی ساده بودم و از دنیا هیچ چیز نمی دانستم. بر خوردنم با اعضای این حزب برای تفریح بود و اصلاً سیاسی نبودم.




یكی از جلسات مجله «شعر»؛مجله ای كه آدونیس سردبیر آن بود. به ترتیب از راست:محمد الماغوط (جلو)، یوسف الخال، آدونیس، انسی الحاج.
* در زندان چه یادگرفتی؟
- خیلی چیزها. به ما درس شلاق و باتون و پوتین نظامی می دادند. آنجا بود كه تیرگی زندگی برایم آشكار شد. آنجا چیزی در من شكست كه تا امروز نتوانسته ام بازسازی اش كنم. احساس امنیت را از دست دادم و از آن به بعد همیشه نگران بوده ام.
* جایی گفته بودی كه با آدونیس در زندان آشنا شده ای.
- درست است. در دو سلول روبه روی هم زندانی بودیم.
* اما آدونیس توانسته است از تجربه تلخ زندان عبور كند.
- او نوع دیگری است. نمی دانم چه كار كرده كه توانسته است، فراموش كند.
* در زندان چیزی می نوشتی؟
- یادداشت هایی كرده بودم كه وقت آزاد شدنم توی لباس زیرم پنهان كردم.
* گویا شعر بلند «قتل» را هم در زندان گفته ای.
- نمی دانستم كه شعر است. به همان شكل كه نوشته بودم چاپ شد، بعد مورد استقبال قرار گرفت و گفتند شعر سپید است.
* امروز این شعر را چطور می خوانی؟
- با درد.
* مگر همین شعر باعث شهرتت نشد؟
- چرا، زندان مرا شاعر كرد و باعث شد كه زندگی و زن و آزادی و آسمان ... را بفهمم.
* پیش از زندان، شعر گفته بودی؟
- مشق هایی كرده بودم. اما ورود من به دنیای شعر با همین منظومه بود.
* پشت میله ها، وقتت چطور می گذشت؟
- با سیگاركشیدن، با ترس و نگرانی. همیشه در رؤیا فرو می رفتم. كتاب می خواندم، خیلی كتاب می خواندم.
* كتاب ها را چطور به دست می آوردی؟
- دوست عزیزم زكریا تامر (قصه نویس سوری) به ملاقاتم می آمد و برایم كتاب می آورد.
* حالا كه زندان «المزه» تعطیل شده، فكر كردی كه سری به آن جا بزنی؟
- نه، تحمل ندارم.
* درباره زندانیان اندیشه چه نظری داری؟
- دل من با همه شان است. با زندانی كردن سیاستمداران و صاحبان فكر با هر مشربی مخالفم. دور از انصاف است كه در دنیا یك زندانی سیاسی هم وجود داشته باشد.
* همیشه از باورهای ثابتی حرف می زنی. این باورها با گذشت زمان تغییر نكرده اند؟
- باورها هیچ وقت عوض نمی شوند. ثابت های من: آزادی، شرافت، شهامت و لقمه نان همراه با احترام هستند. من واقع بینم و دوست ندارم مسائل را پیچیده و فلسفی كنم. من شاعر تصویرم نه شاعر اندیشه. تصویرهای من خیلی واضح و ملموسند.
* دگرگون كردن جهان، ذهن بسیاری از شاعران را به خود مشغول كرده است. تو را چه؟
- به من ربطی ندارد. من نمی خواهم جهان را عوض كنم. برای من كلمه از همه چیز مهمتر است. من به انقلاب همراه با گلوله و خونریزی معتقد نیستم. من شاعرم و از خون بدم می آید.
* میان شعر و مقاله ات مرزی نیست؟
- درست است؛ در نوشته های من مرزی وجود ندارد. من فقط می نویسم. گاهی این نوشته ها شعر می شود و گاهی هم مقاله! برای من همه چیز موادی برای نوشتن محسوب می شود؛ حتی آب دهان! اما تو باید بدانی چطور و روی چه كسی آب دهان بیندازی! هر كلمه ای می تواند شاعرانه باشد فقط باید در جایگاه خودش قرار بگیرد.
* نوشته هایت سرشار از طنز است.
- طنز یك نوع روان كاری است. من شوخ طبعی را دوست دارم و از تلخی بدم می آید.
* تنها یك رمان داری با عنوان «تاب» . در این رمان «فهد تنبل» و «غیمه» خودت و همسرت سنیه صالح نیستید؟
- من این رمان را آن طور كه چاپ شد، ننوشته ام. ریاض الریس كه مجله «الناقه» را راه انداخته بود آمد سراغ من و مطلب خواست. متنی را كه در زمان زندان نوشته بودم و پیش مادرم پنهان كرده بودم به او دادم. بیست و پنج سال از زمان نوشتنش می گذشت. متن من خیلی تلگرافی بود. آنها تلگراف ها را بازنویسی كردند. عنوان رمان و نام شخصیت زن را هم خودشان انتخاب كردند.
* چرا خودت بازنویسی نكردی؟
- نوشتن رمان حوصله می خواهد و به منطق خاصی نیاز دارد كه من ندارم.
* آثار كامل همسرت سنیه صالح به زودی منتشر می شود. چه احساسی داری؟
- خیلی خوشحالم. سنیه شاعر بزرگی بود. باید پیش از اینها به فكر چاپ آثارش می افتادند. خیلی در حقش كوتاهی كرده اند.
* فكر نمی كنی كه نام الماغوط به شعر او ستم كرده؟
- چرا، نام من او را تحت الشعاع قرار داده است. اما من همیشه گفته ام او شاعر بزرگی است و باید حقش ادا شود. مجموعه شعر «گلهای مذكر» یك قله است. تمام شعرهای این دفتر را در بستر مرگ سرود.
* رابطه شما به عنوان دو شاعر چطور بود؟
- من شعرهایم را پیش از چاپ برای او می خواندم. اما سنیه شعرش را قبل از چاپ به من نشان نمی داد. آدونیس وقتی می خواست نظر سنیه را بشنود از ترس می مرد. سنیه دقت نظر شاعرانه عجیبی داشت.
* سنیه صالح به عنوان یك زن هم مظلوم واقع شد، این طور نیست؟
- درست است. او نسیمی گذرا بود.
* اگر یك بار دیگر با هم زندگی كنید، زندگی جدیدتان چطور خواهد بود؟
- به همان شكل قبل. نه من تغییر می كنم نه او. من بعد از سنیه ازدواج نكردم و این جا یك راز را با تو در میان می گذارم؛ سنیه و خواهرش خالده سعید از دست نامادری خیلی رنج كشیده بودند. بعد از فوت مادر، پدرشان دوباره ازدواج كرد. من چنین كاری نكردم مبادا دخترهایم به همان سرنوشت دچار شوند. وقتی سنیه در حال احتضار بود دست روی زانوی من زد و گفت: تو نجیب ترین مرد تاریخی.
* چطور با او آشنا شدی؟
- در بیروت و در خانه آدونیس. آن موقع مجله شعر از من چند شعر چاپ كرده بود. سنیه از شعرهای من تعریف كرد و بعد علاقه ای به هم پیدا كردیم و بعد هم ازدواج.
* از این كه تحصیلت را ادامه ندادی پشیمان نیستی؟
- پشیمانم از این كه خواندن و نوشتن یاد گرفته ام. كاش در ده می ماندم و گوسفند می چراندم.
مترجم :موسی بیدج

وبگردی
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها - به‌جز وزارت ارشاد، هیچ‌یک از این 40 ارگان و نهاد در قبال میلیاردها تومان بودجه‌هایی که دریافت می‌دارند پاسخگو نبوده نیستند.
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار - ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی»
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی» - علی ربیعی وزیر کار، رفاه و امور اجتماعی در گفت‌وگوی تلفنی با خانواده یکی از خدمه نفتکش «سانچی» اظهار همدردی کرد.
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی - توقف عملیات خنک سازی و مهار آتش در شب گذشته، موجب رسیدن آتش به مخازن سمت چپ کشتی و انفجارهای شدید صبح امروز شد که در نهایت پس از چند ساعت به غرق شدن کامل نفتکش ایرانی انجامید.
از «خس و خاشاک» دیروز تا «آشغال» امروز
از «خس و خاشاک» دیروز تا «آشغال» امروز - این اتفاق بیشتر از هر موضوع دیگری سبب شد تا مردم یاد خاطرات سال ۸۸ بیفتند؛ آن زمانی که یک فرد با به زبان آوردن سخنانی ناشایست و بدون تفکر، مردمی را که برای بیان خواسته‌های‌شان به خیابان‌ها آمده‌ بودند، خس و خاشاک خواند و سبب شعله‌ور شدن آتش شد.
عدالت با  6 دلار در سال!
عدالت با 6 دلار در سال! - فیلم - رضا رشیدپور در برنامه حالا خورشید با کنایه به واریز سود سهام عدالت گفت: به خارجی ها نگوییم این سود سهام عدالت ماست، بگوییم ما روز شش دلاری مزگان داریم.
تحقیری که در دنیا میشویم / نفتکش ایرانی خدمه ایرانی با پرچم پاناما
تحقیری که در دنیا میشویم / نفتکش ایرانی خدمه ایرانی با پرچم پاناما - اگر از همه این ابهامات در خصوص مالکیت این کشتی که بگذریم، مهم‌ترین سوالی که این روز‌ها مطرح است، به آتشی باز می‌گردد که ظاهرا قرار نیست خاموش شود و یک هفته است که می‌سوزد. حریقی که اگر نبود حادثه پلاسکو، ممکن بود آن را ناشی از بزرگ بودن سانچی و حجم زیاد بارش بدانیم یا برعکس، از ناتوانی اطفاکنندگان در این ماجرا گلایه سردهیم، اما حالا به شکل گیری ابهامی بزرگ‌تر منجر شده...
ورود بی‌چادر و باآرایش به این بیمارستان ممنوع است
ورود بی‌چادر و باآرایش به این بیمارستان ممنوع است - خانم مسئول انتظامات جلوی درمانگاه بیمارستان بقیه‌الله ایستاده، جلوی زنان مانتویی را می‌گیرد و با گرفتن کارت شناسایی به آنها چادر می‌دهد. خیلی از زنان اینجا قبل از ورود به بیمارستان مانتویی هستند اما با گذشتن از در ورودی چادری می‌شوند.
کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد
کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد - ممکن است دود وارد محیط ایزوله ای شود که احتمالا دریانوردان در آنجا حضور دارند، پرسیده ایم چرا نجاتشان تا این حد طولانی شده است؟ گفته می شود چینی ها کم کاری می کنند ناراحتم از اینکه وقتی کشتی چینی تصادف کرد همه سرنشینان آن سالم هستند اما کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد.
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت - رسانه های مطرح یونانی با انتشار تصاویری از رابطه عاطفی ملی پوش ایرانی باشگاه المپیاکوس با یک میلیاردر یونانی - آمریکایی پرده برداشتند و مدعی شدند این دو تصمیم خود را برای ازدواج قطعی کرده اند.
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟ - بخشی از تکثر مسئولیت های بعضی چهره‌های سیاسی به بی‌اعتمادی نظام به افراد کارآمد برمی‌گردد و علت دیگر این موضوع، اعتماد غیرمعقول به این افراد است. با این حال این افراد هرچقدر هم که توانمند باشند، از نظر روان شناسی و انسان شناسی در بخشی از مسئولیت های خود ناموفقند.
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود!
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود! - فیلم - حسین عطایی ۱۰ سال دارد و در حوزه طراحی مفهومی خودرو فعالیت می کند. او ۶ اختراع ثبت شده دارد، مدرسه نمی رود و از دو شرکت تسلا و ولوو دعوت به همکاری شده است. او مشاور رییس سازمان برنامه و بودجه است. گفتگوی رضا رشیدپور با نابغه ١٠ساله طراحی خودرو را اینجا ببینید.
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت !
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت ! - تست برخورد جلوی خودرو با سرعت 50 کیلومتر در ساعت برای سمند TU5 ، توسط یکی از سازمانهای معتبر ارزیابی خودرو در انگلستان صورت گرفت.
کشور محل درمان آیت الله هاشمی شاهرودی مشخص شد (+عکس)
کشور محل درمان آیت الله هاشمی شاهرودی مشخص شد (+عکس) - سرانجام بعد از مدت ها سکوت درباره این که آیت الله سیدمحمود هاشمی شاهرودی برای درمان به کدام کشور رفته است، خبرگزاری اهل بیت(ع) از درمان رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در آلمان خبر داد و نوشت:
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه - این فیلم حواشی زیادی را در فضای مجازی به همراه داشته است.
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم - اولین قسمت از برنامه هاردتاک کاکتوس را با صحبت های جذاب نیوشا ضیغمی در مورد خانواده و همسرش ، ماجرای صحبت های جنجالی یک هواپیما ، 8 سال احمدی نژاد و ...
    پربازدیدها