چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷ / Wednesday, 14 November, 2018

بچه ها را در کلاس انشاء بشناسید


بچه ها را در کلاس انشاء بشناسید
معلم تازه وارد کلاس انشاء شده بود که حضور و غیاب بچه ها را شروع کرد. به اسم «سعید محمدی» که رسید سرش را از روی دفتر بلند کرد و گفت: بیاپای تخته و انشایت را بخوان. سعید با دستپاچگی گفت: چشم آقا. دفتر ریاضی اش را از ته کیفش بیرون کشید و به سمت آقا معلم رفت. آقا معلم همچنان مشغول خواندن اسامی بچه هابود. پس از خواندن اسم «رضا یاوری» دفتر را بست و محکم کوبید روی میز و گفت: ساکت، محمدی بخوان. سعید دفترش را باز کرد و با نگاهی نگران شروع کرد به خواندن. پس از خواندن هر دو -سه جمله مکثی می کرد. وقتی این صحنه نه چندان رضایتبخش برای معلم تکرار شد، گفت: مگر خودت ننوشتی سعید جواب داد: چرا، خودم نوشتم. آقا معلم پرسید: چرا جمله هایت لنگ می زنند سعید سکوت کرد و خواندن را ادامه داد. بالاخره بعد از نیم ساعت نفس تازه کرد و انشاء به آخر خط رسید. دفترش را به آرامی بست. تازه راهش را به طرف نیمکتش کج کرده بود که معلم او را از راه برگرداند و گفت: بیاور امضا کنم. برای چندمین بار سعید به خود لرزید. دفترش را به دست آقا معلم داد و کناری ایستاد. آقا معلم هرچه گشت اثری از انشای خوانده شده سعید پیدا نکرد. هرچه بود آمار و هندسه و اتحاد بود. آقا فریادی کشید و خط کش فلزی به دست ، جلدی از جا بلند شد و گفت: مسخره خودتی. در چشم بهم زدنی چند خط کش محکم روی دست های سعید و یک صفر روی دفتر ریاضی اش نشست تا یادش نرود، انشای خوانده شده باید حتماً از قبل نوشته شده باشد. آقای معلم آن روز یادش رفت که بالاخره خلاقیت یکی از بچه هایش سرکلاس انشاء شکوفه زده بود.
اهمیت زنگ انشاء به آن خاطر است که در واقع فرصتی برای شکوفا شدن خلاقیت بچه ها محسوب می شود. خلاقیتی که نه فقط به واسطه نوشتن، بلکه به خاطر فکر کردن، خوب دیدن، خوب گوش کردن و خوب تصویر سازی کردن جوانه می زند. تابستان، عید و نوروز خود را چگونه گذراندید، پاییز را با برگ های خزانش و زمستان را با گلوله های سفید و آدم برفی دماغ هویجی اش توصیف کنید، دوست دارید در آینده چکاره شوید و علم بهتر است یا ثروت، موضوعاتی است که نه تنها پدران ما به طور حتم فرزندان ما هم خواهند نوشت. این ها یعنی فصل مشترکی برای سه نسل. نسلی که نیازها و استعدادها و خواسته هایشان روز به روز رنگ تغییر به خود می گیرد و باید پاسخی در شأن و به تناسب آن نیز برایش یافت. زنگ انشاء، زنگی که می توان در آن به سلامت روحی روانی دانش آموز، استعدادها، خلاقیت ها و توانایی هایش پی برد و مهارت های زندگی را به اوآموخت. زنگی که در طول سال بارها به تصرف دروسی همچون ریاضی ، علوم و فیزیک در می آید. اهمیت و جایگاه زنگ انشاءو به تبع آن خلاقیت در نظام آموزشی ما تا چه حد و کجاست
● «نمی توانیم ها» را پاک کنیم
«سید مصطفی طباطبایی» مدرس مراکز تربیت معلم و برگزیده «جشنواره معلمان انشاء» در این باره می گوید: «در حال حاضر درس انشاء به شکل مناسب و مطلوب مورد توجه قرار نمی گیرد. با توجه به این که در هر مقطعی بچه ها به گونه ای خلاقیت خود را بروز می دهند، این شکوفایی خلاقیت در درس انشاء به خوبی نشان داده می شود. اما متأسفانه برنامه خاصی برای این درس طراحی نشده است و ضمن آن که فقط در مقاطع ابتدایی و راهنمایی جزو برنامه درسی قلمداد می شود و در دبیرستان نوشتن بچه ها به واسطه نداشتن زنگ انشاء رها می شود لازمه نتیجه بخش بودن این زنگ داشتن معلمان ورزیده در درس انشاست. به طور مثال در کتاب «بخوانیم» سوم دبستان نوشتن دو درس از بین ۲۲ درس به بچه ها اختصاص پیدا کرده است، به این معنی که بچه ها خودشان جای خالی این درس ها را به کمک قوه تخیل خود پر کنند. پس از نوشتن نیز اسامی خود را در کنار مؤلفان کتاب بنویسند، متأسفانه در بیشتر مواقع معلم این دروس را روی تخته سیاه می نویسد تا بچه ها هم از روی آن بنویسند. البته تا زمانی که خود معلمان به این درس علاقه مند نباشند و به اهمیت نوشتن پی نبرند، بچه ها را به این سو سوق نخواهند داد. برگزاری دوره های بازآموزی و ضمن خدمت برای معلمان با هدف آشنایی بیشتر با نوشتن ضرورت دارد. در زنگ انشاء باید از بچه ها انتظار داشت به اطراف خود خوب نگاه کنند، آن را خوب توصیف کنند و خوب بنویسند. والدین هم اگر از بچه ها بخواهند به طور مثال سینما و میهمانی رفتن را با رویدادهایش بنویسند، به نوشتن و انشای آنها کمک خواهند کرد. معلمان و والدین همچنین می توانند با بیان دو ضرب المثل فارسی که هیچ ارتباط مفهومی و معنایی با هم ندارند، از بچه ها بخواهند تفاوت ها و شباهت های آن دو را بنویسند، به این طریق ذهن بچه ها به چالش کشیده و به خلاقیت شان کمک می شود.»
طباطبایی با بیان این که برای بروز خلاقیت ها باید «نمی توانیم»ها را از ذهن پاک کرد، به یکی از روش های تدریس خود در این باره اشاره می کند و می افزاید: «به دانشجویانم که تازه وارد دانشگاه شده بودند در جلسه اول کلاس ادبیات موضوعی گفتم درباره این که توانایی های خود را بنویسید. در جلسه دوم کلاس نیز از آنها خواستم درباره ناتوانی هایشان از دید خودشان بنویسند. علاوه بر آنها، من هم نوشتم. همه نوشته ها را جمع کردیم و به حیاط دانشکده رفتیم و آنها را در باغچه دفن کردیم و مرگشان را اعلام کردیم. این یعنی «نمی توانیم» ها (به گمان خودمان) را باید از ذهن پاک کرد تا به توانایی ها رسید. معلمان هم می توانند با ارائه این روش در زنگ انشاء افکار منفی بچه ها را درباره توانایی هایشان از بین ببرند و به بروز خلاقیت هایشان کمک کنند.»
● آموزش مهارت ها، هنجارها و ارزش های جامعه
«پروین محمدی» هم به عنوان یکی از معلمان برگزیده درس انشاء معتقد است: «انشاء بیان احساسات به صورت مکتوب است. ضمن آن که فرصتی است تا بچه ها خودشان را به گونه ای که مطلوب آنهاست، مطرح کنند. باید فضا را برای بچه ها به گونه ای مهیا کنیم که در این زنگ انگیزه عاشقانه نوشتن را پیدا کنند. اگر ابزارهای لازم فراهم باشد ضمن شکوفا شدن خلاقیت بچه ها، آنها به ارزش ها نیز می رسند. می توان در قالبی شیرین و غیرمستقیم مهارت ها و هنجارهای جامعه را در کلاس انشاء به دانش آموزان آموخت.»
● معلمان همه دروس باید نوشتن را بیاموزانند
«رضاحسین نژاد» هم یکی ازدبیران انشاء می گوید: «باید همه دبیران از جمله دبیر تاریخ، حرفه وفن، ادبیات و ریاضی مسئول نوشتن باشند. البته باید این معلمان علاوه بر علاقه مندی به آموزش نوشتن، آموزش های لازم را نیز ببینند. ضمن آن که نباید صرفاً از معلمان انشاء یا ادبیات انتظار داشت که از رویدادهای روز مطلع باشند تا آن را با دیدن و شنیدن و بیان کردن در کلاس درس به بچه ها انتقال دهند و زمینه نوشتن درباره آنها را تقویت کنند بلکه هر معلمی به سهم خود می تواند «به نوشتن» بچه ها کمک کند. زمانی که معلم علوم اجتماعی از دانش آ موزان می خواهد اتفاقات اجتماعی را بنویسند و معلم علوم تجربی از آنها می خواهد نتیجه آزمایش ها را بنویسند، در واقع نقش خود را در این باره ایفا کرده اند. البته معلمان باید از محتوای دروس دیگر نیز آگاهی داشته باشند تا دانش آموزان را به سوی همان موضوع ترغیب کنند، این امرموجب می شود نوشتن راحت تر انجام شود.»
● جای نامناسب انشاء در درس ادبیات
دکتر «علیرضا شریفی» کارشناس آموزش و پرورش می افزاید:«اشکالی که درباره درس انشاء در نظام آموزشی ما به چشم می خورد، این است که انشاء را در قالب درس ادبیات برنامه ریزی کرده ایم در حالی که این درس، درس خلاقیت است. در درس ادبیات به پوسته انشاء یعنی نگارش و دستور زبان فارسی می پردازیم واز هسته آن غافل هستیم.آموزش چگونه نوشتن در هسته تعریف می شود. البته معلم ادبیات باید نگارش و دستور زبان فارسی را مورد توجه و تأکید قرار دهد اما این فقط بخشی از توجه به درس انشاست. ضمن آنکه بچه ها مثل بزرگترها محافظه کار و خودسانسور نیستند و همه خواسته ها، آرمان ها و تمایلات درونی خود را اگر فضا مناسب باشد، بیان می کنند.تدوین آئین نامه ای علمی، جامع و جهانی درباره این درس هم بسیار ضروری است. درس انشاء در واقع برخلاف نظام آموزشی ماست که کتاب محور است و همین امر حسن بزرگی محسوب می شود. توان نوشتن بچه های ما طی سال های اخیر با افت روبه رو شده است و در این باره تأثیر افزایش کمیت جمعیت دانش آموزی و به تبع آن کاهش کیفیت به طور چشمگیری احساس می شود.»

شهناز سلطانی

منبع : روزنامه ایران

مطالب مرتبط

سفر به دیگر سو

سفر به دیگر سو
روزهای پایانی سال تحصیلی گذشته هم زمان شد با آخرین روزهای زندگی کوتاه شروین شنتیایی، دانش‌آموز پایه‌ی دوم دبیرستان واحد آبشناسان ۱. اگرچه رفتن یک عزیز از دنیا در هر شرایطی برای اطرافیان تالم‌برانگیز است اما در مورد یک نوجوان به مراتب دشوارتر است.
غم از دست دادن شروین علاوه بر خانواده‌ی محترمش، دوستان هم‌کلاسی او را نیز به شدت متاثر کرد. دوستی‌های دوران دبیرستان اغلب خالص و صمیمانه و به دور از هر نوع منفعت‌طلبی مادی است. به منظور گرامی‌داشت یاد دانش‌آموز شنتیایی عزیز میزگردی ترتیب دادیم تا بعضی از دوستان آن مرحوم فضایی برای بیان آن‌چه در دل دارند بیابند. نگارش این مطلب توسط کیوان پیشرویان صورت گرفته است اگرچه خود او در میزگرد حضور نداشت.
با آن‌که مدت کوتاهی در کنار او بودم، می‌توانم ده‌ها خاطره‌ی جذاب تعریف کنم، اما به دو، سه تا از آن‌ها اکتفا می‌کنم.
شیرین‌زبانی یکی از ویژگی‌های بارزش بود اما اجل اجازه‌ی این شیرین‌زبانی را از او گرفت. بی‌گمان اگر چند وقت دیگر در کنار او بودم بهره‌های بیشتری می‌جستم، این یک تملق نیست، زیرا واقعا در مقابل او درس یاد می‌گرفتیم. آرزوهایش افق‌های روشنی برای ایران بود، برعکس خیلی‌ها، آرزوهایش بوی خودخواهی نمی‌داد. نمی‌خواهم بگویم هیچ نقطه ضعفی نداشت، اما خوبی‌هایش مجال فکر کردن به بدی‌هایش را از آدمی می‌گرفت. خود را فردی برون‌گرا می‌دانست و البته که این‌گونه بود. می‌گفت: «شعرا افرادی درون‌گرا هستند اما به نوعی در اشعارشان دست به برون‌گرایی می‌زنند. پس آن‌ها درون‌گرایان بیرونی هستند.» از بین شعرا علاقه‌ی فراوانی به فریدون مشیری داشت. می‌گفت: «تنها اوست که احساسات مرا به دقت بیان می‌کند». معمولا در اول یا آخر بحث‌هایمان یک قطعه از مشیری می‌خواند. ندیدم کسی این خاطره را بگوید، پس این نشان می‌دهد موافق روحیات دوستش، با او رفتار می‌کرده است. جای او در سینه‌ام همواره خالی خواهد ماند. نتیجه‌ی احساساتم، قطعه شعری است که به ضمیمه تقدیم می‌گردد.
نکته‌ی آخر این‌که پیاده‌سازی این میزگرد دو شب طول کشید و هر دو شب خواب شروین را دیدم. کاش یکی از آن دو، یک لحظه تکرار می‌شد.
دیدی که غنچه از لب با خنده درگذشت
با سینه‌ای نه چاک و نه برنده درگذشت
ما را به خاک حسرت دامان خود کشید
اما ز خیر خاک فریبنده درگذشت
هر شب به یاد عارض گلگون چون مَهَش
اشکم به ناز و بی‌رمق از دیده درگذشت
این لاله سرخی‌اش به سیاهی کشیده شد
از داغ دلبری که دلش برده درگذشت
شاید خبر ز قلب بلاجوی ما نداشت
آن کس که ساده از من دلبنده درگذشت
باور نمی‌کنم که به یک لحظه شاخه‌ای
خشکید و از برش گل سرزنده درگذشت
شاید ببینمش به دگر باره در شبی
با چشم حیرتی که از او وامانده درگذشت
باشد به باغ سینه‌ی ما داغ تازه‌ای
قلبی که از وفای تو بازنده درگذشت
«محزون» دگر به یاری طبعم نمی‌رسد
طبعی که از غروب تو تب کرده درگذشت
▪ صدرا امامی‌آل‌آقا: شروین خیلی براش اهمیت نداشت که توی آزمون‌ها رتبه‌ی یک یا ده بشه. نه که نخواد بشه ولی از این بچه‌ها نبود که استرس امتحان بگیره فکر کنه که وای ده نشدم، مثلا آخرین آزمون جامع رو یادمه ۵۴ شد. توی آزمون‌های ترم اول از من بالاتر شد که قرار بود به عنوان جایزه یه Ipod بگیره. نشسته بود درس خونده بود که بگیره، موبایل هم قرار بود بگیره. اونم نگرفت. نه Ipod گرفت نه N۸۰. بین درس‌ها ریاضی رو دوست داشت. می‌نشست می‌خوند و همین. نمره خیلی براش مهم نبود. آمپرسنج حساسیت رفتاریش خیلی دقیق بود. اگه یه حرفی به من می‌زد و من یه ذره اخمام می‌رفت تو هم بعد ناراحت می‌شد و فوری سعی می‌کرد از دلم در بیاره.
دوتا شخصیت نداشت که مثلا بگم بیرون مدرسه یه حالت بود و توی مدرسه یه حالت دیگه، گاهی با بزرگ‌منشی ما رو نصیحت می‌کرد. یه مرتبه با یکی از مسئولین مدرسه مشکل پیدا کرده بودم. شروین تنها کسی بود که میومد می‌گفت صدرا بس کن دیگه. اول طرف من رو می‌گرفت که ناراحت نشم و بعد چون با مسئول کتابخونه هم خیلی دوست بود، با اون حرف می‌زد اون آروم می‌شد. بعد می‌رفت پیش آقای لادنی و ایشون آروم می‌شد و مشکل حل می‌شد.
یادمه اگه یه جایی از لباسمون لک داشت شروین تذکر می‌داد، با این‌که خودش می‌گفت تا حالا نشده که غذا بخورم و روی لباسام لک نشه ولی خب خیلی نکته‌سنج بود و توی بحث خیلی منطقی رفتار می‌کرد یعنی ما اجازه نداشتیم خارج از حیطه‌ی بحث خودمون چیزی بگیم.
به لباس خیلی اهمیت می‌داد. به شدت دوست داشت که لباس مارک‌دار بپوشه مارک لباس همه رو هم نگاه می‌کرد. به همه چیز کار داشت.
قبل امتحان ریاضی یه کفش جدید خریده بود. توتو بود ۷۰ تومن. ولی فقط یک‌بار توی مدرسه می‌پوشید.
دوست داشت ماکروسافت رو بیاره تو ایران، یکی هم خیلی دوست داشت سیاستمدار بشه. قرار بود بره تحصیل کنه بعد ماکروسافت رو بیاره تو ایران مرکز ماکروسفات توی خاورمیانه بشه ایران. می‌گفت خیلی حال می‌کنم که بشه یه سیستم عامل بنویسم که از اول همه چیزش فارسی باشه، وقتی سیستم بیاد بالا اثر خود شروین دیده بشه و اسمش رو هم بزاره «شروین سیستم عامل». تو برنامه‌نویسی آدم ماهری بود. یه مرورگر اینترنت طراحی کرده که الان تو اینترنت هستش به اسم «ایرانا». مرورگر فارسی، اولین مرورگر فارسی جهانه و از روی اینترنت اکسپلورر ساخته شده. سایت خودش رو هم داشت «پارس تینز دات کام» (Pars teens.com) خب سایت خوبی هم هست یعنی آمار دانلودش خیلی بالا است.
▪ محسن قلمبر دزفولی: یکی از آرزوهاش فکر کنم این بود که راحت با کامپیوتر کار کنه. می‌دونم که گاهی می‌رفت طبقه‌ی بالا خونه‌ی مامان‌بزرگش یواشکی با کامپیوتر کار می‌کرد.
مامانش ازش پرسیده بود که برای امتحان‌های خرداد چه درسایی‌ات مونده شروین می‌گه آمار بلد نیستم. مامانش گفته نه همین یه درس نیست دیگه چی؟ شروین گفت شیمی هم فصل ۳ و ۴ رو بلد نیستم. پرسیدن دیگه چی بعد گفته بود که عربی هم بلد نیستم، دیگه اینو که گفته بود قرار بود شروین اینترنتش رو قطع کنه بشینه این درسا رو که تلمبار شده بخونه.
یک بار تو امتحان‌ها گفت: حواسم نبوده و کامپیوتر رو روشن کردم ویندوز ویستا داشته یه دفعه صدا داده بعد باباش اومده گفته شروین درس نمی‌خونی؟... یکی از آخرین SMSهاش این بود که باباش مودم ADSL رو ورداشته.
▪ صدرا امامی: صفحه‌های زیادی تو اینترنت باز می‌کرد هر صفحه‌ش یه چیز بود اولیش وبلاگ خودش بود دومیش وبلاگ من ‌بود، سومی آفتاب بود. بعدیش فارس بود هر جور خبرگزاری اینترنتی که بگید توش بود، از صفحه‌ی ۳ به بعد خبرگزاری بود. علاقه داشت بعضی از SMSهاشو به شکل خبر بنویسه مثلا تو SMS هاش به بقیه من «رژیم اشغال‌گر صدرا» بودم SMS آخرش این بود که «شهرام شنتیایی [که می‌شه باباش] در پی یک اقدام سیاسی مودم اینترنت را قطع کرد. دکتر شروین در پی محکومیت این اقدام، حملات خود را به خاک رژین [خواهرش] آغاز کرد، رژین از عصر امروز مورد حملات شدید قرار گرفت. سازمان امدادرسانی مامان در حال کمک‌رسانی است» این از SMSهای معمولیش بود.
یه حسرت‌هایی با رفتن شروین برای من موند. شروین خیلی راحت احساسش رو بیان می‌کرد. خیلی راحت و صریح به دوستاش می‌گفت که اون‌ها رو دوست داره. از من انتظار داشت که من هم به راحتی اون حسم رو بیان کنم. اما برای من راحت نبود. حتی یک بار بهش گفتم من دوستت دارم ولی نمی‌گم دوستت دارم تا بسوزی. خب بعدا فکر کردم که من بیشتر سوختم تا شروین. این جزو دریغ‌های من بود که مثلا چرا؟
یکی دیگه از حسرت‌هایی که برام موند اینه از اسفند قرار بود برم خونه‌ی اونا. هی پیچوندم از یکم اردیبهشت خیلی جدی شد رفتن من خونه‌ی اونا که منم رفتم کچل کردم بعد مامانم باهام قهر کرده بود. شروین می‌خواست مثل همیشه میانجی‌گری کنه می‌گفت نه الان نیا خونه‌ی ما بزار با مامانت وضعیتت خوب شه بعد. توصیه می‌کرد که مثلا حالا برو به مامانت اینو بگو. من هم گوش کردم یه هفته بعد مامانم با من آشتی کرد و همه‌ی اینا حل شد ولی دیگه خورد به امتحان جامع نتونستم برم. بعدشم دوتا امتحان مستمر داشتیم نشد و بعد شد خرداد. از اسفندی که قرار بود برم خونه‌ی اینا نرفتم. خیلی دوست داشتم داییشو ببینم یا خانوادشو خب متاسفانه تو بد موقعیتی با هم آشنا شدیم به جای این‌که تو خونشون خیلی به خنده باشه توی بیمارستان بود.
▪ علیرضا تقی‌زاده: شروین یه دفتر داشت که در مورد روانکاوی‌های اشخاص بود. مثلا اول یه صفحه‌ش می‌نوشت «علیرضا» می‌نشست تحلیل می‌کرد علیرضا اینجوریه من این خاطره رو باهاش داشتم از این، این نتیجه رو می‌گیرم همین جوری، می‌نشست و تحلیل می‌کرد. گفتم می‌شه من فصل مربوط به خودمو بگیرم از شما بخونم گفت بله شما که یه نسخه‌ی دست‌نویس از این دفتر می‌گیرید اصلا کلشو می‌خونید ولی این حسرت موند به دلم که کاش اینو می‌نوشت من می‌خوندم حداقل خودمو یه کم بهتر می‌شناختم.
▪ رزمان گودرزی: یه حسرت مهم که برای من مونده اینه که قرار بود امروز [۱۸/۴/۸۷] با هم بریم بیرون! امروز ساعت دوازده قرار بود بریم رستوران. تولد شیروین پانزدهم تیر بود و تولد من سوم تیره. شروین این دو تا عدد رو با هم جمع کرده بود و وعده کرده بود ۱۸ تیر با هم بریم بیرون.
حسرت‌های دیگه هم موند. یه بار برقمون رفته بود من داشتم با صدرا صحبت می‌کردم بعد هی زنگ می‌زد گوشی من، گوشی من یه طرفه شده بود نمی‌تونستم جوابشو بدم SMS داد. بعد از این‌که تلفن رو قطع کردم دیگه بهش زنگ نزدم. خیلی حسرت خوردم که ای کاش اون دفعه بهش زنگ زده بود.
طبق یه عادت همیشگی یه بار گازش گرفتم خیلی بدجور بعد جاش مونده بود تا دو هفته می‌گفت جای گازت درد می‌کنه باید بوسش کنی خوب شه. خیلی احساسی بود SMSهای خیلی احساسی می‌زد خب من این‌جوری نیستم نمی‌تونستم جوابشو بدم. بنابراین هیچ‌وقت بهش نگفتم چقدر دوسش دارم و واقعا خیلی دوسش داشتم یعنی الان از ته دلم می‌گم و البته چیزی که شاید به تقی‌زاده گفته بود که فکر می‌کرد من زیاد ازش خوشم نمی‌یاد.
این حسرت احتمالا باید برای همه باشه. برای من یه حسرت خیلی بزرگتر اینه که چندوقت پیش مموری گوشیم پاک شد. کل SMSهای شروین پاک شده. نرسیده بودم همشو بخونم دوباره فقط اون چندتای آخر رو یه دور خوندم. خیلی سوختم باید اون SMSها می‌موند. خب بدشانسی بود.
قلمبر: یه حسرت من این بود که من تا اومدم قشنگ شروین رو بشناسمش یهو تموم شد. خب من فکر کنم از همه‌ی این جمع دیرتر با شروین دوست شدم. یه چیزی که خیلی برای من عجیب بود این بود که شروین یه حسی یهو پیدا می‌کرد بعد کلی به آدم محبت می‌کرد. بزرگترین حسرت من اینه که کامل شروین رو نشناختم. به نظر من شروین یعنی یه بچه‌ای بود که عاشق دوست داشتن و دوست داشته شدن بود.
من و صدرا توی مراسم خاکسپاری شروین گریه نکردیم یعنی سعی کردیم که گریه نکنیم که بتونیم بقیه رو آروم کنیم. یعنی یادمه یه موقع مهربد داشت می‌افتاد زمین اومد تو بغل من اونقدر گریه کرد که من خودم زدم زیر گریه دیگه. بعدم که رزمان رفت پیش مادرش وقتی برگشت من دیدم یه توده‌ی سرخ داره حرکت می‌کنه.
▪ علیرضا تقی‌زاده: بعد از شروین خب سه تا فکر هست که به ذهن اکثر ماها می‌رسه. یکی این‌که من ممکنه همین امروز مثل شروین بمیرم، دیگه این‌که اگر دوستای دیگم بمیرن چی، یعنی، من مرگ خودمو و تک‌تک دوستام رو بررسی کردم همین‌طور مادرم، پدرم پدربزرگم برادرم همه رو بررسی کردم. گفتم خب اگر اینا بمیرن من چه حسرتی خواهم داشت از کاری که نکردم. بعد سریع می‌رم براشون انجام می‌دم. سوم این‌که از رفتن شروین چه عبرتی می‌شد گرفت؟ خب شروین چرا رفت؟ حالا که رفته مثلا من چه کار کنم؟ یه همچین حالتی. من نتیجه گرفتم یه جوری زندگی کنم که انگار همین فردا می‌خوام بمیرم.
مهربد پاکباز: یادم می‌یاد شروین می‌گفت این عدالت نیست که من بیام هشتاد سال تو این دنیا زندگی بکنم یه شغلی داشته باشم بعدش ببینم پوچ بود و به این برسم که نابود می‌شم. پس قطعا باید یک جهان آخرت باشه.
شروین می‌گفت که «به نام آن‌که زندگی کردن را به من یاد داد» من بعد از فوتش به این نتیجه رسیدم که شروین محبت کردن رو به من یاد داد.
▪ امامی: بچه‌ی خوبی بود نامردی کرد رفت. دیگه هیچ حرف دیگه‌ای نمونده. نه دست خودش نبود نامردی نکرد...!
▪ قلمبر: خوش به حالش. به سن قانونی هم حتی نرسیده بود. خیلی سختی نکشید، یه زندگی مرفه و یک خانواده‌ی خوب داشت. درد هم نکشید. یه اتفاق قراره بیفته مهم نیست چه جوری، ولی آخر قراره یک اتفاقی بیافته. حالا نمی‌شه من هی تمام زندگیمو صرف این کنم که مرگ چیه، مرگ چیه؟ آخرین حرفی که زد به من زد، یعنی من و محمود. گرفتیم ببریمش رو اون نیمکته گفت حالم بده، نگفت درد می‌کشم من صداش کردم دیگه هیچی نگفت. آخرین لحظه نگفت دارم درد می‌کشم، گفت حالم بده.

وبگردی
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد - چرا خودرو سازان با وجود مشکلات عرضه بازهم پیش فروش می کنند؟
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
ظریف: در کشور پولشویی وجود دارد؛ همه مخالفان FATF صادق نیستند
ظریف: در کشور پولشویی وجود دارد؛ همه مخالفان FATF صادق نیستند - صحبت های دکتر ظریف در گفتگو با خبر آنلاین.
رونمایی از کوچ عجیب برخی مدیران به شستا
رونمایی از کوچ عجیب برخی مدیران به شستا - بررسی کوچ برخی مدیران شرکت سایپا به شرکت سرمایه گذاری تأمین اجتماعی.
اشراف متواضع!
اشراف متواضع! - افرادی هستند که در دروس زندگی میکنند اما ماشین زیر پایشان پراید است. افرادی که چند ده میلیون از جوجه‌مایه‌دارهای پدرریشو میگیرند که خوب تربیتشان کنند برای مدیر شدن در جمهوری اسلامی و بعد چند هفته در سال هم آنها را می‌برند اردوی جهادی تا از نزدیک ببینند فردا که به لطف جیب پدر در کنکور ترکاندند و مدرک معتبر گرفتند و مدیر شدند قرار است به چه بدبختهای مستضعفی که بخاطر پول نداشتن در آموزش و پرورش رایگان…
خود دانید و مملکت‌تان!
خود دانید و مملکت‌تان! - همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم/ این جهان را پر از خوف و خطر می بینم/ دختران را همه جنگ است با مادر/ پسران را همه بدخواه پدر می بینم. او پس از خواندن شعر دستی به شانه وزیر می‌زند و می‌گوید: «خود دانید و مملکت‌تان!»
زاکانی: خطاهای برادر رئیس جمهور فاجعه است!
زاکانی: خطاهای برادر رئیس جمهور فاجعه است! - علیرضا زاکانی فعالی سیاسی مهمان برنامه«رو در رو» بود و در این برنامه واکنش تندی نسبت به حسین فریدون(برادر رئیس جمهور) نشان داد.
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز»
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز» - ماجرای تجاوز به آن ماری سلامه، بازیگر زن عرب سریال تلویزیونی صدا و سیمای ایران.
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا - «نورالدین پیرموذن» نماینده سابق اردبیل در مجلس شورای اسلامی که سالهاست در آمریکا زندگی می‌کند چند عکس از خود و همسر جدیدش را در اینستاگرام منتشر کرده است.