چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ / Wednesday, 24 January, 2018

شایعه ای به نام شریعتی


شایعه ای به نام شریعتی
خوردم زمین، تقصیر ولتر بود. افتادم تو جوب، تقصیر روسو بود
اندیشیدن به انقلاب، آن هم پس از آن، حتی اگر ۳۰ سال بعد باشد، کار آسانی نیست. بد و خوب یک انقلاب را تا هنوز زخم ها ترمیم نشده اند و آن وعده های نخستین تحقق نیافته اند، نمی شود ارزیابی کرد. باید یک «پس از آنً طولانی» طی شود تا انقلاب همچون یک امر نابهنگام یا یک محتومیت تاریخی، در یک روند قرار گیرد و پرداختن به آن ممکن شود؛ خیر و شرش، اجتناب پذیری یا محتوم بودنش، اینکه عقبگرد بوده است یا حرکت به جلو و مباحثی از این دست. هر انقلابی این خصلت دوگانه را با خود دارد؛ آسیب می رساند و سود نیز. تا زمانی که حافظه ها فعال اند و از دریچه خاطرات خود به دیروز نگاه می کنند نمی شود از انقلاب همچون پدیده یی تاریخی از دلایل، روش ها و چشم اندازهایش صحبت کرد. این است که تا اطلاع ثانوی که هنوز تکلیف ها روشن نیست اظهارنظرات در این باب یا از جنس خاطره نویسی است یا اظهار نظرات سیاسی، یا جامعه شناسانه. همگی ناظر بر زمان کوتاه مدت. چیزی به نام تاریخ انقلاب منتفی است. واکنش ها غالباً از این قرار است؛
۱) یا سلب مسوولیت از خود و به گردن این و آن انداختن (اگر اکتور بوده باشی و در مظان اتهام)؛
- «ما تصمیم گیرنده نبودیم. اصلاً یک جوری بود که نمی شد... هرچه کردیم نشد.»
۲) یا به گردن ایده ها انداختن (اگر در زمان انقلاب جوان بوده باشی و پارتیزان این و آن)؛
- «اساساً گفتمان غالب زمانه این بود؛ رویکرد ایدئولوژیک، اتوپیک و... تازه همه اینها هم تحت تاثیر تفکر چپ لنینی بود. هیچ کس نیست که بگوید تمام سرکوب های خونین انقلاب فرانسه به نام بورژوازی و لیبرالیسم انجام شد. هنوز نطفه لنین هم شکل نگرفته بود. یا مثلاً دشمن خونین ایدئولوژی، ناپلئون بود که بساط جمهوریت را برچید و امپراتوری مستقر کرد.
۳) یا متولی گری است و خود را صاحب مطلق آن دیدن (وقتی که بر قدرت نشسته باشی) و نقش همه دیگران را نادیده گرفتن؛
- «این یکی ستون پنجم امریکا، آن یکی ستون پنجم روسیه. یک عده هم روشنفکران کافه نشین».
۴) یا خود را ملعبه پنداشتن و احساس تلخ بازی خوردن؛
- «بازی خوردیم. تصمیم گرفته بودند، زد و بست بود». و بدین ترتیب ناسزا می گویند به این موجودی که همه را می خورد از جمله فرزندان خود را. فراموش می کنند مشت های گره کرده شان را و فریادهای الله اکبر را بر پشت بام ها و...
در همه این واکنش ها، به جز واکنش آنهایی که خود را متولیان انقلاب می دانند، یک وجه مشترک وجود دارد و آن حس دلخوری گفته و ناگفته از امروزً موجود است، دلخوری که ضرورت اتخاذ رویکردی انتقادی به دیروز و دیروزی ها را ضروری می سازد. باید به ریشه ها پرداخت و این جست وجو برای یافتن ریشه ها- حتی اگر شکل و شمایل نظری دارد- هنوز که هنوز است فارغ از وجه عاطفی نیست. هم پرونده سازی است، هم ظاهر رویکرد تاریخی دارد، هم از نگاه فلسفی وام گرفته است و هم بوی تسویه حساب شخصی می گیرد و بدین گونه است که می بینی همگی به نوعی به دنبال باعث و بانی اند. در غیبت امر تاریخی، برای مراجعه به دیروز، طبیعتاً حافظه ها فعال می شوند. حافظه ها تکه- پاره، در معرض فراموشی و سایه روشن، دستخوش عواطف و مشروط به آگاهی ها مدام در حال تغییر. همگی فقط به یاد می آورند و طبیعتاً فقط آنچه را که در یاد نگه داشته اند. مثلاً در مورد همین پرونده شریعتی در انقلاب مدت ها است که همگی- همه کسانی که مذهبی بوده اند و انقلابی- دارند به یاد می آورند که جوری، جایی متاثر از شریعتی پا به میدان تغییر نظم موجود گذاشته بوده اند؛
- به یاد می آورم سال پنجاه؛ سخنرانی شریعتی را به نام پس از شهادت که شنیدم، مطمئن شدم با کشتن آن پاسبان، مستقیم به بهشت خواهم رفت. (مخملباف خطاب به نویسنده این سطور می گفت)
- به یاد می آورم کتاب های شریعتی را در سال ۵۴ مخفیانه پخش می کردیم و به همین دلیل دستگیر شدیم.
- به یاد می آورم کتاب های شریعتی و اعلامیه های امام را در سطح شهر پخش می کردیم.
- به یاد می آورم، کتاب های شریعتی موجب همکاری من با سازمان مجاهدین شد.
- به یاد می آورم، کتاب های شریعتی ما را به جبهه ها کشاند و با اینکه با پیروزی انقلاب وارد سپاه شدم.
- به یاد می آورم که با خواندن کتاب های شریعتی، پس از انقلاب دستگیر شدم.
- به یاد می آورم که پس از انقلاب به خاطر بردن نام شریعتی در سر کلاس از مدرسه اخراج شدم و...
این خاطرات را که کنار هم بگذاریم، تنها نتیجه قاطعی که می شود گرفت این است که با خواندن شریعتی، یک نسلی به دردسر افتاده و امروز دارد از خودش می پرسد می ارزید یا نه؟ وقت آن است که شور به شعور بدل شود. در میان همه این به یاد آوردن ها من نیز- به عنوان یک جوان شانزده ساله آن زمان ها و نیز فرزند معلم آن زمان ها- چیز هایی را به یاد می آورم که ذکرش ضروری است؛
به یاد می آورم که در میان انقلابیون جوان مذهبی آن روزگار عمدتاً رویکرد بسیار مشابه نسبت به شریعتی دیده می شد. (مقصودم فقط آن طیفی از این جوانان مذهبی است که کم و بیش با شریعتی نسبتی برقرار کرده بودند. وگرنه بودند جوانان مذهبی انقلابی که اساساً منکر خود شریعتی و اثراتش بودند یا اینکه خودش و اثراتش را انحرافی می دانستند)؛
- شریعتی یک روشنفکر خرده بورژوا بود، یک روشنفکر محفلی و گریزان از عمل. در نهایت شاید بشود گفت مثلاً ماکسیم گورکی انقلاب، همین. از دل این تفکر، خط بیرون نمی آید. ایدئولوژی که شریعتی از آن حرف می زد معطوف به عمل نبود و اصرارش به کار فرهنگی، بیشتر ترس از عمل مستقیم اجتماعی بود. نیروها را در حسینیه هرز می داد. به همین دلیل خودش گفته است که افتخارش در نهایت سبزی پاک کردن برای مجاهدین بوده است. نقشش بیشتر پشت جبهه یی بود. (پشت جبهه مجاهدین)
- در جبهه مقابل این جوانان مذهبی، بودند جوانان انقلابی مذهبی که کم و بیش شریعتی را خوانده بودند و خود را متاثر از او می دانستند اما درست مثل اولی ها معتقد بودند که شریعتی فقط شور بود و می بایست با شعوری دیگر ترکیب شود وگرنه به تنهایی قابل اعتماد نیست. برای آنها شریعتی یک خاطره شورانگیز بود. یادم می آید می شنیدم که باید با دو بال حرکت کرد؛ شور و شعور. آنها نیز از شریعتی به عنوان یک پروژه یاد نمی کردند، فقط قبول داشتند که در این پروژه موجود انقلابی که شعورً هدایت گر دیگری هدایتش را برعهده گرفته، نقشی بازی کرده است و البته می گفتند که دستش درد نکند. اما شریعتی را به عنوان یک متفکر اسلامی، ناقض و مشکوک می دیدند با ترجیع بند هایی چون رویکردش به اسلام رویکردی جامعه شناسانه و گزینشی بود، پایه های فلسفی متزلزل داشت، تفکرش التقاطی بود و... بسیاری از اینان اعتراف می کردند که دست در دست شریعتی وارد نهضت شده اند اما اصلاً و اساساً مدعی نبودند که پا به پای او وارد ساخت نظام نیز شده باشند. برای آنها، همچنان که برای اولی ها، اگرچه در دو جبهه متخاصم، شریعتی یک پروژه فکری نبود. اولی ها در انقلابی بودن شریعتی شک داشتند و دومی ها در اسلامی بودن او. اکثر اصلاح طلبان امروز که از انقلابیون آن سال ها بودند همین اعتقاد را داشتند. در همان سال های پس از انقلاب، آنها به یاد می آوردند که از شنیدن سخنان شریعتی به هیجان می آمده اند اما نه بیشتر. اگر معترض می شدی و با ذکر ایده یی از شریعتی، برخورد آنها را نقد می کردی، در بهترین شکل می شنیدی؛ گفته است که گفته باشد، انحرافی است و التقاطی. شریعتی برای آنها یک گفتمان یا یک پروژه نبود، در بهترین شکل یک حس عاطفی شورانگیز بود و همان موقع نیز این شور را کافی نمی دانستند و در پی ترکیب این حس با اندیشه ها و دستگاه های نظری منسجم تری بودند و بر اساس همین ترکیب نوعی رفتار در برابر قدرت را سامان دادند. امروز که بسیاری از این انقلابیون سابق در تجربه مستقیم قدرت، به اصلاحات روی آورده اند و از همین منظر به نقد شریعتی می پردازند، خود خلاف است. خود خلاف است چرا که با این توهم آغاز می شود که در تجربه بیست ساله خود در ذیل گفتمان شریعتی عمل می کرده اند. ناگهان امروز به یاد آورده اند که طی این سال ها و در تجربه اعمال قدرت انقلابی، در درک اتوپیایی از مدینه فاضله، در نگاه به نسبت دین و قدرت، دین و عدالت اجتماعی، لابد جایی- جوری تحت تاثیر شریعتی بوده اند. آنها از آن بخشی که تحت تاثیر شریعتی نبوده اند هیچ چیز به یاد نمی آورند. مشکل اساسی نقدهای نظری که به شریعتی از سوی این طیف می شود همین است؛ بیشتر از حد، نظری است و هرگاه وجهه تجربی می گیرد، بخش اعظم خاطرات به فراموشی سپرده می شود. به یاد نیاوردن تمامی خاطرات، اشکال اساسی رویکرد نظری این طیف است. نکته دیگری را هم باید گوشزد کرد؛ هزاران صفحه از آثار شریعتی اصلاً سال ها پس از مرگ شریعتی به چاپ رسید و بسیاری از کسانی که خود را متاثر از او می دانسته اند حداقل این است که متاثر از صفحاتی از شریعتی بوده اند. شریعتی به عنوان یک تفکر و یک نوع رویکرد به سیاست، قدرت، دین و نسبتش با هویت، هرگز مبنای استقرار نظام انقلابی ً اسلامی قرار نگرفت. گمان نکنم خود مسوولان هم چنین ادعایی داشته باشند. ذکر این نکات البته به قصد انکار تاثیر تکه پاره، عاطفی و البته گسترده شریعتی در انقلاب ایران نیست. بحثی اگر باشد در باب کیفیت این تاثیر است و طرح این پرسش که تا کجا نقد پرونده تاریخی عملکرد خود را می توان به پرونده شریعتی متصل کرد.
شریعتی برای بسیاری شده است یک امکان یک فرصت. مثلاً کیسه بوکس که با کوفتن بر آن همه عقده های روزگارت را خالی کنی. (بسیاری از مردم کوچه و بازار؛ هر چه می کشیم از دست این شریعتی می کشیم. حرف یاد این و آن داد) مثلاً یک بت که با شکستنش احساس خوب و مشروع «خود ابراهیم پنداری» پیدا کنی. (درست مثل ابراهیم گلستان که اخیراً دن کیشوتی، گیرم با یک تاخیر چهل ساله، به جنگ هرچه نام و نشان روشنفکری در این مملکت بود رفت) زندی پور در بازجویی ها همین را به شریعتی گفته بود؛ بت شده یی می شکنیمت. شاید هم یک اسطوره که با کشاندنش به تاریخ، تاریخ معاصر خودمان، امیدوار شویم به خلاصی از شر خیلی از انحرافات تاریخی... (دق کرد و مرد و بیخودی شایعه می کنند او را کشته اند. ساواکی بود می گویند مخالف شاه بود و...) طی این سال ها، شریعتی فرصتی بوده است غنیمت تا در زد و خورد با او یا همنشینی همدلانه با او فرصت هایی پیدا کنیم برای فکر کردن به خود، تسویه حساب با خود، امیدوار شدن به خود یا بیزار گشتن از خود و... شاید چندان مهم نباشد که در این نسبت هایی که به او می دهیم عادلانه رفتار می کنیم یا خیر. (تا اطلاع ثانوی نمی شود با شفافیت به دیروز نظر انداخت، همه چیز را گفت و مثلاً هر چه دلتنگت می خواهد. همین که به بهانه نقد شریعتی می شود خیلی حرف ها را زد، باز هم باید قدردان او بود) مهم این است که نیت مان در این نقد دیروز تاریک پرخطا، گام برداشتن به سوی فردایی روشن تر باشد؛ فردایی که یا شریعتی توان آن را خواهد داشت که پابه پای ما بیاید و از خود اعاده حیثیت کند یا از نفس می افتد و پشت در های زمان خواهد ماند. عجالتاً، شریعتی در این سی سالی که از انقلاب می گذرد و از مرگ اش (گفتم مرگ تا همه دوستداران حقیقت و اسطوره شکنان امروز باز به خشم نیایند) مدام همین دور و بر است. همین نزدیکی ها و ما را به واکنش وامی دارد. موقعیت شریعتی در جامعه امروز، بسیار فراتر از موقعیت یک تئوریسین است، تئوریسینی در میان دیگران. حیات و ممات او و بسیاری از حرف هایش او چنان با تجربه های تراژیک و نیز شادمانه معاصر ما پیوند خورده که به سادگی نمی توان در پرداختن به او غیراحساساتی حرف زد و مثلاً بی طرفانه و علمی. اینکه در دفاع از او شورمندانه و عاطفی سخن گفته شود شاید قابل فهم باشد ( و جالب اینکه بیشتر دوستداران شریعتی متهم به این شورورزی و تعصب هستند و توضیحات و تفاسیرشان هر چند مستند نادیده انگاشته می شود) اما می بینیم که در نقد او، حتی در علمی ترین و استدلالی ترین شکلش، چیزی از شور و شیدایی چاشنی می شود (و غالباً عالمانه و حکیمانه تلقی می گردند.) مثل همین منتقدی که نقدهایش به شریعتی، درست شبیه اکتشاف برق است توسط پرسوناژ داستان صدسال تنهایی گارسیا مارکز آن هم هشتاد سال پس از کشف برق. مثلاً اینکه شریعتی احساسی، اغراق گو و جاعل تعبیر است (شریعتی خود مسوولیت این هر سه خصیصه را بر عهده گرفته است، به خصوص خصلت زیبای «جاعل تعبیر» را. ) یا اینکه رویکرد ایدئولوژیک او به دین، بدیل سازی بوده است برای مارکسیسسم (حداقل بیست سال از این نقد می گذرد و حق تالیفش متعلق به داریوش شایگان در کتاب انقلاب مذهبی چیست) یا اینکه اطلاعاتش کم، پایه های نظری و فلسفی اش ضعیف است و بر علوم نظری تسلط ندارد (از این یکی نقد هم سی سال می گذرد) و... این شور و شیدایی را همچنان در اینجا و آنجای آثار منتقدان شریعتی (در هر جبهه یی) می توان یافت. مثلاً ناگهان می بینی محقق مورخ آکادمیک فیلسوفی که برای هر تعبیری چندین صفحه رفرنس ضمیمه می کند در نقد شریعتی خود را معاف از رفرنس می داند و سخنانش رنگ فتوی می گیرد و ناگهان می بینی محقق مورخ مستندگوی فیلسوف مآب ما نیز خونسردی خود را از دست می دهد و دلخور می شود از اینکه حرکت رو به رشد تکاملی تاریخ معاصر ما توسط غول شاخداری چون شریعتی متوقف مانده است. حال تو بیا و با هزار سند و مدرک ثابت کن که ای مورخ، حرکت تاریخ را هیچ کس نتوانسته است یک تنه متوقف کند، نه به نام مذهب، نه به نام ایدئولوژی و... چنانچه برعکسش نیز ممکن نیست یعنی ممکن نیست که به نام مخالفت با این همه هم بتوان یک تنه موتور متوقف مانده تاریخ را به حرکت دوباره واداشت.
بگذریم. درباره شریعتی و نسبت اش با انقلاب- نه هر انقلابی، همین انقلاب خودمان - عمدتاً چهار واکنش را می شنویم؛
الف) خودش خوب بود، نقشش بد.
ب) خودش بد بود، نقشش خوب
پ) خودش بد بود و نقشش بدتر.
ج) خودش خوب بود و نقشش بهتر (و البته این دسته بیشتر امیدوار به آینده اند.)
برای بازتعریف موقعیت شریعتی در میانه این واکنش ها چه باید کرد؟ باید دل آنهایی را که از انقلاب آسیب دیده اند به دست آورد یا دل آنهایی را که از انقلاب سودی برده اند. شریعتی چه به عنوان تفکر و چه به عنوان شخص با هر دو طیف اشتراکاتی دارد. اما به رغم آن همدردی و این همدلی، چنین پیداست که او دارد راه خودش را می رود. (همین کنش ها و واکنش ها نشان می دهد که هنوز از پا نیفتاده است معلوم نیست. این موجود احساساتی رمانتیک اغراق گوی جاعل تعبیری که نه حرف هایش پایه و اساس فلسفی داشت و نه بر علوم نظری تسلط داشت، نه از تاریخ چیزی سرش می شد، نه بر خلاف ادعایش جامعه شناسی خوانده بود، نه مدرک درست حسابی دانشگاهی گرفته بود (تازه با آن معدل پایین اش) نه دین را می شناخت و نه دنیا را، نه غرب را و نه شرق را و اصلاً خودش مرد و نه اینکه کشته باشندش، چگونه همچنان راه می رود و مدام بر سر راه ما قرار می گیرد؟ پس چرا دست از سر ما بر نمی دارد یا ما چرا دست از سر این محتضر بر نمی داریم؟ دست از سر این آدمی که همه چیزش شایعه است. (از مرگش گرفته تا سوادش) اصلاً راست می گویند منتقدان شریعتی. دلیلش همان شوری است که او داشت و ما جان های فسرده خسته بر سر عقل آمده پر مصلحت خسته زخم خورده از روزگار، فاقد آنیم. نام دیگر آن شور، تفکر است؛ تفکری که به تعبیر زیبای سودهیر کاکار متفکر و روانشناس برجسته هندی تبار، محصول گفت وگوی «مغز است و قلب است و معده»، به قصد بود کردن نابوده یی، به قصد تغییر دادن واقعیت و به امید ساختن آن باید باشدی که نیست. برای این سه کار سواد لازم است اما کافی نیست. قلب و معده را نیز باید به کار انداخت تا بشود تفکر. برای این سه کار تفکر لازم است. شور و شعور به شرط آنکه از جنسی مشترک باشند.

سوسن شریعتی
ہیکی از شعارهای انقلاب فرانسه

منبع : طراوت

مطالب مرتبط

روایت اسارت شهید تندگویان


روایت اسارت شهید تندگویان
عده‌ای‌ مسلح‌ ناگهان‌ ازپشت‌ دیوار ساختمان‌ کنار جاده‌ به‌ طرف‌ اتومبیل‌ هجوم‌آورده‌ و به‌ صورت‌ دایره‌وار جاده‌ را محاصره‌ کرده‌ وبستند. گوش‌ تا گوش‌ هم‌ ایستادند و فرمان‌ دادند: ایست‌! خیلی‌ تعجب‌ داشت‌ که‌ داخل‌ خاک‌ خودشان‌ و در منطقه‌تسلط‌ نیروهای‌ ایران‌، با دستور عراقیها بازداشت‌ شوند. به‌دستور افراد مسلح‌، سرنشینان‌ این‌ اتومبیل‌ یکی‌ پس‌ ازدیگری‌ از داخل‌ آن‌ پیاده‌ شدند. جواد گفت‌: عزیزان‌ من‌،مقاوم‌ و هوشیار باشید. احتمالاً ما به‌ اسارت‌ نیروهای‌بعثی‌ درآمده‌ایم‌. حدس‌ او درست‌ بود. جواد عصبانی‌شده‌ و خطاب‌ به‌ عراقیها می‌گفت‌:
ـ شما متجاوز هستید.شما در خاک‌ ما چه‌ می‌کنید؟ این‌ جا خاک‌ ماست‌ و شماحق‌ ندارید پایتان‌ را در خاک‌ ما بگذارید.» آنان‌ پس‌ از آزار و اذیت‌ فراوان‌، زیر آن‌ آفتاب‌سوزان‌، اسرا را در یک‌ نقطه‌ به‌ داخل‌ گودالی‌ بردند.حدود یکصد اسیر نظامی‌، در اطراف‌ گودال‌ نشسته‌بودند. دستها و چشمهایشان‌ را بستند. ناگهان‌ صدای‌رگبار گلوله‌ شنیده‌ شد. به‌ نظر می‌آمد که‌ شروع‌ به‌ کشتن‌اسرا کرده‌اند. جواد گفت‌: «بهروز! این‌ ناجوانمردان‌ الان‌همه‌ این‌ بی‌گناهان‌ را می‌کشند پس‌ بهتر است‌ خودم‌ رامعرفی‌ کنم‌. شاید اینها خیال‌ کنند که‌ مقامات‌ دیگر هم‌ باما اسیرند و مردم‌ را نکشند.»بالاخره‌ جواد خود را معرفی‌ کرد و باعث‌ شد حداقل‌جان‌ صد نفر از جوانان‌ این‌ مرز و بوم‌ از مرگ‌ حتمی‌نجات‌ یابد.
اوایل‌ جنگ‌ بود، دشمن‌ به‌ میهن‌ اسلامی‌ فرصت‌ دفاع‌نداده‌بود به‌ طوریکه‌ هر روز به‌ حملات‌ خود شدت‌می‌بخشید. پالایشگاههای‌ جنوب‌ کشور در خطر بمباران‌و نابودی‌ بودند. جواد در سمت‌ وزیر نفت‌ لحظه‌ای‌ آرام‌ و قرار نداشت‌. در خواب‌ و بیداری‌ به‌ فکر پالایشگاههای‌کشور بود. ترسش‌ از این‌ بود که‌ مبادا دشمن‌پالایشگاههای‌ آبادان‌ و... را با بمب‌ و موشک‌ از بین‌ ببردو به‌ اقتصاد مملکت‌ لطمه‌ وارد شود. مرتب‌ به‌ بازدیدپالایشگاهها می‌رفت‌ و از اینکه‌ این‌ تأسیسات‌ را سالم‌ ونیروهای‌ مخلص‌ و جان‌ بر کفشان‌ را آماده‌ باش‌، از جان‌گذشته‌ و در حال‌ فعالیت‌ می‌دید، فوِالعاده‌ خوشحال‌می‌شد و خدا را سپاس‌ می‌گفت‌. هنوز چند هفته‌ای‌ ازسفرش‌ به‌ آبادان‌ نگذشته‌بود ولی‌ باز دلهره‌ داشت‌ ومی‌خواست‌ هر چه‌ زودتر پالایشگاه‌ آنجا را از نزدیک‌ببیند چرا که‌ معتقد بود در شرایط‌ سخت‌ و ناهموارجنگ‌، کار را باید از نزدیک‌ و در منطقه‌ هدایت‌ کرد.
معاونان‌ و همراهانش‌ در حیاط‌ وزارت‌ نفت‌ منتظرش‌بودند تا در کنار وی‌ به‌ طرف‌ آبادان‌ و آغاجاری‌ حرکت‌کنند. ماشین‌ حامل‌ جواد وارد وزارتخانه‌ شد و در کنار افرادمنتظر در حیاط‌ توقّف‌ کرد. جواد از ماشین‌ پیاده‌ شد. شلوارآبی‌ رنگ‌ِ مرتبّی‌ بر تن‌ داشت‌ و جلیقه‌ و موها، تمیز و مرتب‌بود. با تک‌ تک‌ معاونان‌ و همراهان‌ احوالپرسی‌ کرد و گفت‌:
برادران‌ وقت‌ تنگ‌ است‌. بهتر است‌ هر چه‌ زودتر راه‌بیفتیم‌. سپس‌ به‌ دیگر همراهان‌ مأموریت‌ داد که‌ به‌ بازدیدپالایشگاه‌ «بیدبلند آغاجاری‌» بروند. خودش‌ و معاونانش‌بوشهری‌، یحیوی‌، روحنواز و بخشی‌پور به‌ همراه‌ راننده‌اش‌،اسماعیلی‌ به‌ طرف‌ آبادان‌ به‌ راه‌ افتادند.
سفر آغاز شد. سه‌ دستگاه‌ اتومبیل‌ پشت‌ سر هم‌ درحال‌ حرکت‌ بودند. در اولین‌ اتومبیل‌، تندگویان‌، بهروزبوشهری‌، سیدحسن‌ یحیوی‌، عباس‌ روحنواز وبخشی‌پور نشسته‌ بودند و علی‌اصغر اسماعیلی‌ راننده‌بود. دو اتومبیل‌ دیگر به‌ فاصله‌ یک‌ کیلومتر از آنها درحرکت‌ بودند. وارد جادة‌ اهوازـ آبادان‌ که‌ شدند، لحظه‌به‌ لحظه‌ خطر از بیخ‌ گوششان‌ می‌گذشت‌. یک‌ ماه‌ و چندروز از آغاز جنگ‌ تحمیلی‌ سپری‌ شده‌ و دشمن‌ تانزدیکیهای‌ آبادان‌ نفوذ کرده‌بود و همچنان‌ به‌ کشت‌ وکشتار خود ادامه‌ می‌داد. آن‌ روزها جادة‌ اهوازـ آبادان‌تحت‌ تسلط‌ نیروهای‌ نفوذی‌ دشمن‌ قرار گرفته‌بود به‌طوریکه‌ آتش‌ جنگ‌ هر لحظه‌ به‌ طرف‌ این‌ شهرهانزدیکتر می‌شد. با وجود این‌، جواد ذره‌ای‌ ترس‌ به‌ خودراه‌ نداده‌ و حتی‌ به‌ همراهانش‌ نیز روحیه‌ می‌داد.
هر چقدر به‌ آبادان‌ نزدیکتر می‌شدند، جنگ‌ را بیشتر لمس‌ می‌کردند. آبادان‌ و اطرافش‌ به‌ منطقة‌ جنگی‌ تبدیل‌شده‌بود. صدای‌ گوشخراش‌ موشک‌، خمپاره‌، تانک‌ ومسلسل‌ از زمین‌ و آسمان‌ آبادانیان‌ مظلوم‌ را در هم‌می‌پیچید. هر یک‌ از آنان‌ هر روز شاهد شهادت‌ بهترین‌عزیزانشان‌ بودند امّا با این‌ حال‌ و علیرغم‌ نبود امکانات‌لازم‌ جوانمردانه‌ دفاع‌ می‌کردند چرا که‌ ماندن‌ و شهادت‌را بر ترک‌ دیار ترجیح‌ داده‌بودند.
اکنون‌ اتومبیلها در زیر آتش‌ توپ‌ و تانک‌ دشمن‌، استوارو مصمم‌ با نظم‌ خاصی‌ به‌ حرکت‌ خود ادامه‌ می‌دادند.ساعتی‌ از طلوع‌ آفتاب‌ می‌گذشت‌ و جاده‌ سوت‌ و کوربود. گاهی‌ اوقات‌ نفربرهای‌ حامل‌ بسیجیها و نیروهای‌رزمنده‌، به‌ مسافران‌ در حال‌ حرکت‌ در جاده‌ روحیه‌می‌دادند. فریادهای‌ الله اکبر، خمینی‌ رهبر، و پرچمهای‌سبز و قرمزی‌ که‌ رویشان‌ نوشته‌ شده‌بود: ما در جنگ‌پیروزیم‌. یا صاحب‌الزمان‌ ادرکنی‌ و... در وجود مسافران‌در حال‌ حرکت‌ روح‌ شجاعت‌ و مقاومت‌ می‌دمید.
در همین‌ حین‌ جواد در داخل‌ اتومبیل‌، در مورد لزوم‌بازدید از پالایشگاه‌ و مهم‌ بودن‌ سفر به‌ همراهان‌ توضیح‌می‌داد:
«در طول‌ یک‌ ماه‌ و چند روز شروع‌ جنگ‌ این‌ سومین‌سفری‌ است‌ که‌ به‌ آبادان‌ دارم‌. چند تن‌ از آقایان‌ در سفرهای‌قبل‌ با من‌ همراه‌ بوده‌اند. اثرات‌ آن‌ سفرها خیلی‌ زود آشکارو مسلم‌ شد. هدف‌ از این‌ سفر نیز تشویق‌ و ترغیب‌ نیروهای‌ارزشمند و فعال‌ پالایشگاه‌ مربوطه‌ است‌. امیدوارم‌ سفری‌خوب‌ و خوش‌ بوده‌باشد. خاطره‌ای‌ باشد که‌ همراهان‌ بعدهانیز از آن‌ به‌ خوبی‌ یاد کنند. قبول‌ دارم‌ که‌ سفری‌ بس‌خطرناک‌ است‌ ولی‌ مرگ‌ و زندگی‌ دست‌ خداست‌، اجل‌ هرجا فرا رسد، انسان‌ تسلیم‌ اوست‌ و...»
همراهان‌ آرام‌ و ساکت‌ به‌ سخنان‌ِ روحیه‌بخش‌ وامیدوارکننده‌اش‌ گوش‌ فرا می‌دادند. هر چند دقیقه‌ نیز ازپشت‌ شیشه‌های‌ گرد و خاک‌ گرفته‌ ماشین‌، دور و اطراف‌جاده‌ را می‌پاییدند. تابلوی‌ کنار جاده‌ ۵ کیلومتری‌ آبادان‌را نشان‌ می‌داد. کمی‌ قبل‌ از تابلو، با ساختمان‌ بزرگی‌ که‌به‌ نظر می‌رسید قبلاً مرغداری‌ بوده‌ مواجه‌ شدند.ساختمان‌ درست‌ چسبیده‌ به‌ جاده‌ بود. اتومبیل‌ سرعت‌خود را کم‌ کرد. در این‌ لحظه‌ عده‌ای‌ مسلح‌ ناگهان‌ ازپشت‌ دیوار ساختمان‌ کنار جاده‌ به‌ طرف‌ اتومبیل‌ هجوم‌آورده‌ و به‌ صورت‌ دایره‌وار جاده‌ را محاصره‌ کرده‌ وبستند. گوش‌ تا گوش‌ هم‌ ایستادند و فرمان‌ دادند: ایست‌!
راننده‌ نگاهی‌ به‌ سرنشینان‌، مخصوصاً تندگویان‌انداخت‌ و با اشارة‌ سر آنها آرام‌ کنار جاده‌ توقف‌ کرد.خیلی‌ تعجب‌ داشت‌ که‌ داخل‌ خاک‌ خودشان‌ و در منطقه‌تسلط‌ نیروهای‌ ایران‌، با دستور عراقیها بازداشت‌ شوند.دو اتومبیل‌ پشت‌ سر وقتی‌ این‌ وضعیت‌ را دیدند، سریعاًدور زده‌ و به‌ سرعت‌ به‌ طرف‌ اهواز به‌ راه‌ افتادند. به‌دستور افراد مسلح‌، سرنشینان‌ این‌ اتومبیل‌ یکی‌ پس‌ ازدیگری‌ از داخل‌ آن‌ پیاده‌ شدند. جواد گفت‌: عزیزان‌ من‌،مقاوم‌ و هوشیار باشید. احتمالاً ما به‌ اسارت‌ نیروهای‌بعثی‌ درآمده‌ایم‌. حدس‌ او درست‌ بود. جواد عصبانی‌شده‌ و خطاب‌ به‌ عراقیها می‌گفت‌: شما متجاوز هستید.شما در خاک‌ ما چه‌ می‌کنید؟ این‌ جا خاک‌ ماست‌ و شماحق‌ ندارید پایتان‌ را در خاک‌ ما بگذارید.»
آنان‌ پس‌ از آزار و اذیت‌ فراوان‌، زیر آن‌ آفتاب‌سوزان‌، اسرا را در یک‌ نقطه‌ به‌ داخل‌ گودالی‌ بردند.حدود یکصد اسیر نظامی‌، در اطراف‌ گودال‌ نشسته‌بودند. دستها و چشمهایشان‌ را بستند. ناگهان‌ صدای‌رگبار گلوله‌ شنیده‌ شد. به‌ نظر می‌آمد که‌ شروع‌ به‌ کشتن‌اسرا کرده‌اند. جواد گفت‌: «بهروز! این‌ ناجوانمردان‌ الان‌همه‌ این‌ بی‌گناهان‌ را می‌کشند پس‌ بهتر است‌ خودم‌ رامعرفی‌ کنم‌. شاید اینها خیال‌ کنند که‌ مقامات‌ دیگر هم‌ باما اسیرند و مردم‌ را نکشند.»
بالاخره‌ جواد خود را معرفی‌ کرد و باعث‌ شد حداقل‌جان‌ صد نفر از جوانان‌ این‌ مرز و بوم‌ از مرگ‌ حتمی‌نجات‌ یابد. بعد از اینکه‌ جواد خود را معرفی‌ کرد، او را ازبقیه‌ جدا کرده‌ و همراه‌ خود بردند. پس‌ از این‌ صدای‌رگبارها قطع‌ شد و دیگر کسی‌ کشته‌ نشد.
دشمن‌ هنوز از هویت‌ افراد اسیر شده‌ خبر نداشت‌ ولی‌مسلماً می‌دانست‌ شخصیتهای‌ مهمی‌ را به‌ اسارت‌گرفته‌است‌. وقتی‌ که‌ جواد خود را معرفی‌ کرد،سخت‌گیری‌ آنها بیشتر شد. سه‌ ساعت‌ و نیم‌ در منطقه‌شلمچه‌ از آنها بازجویی‌ به‌ عمل‌ آمد. سپس‌ با یک‌خودروی‌ لندکروز (به‌ همراه‌ چند محافظ‌ مسلح‌) به‌ مقرلشکر شش‌ منطقه‌ «تنومه‌» از نواحی‌ بصره‌، اعزام‌ شدند.از آن‌ به‌ بعد جواد از سایر همراهان‌ جدا شد و به‌زندانهای‌ مخوف‌ عراِ انتقال‌ یافت‌.
در این‌ طرف‌ مرز خبر اسارت‌ جواد و همراهان‌ درمنطقه‌ در همه‌ جا پیچیده‌بود. یک‌ روز از این‌ اتفاِگذشته‌بود که‌ خبر به‌ دکتر چمران‌ رسید. او با پنجاه‌چریک‌ به‌ منطقه‌ اعزام‌ شد ولی‌ جواد یک‌ روز قبل‌ ازمنطقه‌ منتقل‌ شده‌بود. همان‌ شب‌ خبر اسارت‌ جواد ازتلویزیون‌ جمهوری‌ اسلامی‌ همراه‌ با اطلاعیه‌ روابط‌عمومی‌ نخست‌ وزیری‌ به‌ اطلاع‌ همگان‌ رسید.
حالا دوران‌ دیگری‌ از زندگی‌ جواد آغاز شده‌بود؛اسارت‌، بازجویی‌ و مقاومت‌. آنچه‌ در انتظارش‌ بودشکنجه‌، حبس‌ در سلولهای‌ انفرادی‌ مخوف‌ و تنگ‌تاریک‌ با سنگفرشی‌ از آجرهای‌ تیره‌، بدون‌ هیچ‌ گونه‌روزنه‌ای‌ به‌ آفتاب‌ بود. جواد از آن‌ روز به‌ بعد از آفتاب‌هم‌ محروم‌ شده‌بود. او مجبور بود با یک‌ پتو و پارچ‌ ولیوانی‌ پلاستیکی‌ زندگی‌ کند. دوران‌ مبارزه‌، به‌ نحوی‌دیگر برای‌ او در حال‌ آغاز بود.
از این‌ به‌ بعد جواد بود و راز و نیازهای‌ شبانه‌،مناجات‌ و تلاوت‌ قرآن‌، شکنجه‌ و آزار و همچنان‌مقاومت‌. روزهای‌ اول‌ خانواده‌ از اوضاع‌ او باخبر بودند.حتی‌ هدی‌ که‌ متولد شد، به‌ جواد خبرش‌ را دادند ولی‌بعد از آن‌ هیچ‌ خبری‌ از جواد نشد. جواد در آخرین‌نامه‌اش‌ که‌ خبر تولد هدی‌ را شنیده‌بود، چنین‌ نوشت‌:
«از دیدن‌ دستخط‌ زیبایتان‌ مسرور شدم‌. از دور روی‌سمیه‌ و پیمان‌ و مهدی‌ را می‌بوسم‌. اگر برای‌ نورسیده‌شناسنامه‌ نگرفته‌ای‌، نامش‌ را «هُدی‌» بگذار. انشاءالله که‌به‌ مبارکی‌ نام‌ و قدومش‌ همگی‌ به‌ هدایت‌ نایل‌ شویم‌.
به‌ امید دیدار همگی‌ شما. از همه‌ التماس‌ دعا دارم‌.
محمدجواد تندگویان‌»
در زندانهای‌ «الرشید و بعقوبه‌» دژبان‌ عراقی‌ خاطرات‌لحظه‌ به‌ لحظة‌ جواد عزیز را در ذهن‌ دارد. این‌ خاطرات‌برای‌ همیشه‌ در سینه‌ تاریخ‌ حک‌ شده‌است‌.

وبگردی
نزولخواران تسبیح به دست و پینه بر پیشانی
نزولخواران تسبیح به دست و پینه بر پیشانی - حسام الدین آشنا، مشاور فرهنگی رییس جمهور نوشت: رئیس یکی از صندوق ها با اسلحه به بانک مرکزی می رفت و تهدید می کرد. او همچنین در توئیت دیگری یادآور شد: روحانی هزینه مبارزه بی امان با نزولخواران تسبیح به دست و پینه بر پیشانی را می دهد.
نفت‌کش در تهران منفجر شده بود!
نفت‌کش در تهران منفجر شده بود! - شرکتی که یک‌شبه می‌توان آن را در اوج تحریم به استاد پیر و از نفس افتاده ترافیک رییس دولت قبل سپرد و بعد از آن، ناگهان در آزمون و خطایی دیگر به جوانی میدان داد.
دماوند،بزرگترین کشتی جنگی ایران در حال از دست رفتن است!
دماوند،بزرگترین کشتی جنگی ایران در حال از دست رفتن است! - دو هفته پس از بروز حادثه برای ناوچه دماوند بزرگترین کشتی جنگی ایران در دریای خزر، رسانه‌های روسیه با تفسیر تصاویر منتشر شده اخیر از وضعیت این شناور مدعی شده‌اند که بخش‌های زیادی از دماوند که سه سال پیش به ناوگان شمال نیروی دریایی ایران اضافه شده به زیر آب رفته و شکستگی آشکاری در قسمت پد بالگرد آن مشاهده می‌شود.
افشای راز یک ازدواج عجیب!
افشای راز یک ازدواج عجیب! - دو سال بعد، اخبار رابطه عاشقانه همسرش با یک نوجوان، مانند یک سیلی بر صورت اوزیر بود. بویژه آنکه، دخترشان لورنس، همکلاسی ماکرون بود.
تصاویر: ضرب و شتم چند روحانی توسط جوانی در قم
تصاویر: ضرب و شتم چند روحانی توسط جوانی در قم - یک جوان در حوالی چهارراه بیمارستان قم به چند روحانی حمله کرد و دو تن از آنها را زخمی کرد به گفته شاهدان ضارب یک خودرو را نیز به آتش کشید و متواری شد.
فیلم دیدنی از لحظه دستگیری باند سارقان مسلح/ شلیک پلیس به سمت سارقان
فیلم دیدنی از لحظه دستگیری باند سارقان مسلح/ شلیک پلیس به سمت سارقان - باند چهار نفره سارقان مسلح که قصد داشتند امروز از یک طلافروشی در یافت‌آباد سرقت کنند، ساعت 10 صبح امروز در یک عملیات غافلگیرانه توسط ماموران پلیس دستگیر شدند.
فیلم/ افشای پشت پرده کاسبی با خون ایرانیان
فیلم/ افشای پشت پرده کاسبی با خون ایرانیان - رئیس سازمان انتقال خون و مسئول سابق امور کارکنان شرکت پالایش و پژوهش خون با حضور مقابل دوربین فارس از برخی تخلفات در زمینه پلاسمای خون پرده برداشتند.
سلطان حاشیه از عکس مادرزنش رونمایی کرد!
سلطان حاشیه از عکس مادرزنش رونمایی کرد! - محسن افشانی بازیگر سینما و تلویزیون از جدیدترین عکس حاشیه ای خود با مادر زنش رونمایی کرد.
عباس عبدی به سردارسلیمانی : جانفشانی‌ها تبدیل به سرمایه ملی نشده‌اند
عباس عبدی به سردارسلیمانی : جانفشانی‌ها تبدیل به سرمایه ملی نشده‌اند - یکی از موارد پیش‌آمده در این اعتراضات آتش‌زدن پرچم کشور بود که واکنش و تاسف بسیاری را برانگیخت؛ به طوری که مقام رهبری نیز به آن اشاره کردند. در آخرین واکنش‌ها...
ابعاد حقوقی جدال علی مطهری با آستان قدس
ابعاد حقوقی جدال علی مطهری با آستان قدس - 38 شرکت که جزء بزرگترین کارتل های اقتصادی کشور هستند، متعلق به آستان قدس است. بنابراین آستان قدس کنونی، آستان قدسی نیست که حضرت امام در نامه خود از آن سخن گفته‌اند.
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها - به‌جز وزارت ارشاد، هیچ‌یک از این 40 ارگان و نهاد در قبال میلیاردها تومان بودجه‌هایی که دریافت می‌دارند پاسخگو نبوده نیستند.
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار - ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی»
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی» - علی ربیعی وزیر کار، رفاه و امور اجتماعی در گفت‌وگوی تلفنی با خانواده یکی از خدمه نفتکش «سانچی» اظهار همدردی کرد.
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی - توقف عملیات خنک سازی و مهار آتش در شب گذشته، موجب رسیدن آتش به مخازن سمت چپ کشتی و انفجارهای شدید صبح امروز شد که در نهایت پس از چند ساعت به غرق شدن کامل نفتکش ایرانی انجامید.
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت - رسانه های مطرح یونانی با انتشار تصاویری از رابطه عاطفی ملی پوش ایرانی باشگاه المپیاکوس با یک میلیاردر یونانی - آمریکایی پرده برداشتند و مدعی شدند این دو تصمیم خود را برای ازدواج قطعی کرده اند.
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟ - بخشی از تکثر مسئولیت های بعضی چهره‌های سیاسی به بی‌اعتمادی نظام به افراد کارآمد برمی‌گردد و علت دیگر این موضوع، اعتماد غیرمعقول به این افراد است. با این حال این افراد هرچقدر هم که توانمند باشند، از نظر روان شناسی و انسان شناسی در بخشی از مسئولیت های خود ناموفقند.
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود!
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود! - فیلم - حسین عطایی ۱۰ سال دارد و در حوزه طراحی مفهومی خودرو فعالیت می کند. او ۶ اختراع ثبت شده دارد، مدرسه نمی رود و از دو شرکت تسلا و ولوو دعوت به همکاری شده است. او مشاور رییس سازمان برنامه و بودجه است. گفتگوی رضا رشیدپور با نابغه ١٠ساله طراحی خودرو را اینجا ببینید.
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت !
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت ! - تست برخورد جلوی خودرو با سرعت 50 کیلومتر در ساعت برای سمند TU5 ، توسط یکی از سازمانهای معتبر ارزیابی خودرو در انگلستان صورت گرفت.
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه - این فیلم حواشی زیادی را در فضای مجازی به همراه داشته است.
پربازدیدها