آن روز از دومین ماه سال، شیرکو دامها را به جایی شبیه مرتع برد؛ روی مرتع، خانههای آبادی، منظرهاش بود؛ درست مقابلش. «بخدا همین را میدانم»؛ پدر اینها را میگوید و صدایش کمتر میشود، دورتر.