قیمت طلا امروز




 روزنامه توسعه ایرانی / ۱۴۰۵/۰۳/۲۳

سیم آخر مخالفان توافق کجاست؟

نهال فرخی هنوز هیچ توافقی میان ایران و آمریکا امضا نشده و حتی متن نهایی آن نیز به صورت رسمی منتشر نشده و مقام های دو طرف همچنان از ادامه مذاکرات و
 سیم آخر مخالفان توافق کجاست؟



۵ ساعت قبل / سایت صفحه سیاست

اختلاف بر سر مذاکره بالا گرفت؛ نبویان صلح در شرایط فعلی را به چالش کشید

صفحه سیاست-

سید محمود نبویان ساعتی پس از سخنرانی مسعود پزشکیان درباره ضرورت پایان جنگ در شرایطی که ایران دست برتر را دارد، در واکنش به این اظهارات نوشت: عده‌ای که متأسفانه خطای محاسباتی نیز دارند، برای پیشبرد مقاصد خود به دیگران تهمت جنگ‌طلبی می‌زنند.

وی افزود: مگر ما جنگ را شروع کردیم؟ جنگ به ما تحمیل شد، آن هم در شرایطی که در حال مذاکره بودیم. ما اکنون در حال دفاع هستیم.

نبویان تصریح کرد: منظور کسانی که در این شرایط از صلح صحبت می‌کنند، تسلیم شدن است.


۶ ساعت قبل / سایت جوان آنلاین

رقابت دهک‌ها در کنکور سراسری

جوان آنلاین: یک میلیون و ۷۰ هزار رقیبی که امسال پای کنکور سراسری آمده بودند، حکایت رقابتشان فقط یک رقابت علمی صرف نبود، بلکه حکایت این رقابت، رقابتی اقتصادی میان دهک‌های مختلف اقتصادی جامعه هم است و با عنایت به هزینه‌های نجومی کلاس‌های کنکور، مدارس خاص و ویژه، کتاب‌های کمک‌درسی و سایر هزینه‌های حضور در این رقابت به‌ظاهر علمی، می‌توان به روشنی دریافت چه کسانی شانس بیشتری برای کسب رتبه‌های بهتر آزمون سراسری دارند. ماجرایی که البته نه فقط در کنکور امسال بلکه طی یکی دو دهه اخیر شکل گرفته و هر سال از سال قبل جدی‌تر و پررنگ‌تر شده است. 

ماحصل این رقابت اقتصادی و الیگارشی آموزشی حذف طبقات ضعیف اقتصادی از تحصیلات عالیه و تکمیلی و شکل‌گیری چرخه‌ای برای تکرار ثروت و موقعیت‌های اجتماعی و اقتصادی برای برخی گروه‌ها و تکرار جایگاه‌های پایین اجتماعی و اقتصادی برای گروه‌های دیگر جامعه است. 

در این میان شاید مواردی استثنایی بتوانند مسیر خود را برای عبور از این رقابت نابرابر پیدا کنند و به دانشگاه‌های خوب و موقعیت اجتماعی و اقتصادی مناسب هم برسند، اما جا زدن استثنا‌ها به جای قاعده‌های مرسوم فقط ما را از واقع‌بینی و رفع اشکالات باز می‌دارد، البته مشروط به اینکه عزمی برای رفع روند‌های نادرست وجود داشته باشد. 

هزینه‌های چندصد میلیونی کنکور 

کافی است به سراغ پشت‌کنکوری‌ها یا خانواده‌های آنها بروید و از آنها سؤال کنید کنکور برایت چند درآمده است؟ پاسخ به این سؤال البته به طبقه اقتصادی- اجتماعی این افراد وابسته است و میزان هزینه‌ای که برای مدارس غیرانتفاعی خاص و کلاس‌های کنکور و کتاب‌های کمک‌آموزشی شده، می‌تواند رابطه معناداری با پذیرش در دانشگاه‌ها و نشستن روی صندلی‌های پرمتقاضی کنکور داشته باشد. رقم‌هایی که از ۱۲۰ تا ۳۰ میلیون تا ۳۰۰‑۴۰۰ میلیون تومان متغیر است و البته همه خانواده‌ها در همه دهک‌های درآمدی در تلاش‌اند هر چه در چنته دارند برای موفقیت فرزندشان وسط بگذارند، اما بدیهی است در این رقابت اقتصادی برای موفقیت در یک رقابت علمی، چه کسانی شانس بیشتری برای موفقیت دارند. 

شانس بیشتر برای دهک‌های بالاتر 

شانس بیشتر دهک‌های اقتصادی بالاتر برای موفقیت بیشتر و کسب رتبه بهتر در کنکور یک ادعا نیست! بررسی آمار‌ها و گزارشاتی که هر ساله بعد از اعلام نتایج کنکور سراسری منتشر می‌شود، این ارتباط معنادار را تأیید می‌کند. همچنان‌که نتایج کنکور تجربی به عنوان پرمتقاضی‌ترین کنکور کشور در سال گذشته نشان داد از میان داوطلبانی که رتبه زیر ۳هزار کسب کرده‌اند، تنها ۱۳۵ نفر از دهک‌های کم‌درآمد و دارای وضعیت اقتصادی به‌شدت ضعیف هستند. این یعنی سهم محروم‌ترین اقشار از بهترین رتبه‌های کنکور، فقط ۵/۴ درصد بوده است. 

در نقطه مقابل، ۱۵۶۳ نفر از این رتبه‌های طلایی، یعنی بیش از نیمی از کل رتبه‌های زیر ۳ هزار، متعلق به ثروتمندترین دهک‌های جامعه هستند.

طبق این آمار، نزدیک به ۷۵ درصد رتبه‌های برتر کنکور تجربی تنها از میان چهار دهک بالای اقتصادی انتخاب شده‌اند. این بدان معناست که دهک‌های اقتصادی پایین جامعه در عمل شانسی برای پذیرفته شدن در رشته‌هایی همچون پزشکی ندارند و می‌توان اطمینان داشت پزشکان آینده کشور از طبقات مرفه جامعه خواهند بود و طبقات فرودست هیچ نماینده‌ای در این قشر از جامعه نخواهند داشت. 

الیگارشی آموزشی در سایه بی‌قانونی 

با مروری بر متن قانون اساسی، در همان آغاز و در اصل سوم به بحث آموزش رایگان می‌رسیم. اصل سوم قانون اساسی تأکید می‌کند: دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه در تمام سطوح و تسهیل و تعمیم آموزش عالی، همه امکانات خود را به کار برد. اصل سی‌ام هم می‌گوید: «دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.». 

اما ماجرای آموزش رایگان سال‌هاست به مظلوم‌ترین بخش از آموزش و پرورش تبدیل شده است. آموزش دیگر رایگان نیست و دانش‌آموزانی که در مدارس دولتی بیشتر از آنکه احساس کنند تحت تعلیم و تربیت هستند، احساس بی‌پناهی می‌کنند! آنچنان بی‌پناه که رهبر شهید انقلاب در ۱۱ شهریور سال ۹۹ در دیدار با رؤسا و مدیران وزارت آموزش و پرورش متذکر شدند «یک نکته در باب عدالت آموزشی بحث مدارس دولتی است که مراقب باشیم مدارس دولتی جوری نباشد که دانش‌آموزی که در مدارس دولتی تحصیل می‌کند، احساس کند که مثلاً فرض کنید امکان قبولی‌اش در کنکور کمتر است؛ این طور نباید باشد یعنی باید ما سطح مدارس دولتی را، هم از لحاظ آموزش و هم از لحاظ پرورش، جوری بالا بیاوریم که خود آن دانش‌آموز احساس اعتماد کند، خانواده او هم که می‌خواهند این فرزند را بفرستند به مدرسه دولتی، احساس نکنند که دارند او را به یک جایی بی‌پناه می‌فرستند و رها می‌کنند؛ این جوری نباید باشد؛ باید به مدارس دولتی به معنای واقعی کلمه رسیدگی شود.». 

اما ماجرا به همین جا ختم نشد و تراژدی حذف دانش‌آموزان مدارس دولتی و عادی از فهرست رتبه‌های برتر کنکور، همچنان ادامه دارد و مدارس دولتی هم روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شوند و دانش‌آموزان و والدینی که نتوانند برای کنکور فرزندانشان خرج کنند، از دور رقابت به‌ظاهر علمی کنکور کنار گذاشته می‌شوند. 

وقتی نظام آموزشی خودش منشأ نابرابری می‌شود 

نظام آموزشی به‌طور معمول یکی از مکان‌هایی است که به افراد این امکان را می‌دهد تا جهش کنند و در عرصه اجتماعی، جایگاه صعودی پیدا کرده و در چرخه فقر نیفتند. البته مشروط به اینکه نظام‌های آموزشی به صورت عادلانه شکل گرفته باشند. نظام آموزشی عادلانه یکی از کارکردهایش امکان تحرک صعودی در نظام اجتماعی است، اما گاهی خود این محیط‌های آموزشی به صورت الیگارشیک شکل گرفته و محفلی برای تحرک و صعود عده‌ای خاص می‌شوند. هرچند طی سال‌های اخیر با انتشار نتایج کنکور سراسری و سهم ناچیز و گاهی هیچِ مدارس دولتی از برگزیدگان و رتبه‌های برتر، جریانی انتقادی علیه این الیگارش‌ها شکل گرفته، اما نمی‌توان حضور این قشر نازک و مدارس و امکاناتی را که برایشان ایجاد شده است، نادیده گرفت و از آثار و تبعات این مسئله بر تشدید شکاف‌های طبقاتی، آموزشی و اجتماعی چشم پوشی کرد. شکاف‌هایی که موجب می‌شود فقط برخی از اقشار و طبقات اجتماعی شانس رشد و تعالی اجتماعی داشته باشند و گروه‌ها و اقشار در طبقات اقتصادی و اجتماعی پایین‌تر، هرگز نتوانند در مسیر رشد و تعالی اجتماعی قرار بگیرند.


۲ ساعت قبل / سایت جوان آنلاین

جانم سوخت ولی در مصیبتش صبر کردم

جوان آنلاین: فاطمه پورخلفی و همسرش «پاسدار شهید مهدی سهرابی» به عنوان دو جوان دهه هشتادی، تنها هشت ماه از ازدواج‌شان می‌گذشت که آقا مهدی به شهادت رسید. این دو یک زندگی ساده، اما پر از عشق و محبت را تجربه می‌کردند تا اینکه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه در خردادماه ۱۴۰۴ آغاز شد و با شهادت مهدی، سرنوشت دیگری برای این خانواده رقم خورد. شهید سهرابی یکی از نیرو‌های جوان هوافضای سپاه بود که برای جنگ با شقی‌ترین دشمنان اسلام و بشریت یعنی صهیونیست‌ها، رخت رزم پوشید و هنگام مقابله با دشمن به شهادت رسید. در حالی که نزدیک به یک سال و دو ماه از شهادت آقا مهدی می‌گذرد، همسرش فاطمه پورخلفی راوی مجاهدت‌ها و خاطرات مردی می‌شود که در زندگی مشترک‌شان، دنیایی حرف و خاطره از خود برجای گذاشته است. 

چطور با شهید سهرابی آشنا شدید؟ ایشان موقع شهادت چند سال داشتند؟ 

ما در یک محله زندگی می‌کردیم و خانواده‌ها با یکدیگر آشنایی داشتند. البته خودم شهید را قبل از ازدواج ندیده بودم. پدرم شهید را می‌شناخت و پدر آقا مهدی بحث خواستگاری را مطرح کردند. آن موقع من کلاس دوازدهم بودم. سال ۱۴۰۰ بود. شهید که متولد ۴اسفند سال ۷۹ است (می‌توانیم بگوییم متولد ۸۰ است) فقط ۲۰ سال داشت. بعد از خواستگاری و مراسم اولیه، نهایتاً ۲۷ اسفند سال ۱۴۰۰ عقد کردیم. دو سال و هفت ماه عقد بودیم و هشت ماه قبل از شهادت آقا مهدی ازدواج کردیم. بعد از قریب به سه سال و سه ماه و چند روز زندگی مشترک، ۲۷ خرداد سال ۱۴۰۴ آقا مهدی که فقط ۲۴ سال داشت، مجروح شد و بعد از چهار روز و نیم که در کما بود، به شهادت رسید. 

پس زمان خواستگاری، ایشان پاسدار نبودند؟ 

نه، آن موقع دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد بود. البته ایشان برای استخدام سپاه اقدام کرده و مراحلی از گزینش را هم گذرانده بود. بعد از استخدام در سپاه، آقا مهدی از دانشگاه انصراف داد و به دانشکده افسری در تهران رفت. یعنی ازدواج‌مان با استخدام آقا مهدی تقریباً در یک زمان صورت گرفت. 

اولین نکته‌ای که از اخلاق ایشان درک کردید چه بود؟ 

حسن‌خلق مهدی و ادب و احترامی که برای افراد قائل می‌شد، طوری بود که اگر کسی حتی یک بار مهدی را می‌دید، متوجه ادب در کردار و گفتارش می‌شد. بسیار مسئولیت‌پذیر بود و هر کاری را به بهترین نحو ممکن به آخر می‌رساند. اهل کمک کردن بود. فرقی نمی‌کرد به غریبه‌ها در قالب اردو‌های جهادی بسیج باشد یا به دوست و آشنا و غریبه یا در کار‌های خانه به من که همسرش بودم. نماز اول وقت برایش در اولویت قرار داشت و دائم‌الوضو بود. خیلی خوش‌اخلاق و مهربان بود و در نهایتِ ادب، فردی شوخ‌طبع بود. 

ما در این سه سال و چند ماه لحظات نابی را با هم تجربه کردیم. با هم نماز جماعت می‌خواندیم، با هم پیتزا یا کیک می‌پختیم، گاهی با هم ظرف می‌شستیم و بهترین رفیق و همراه برای همدیگر بودیم. یکی از بهترین اوقات دونفره ما نیز وقت‌هایی بود که به گلستان شهدا می‌رفتیم و بین مزار شهدا راه می‌رفتیم و از شهدا صحبت می‌کردیم. 

در همان گلزار شهدا که می‌رفتید، ایشان به شهید خاصی توجه داشتند؟ 

دو شهید بزرگوار بودند که مهدی بیشتر از بقیه شهدا به آنها توجه داشت: شهید سید جعفر موسوی که از شهدای دفاع مقدس و دایی پدر آقا مهدی هستند و الان پیکر شهید مهدی در کنار همین شهید گرانقدر دفن شده است. من یک نکته‌ای را هم می‌خواهم اینجا برای اولین بار بگویم؛ قبلاً جایی نگفته‌ام. زمانی که آقا مهدی به دنبال کار‌های استخدام در سپاه بودند، به سردار شهید غلامرضا یزدانی خیلی متوسل شدند و موانع و مشکلاتی که در کار گزینش پیش آمده بود، کاملاً حل شده بود. به همین خاطر مهدی علاقه خاصی هم به این شهید گرانقدر داشت. در اصل، شهید یزدانی که از شهدای عرفه هستند و کنار شهید احمد کاظمی به شهادت رسیدند، جواب توسل‌های آقا مهدی را داد و واسطه استخدام مهدی در سپاه شد. 

خود آقا مهدی از احتمال شهادتش حرف می‌زد؟ 

قبلاً عرض کردم که ایشان خیلی شوخ‌طبع بود و هر وقت که می‌خواست از شهادتش بگوید، طوری در لفافه و شوخی می‌گفت که من خیلی جدی نمی‌گرفتم. بعضی وقت‌ها هم که با جدیت از شهادت حرف می‌زد، آخرش را با شوخی تمام می‌کردیم. راستش از اخلاق و منش ایشان که به قول شهید سلیمانی «شهیدانه» زندگی می‌کرد، می‌توانستم حدس بزنم که ایشان به شهادت می‌رسد. اما اصلاً فکرش را نمی‌کردم که به این زودی‌ها چنین اتفاقی بیفتد. وقتی مهدی با ذوق از شهادت در جوانی می‌گفت، من با شوخی می‌گفتم: «نه! الان خیلی زود است. تو باید مثل سردار حاجی‌زاده و شهید طهرانی‌مقدم شوی و بعد شهید شوی. اصلاً وقتی ۶۳سالت شد، شهید شو.» در جوابم می‌خندید و با همان لحن آرام می‌گفت: «در جوانی شهید شدن یک لذت دیگری دارد.» من هم حرفش را به حساب مزاح می‌گرفتم و ازش می‌گذشتم. 

یک خاطره هم یادم افتاد که تعریف کنم. یک بار که به گلزار شهدا رفته بودیم، به مزار یک زن و شوهری رسیدیم که از جمله شهدای هواپیمای اوکراینی بودند. این صحبت بین‌مان رخ داد که اگر ما هم مثل این دو نفر با هم شهید بشویم خوب است. اما آقا مهدی گفت: «من باید شهید بشوم و شما بمانی و از من روایت کنی.» آن موقع خیلی به حرفش توجه نکردم. ولی الان کاملاً متوجه شدم که آن روز چه منظوری داشت. 

در صحبت‌های‌تان به فعالیت‌های قرآنی خودتان اشاره کردید. در این زمینه چه فعالیت‌هایی داشتید؟ 

تقریباً از زمان بچگی این توفیق را داشتم که بخشی از زندگی‌ام به آموزش قرآن گره خورده بود. از ترتیل و قرائت و حفظ و بعد که بزرگ‌تر شدم، در کنار ترتیل و حفظ، به مفاهیم قرآن هم پرداختم. الان هم بخشی از قرآن را حفظ هستم و افتخار خادمی و مربی‌گری حفظ قرآن را دارم. 

به عنوان یک دختر مذهبی، زندگی با شهید سهرابی باعث ارتقای معنوی شما شد؟ 

امام شهید یک جمله‌ای دارند به این مضمون که آن زندگی مبارک است که زن و شوهر بتوانند همدیگر را از لحاظ معنوی ارتقا بدهند. من از شهید بردباری و گذشت را یاد گرفتم و چند نکته اخلاقی که ایشان در آن زمینه‌ها خیلی جلوتر از من بود. در زمینه رعایت مسائل دینی هم شهید سهرابی چند شاخصه در رفتارهایش داشت. مثلاً همیشه دائم‌الوضو بود. می‌گفت: «وقتی می‌خواهیم دست و روی‌مان را بشوریم، چه فرقی می‌کند وضو بگیریم که فضیلت هم دارد.» همچنین ایشان در هر شرایطی حتی وقتی عجله داشت، حتماً بعد از هر نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را می‌خواند. شاید به همین دلیل هم بود که مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها به شهادت رسید. 

به شهادت آقا مهدی برسیم. آخرین دیدارتان چه زمانی بود؟ 

۲۳ خردادماه که بامدادش جنگ شروع شد، یک روز قبل از عید غدیر بود و ما آن شب (شامگاه ۲۲ خرداد) به مراسم جشنی به مناسبت عید غدیر رفته بودیم. خیلی هم خوش گذشت و واقعاً شب خاطره‌انگیزی بود. یک جور‌هایی انگار خدا می‌خواست آخرین لحظات درکنار هم بودن‌مان یک شب خاطره‌انگیز باشد. بعد از اینکه به خانه برگشتیم و شام خوردیم، یادم است گویا یمن یکی از کشتی‌های اسرائیلی را زده بود. من با دیدن این خبر زیر لب و با لحن خاصی شعر «ای لشکر حیدر کرار» را می‌خواندم. مهدی پرسید: «چه شده؟» گفتم: «یمن، کشتی صهیونیست‌ها را زده و خیلی خوشحالم که بالاخره در دنیا یک نفر جلوی اسرائیل ایستاده است.» 

تقریباً ساعت یک بامداد بود که با مهدی تماس گرفته شد. با اینکه خواب‌آلود بود، با عجله آماده شد. پرسیدم: «خبری شده؟!» گفت: «نه. این آماده‌باش هم مثل آماده‌باش‌های دیگر است. می‌روم و احتمالاً دو ساعت دیگر یا نهایتاً تا صبح برمی‌گردیم.» خلاصه آقا مهدی رفت و صبح تماس گرفت و کمی صحبت کرد و در آخر از من خواست که به خانه مادرم بروم. من گفتم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نیست، نگران نباش. فقط اینکه من فعلاً نمی‌توانم به خانه بیایم. باز هم تماس می‌گیرم.» بعد یک‌شنبه مجدداً تماس گرفت و آخرین باری که با آقا مهدی صحبت کردم، دوشنبه شب بود. بعدازظهر ۲۷ خرداد من خیلی حالم بد بود. استرس و دل‌آشوبه داشتم. شب، پدر ایشان تماس گرفت و گفت که مهدی مجروح شده است. (عصر مهدی مجروح شده بود) اول فکر کردم احتمالاً پایش مجروح شده. اما نمی‌دانستم که اوضاع وخیم‌تر از تصورات من است. 

گویا شهید سهرابی بعد از مجروحیت چند روزی بستری بودند؟ 

بله. ایشان چهار روز و نیم بعد از مجروحیت به شهادت رسید و در این چند روز در کما بودند. آن شب وقتی پدر مهدی به دنبال من آمد، مرا به خانه خودشان برد. پرسیدم: «چرا بیمارستان نمی‌رویم؟» در جواب بهانه می‌آوردند و می‌گفتند: «الان امکان ملاقات نیست.» من خیلی بی‌قرار بودم و یک لحظه آرام نمی‌شدم. نهایتاً از زن عموی شهید پرسیدم و گفتم: «راستش را به من بگویید.» ایشان گفت که آقا مهدی سوخته است و سوختگی‌اش زیاد است. صبح زود به بیمارستان رفتیم. اول اجازه ملاقات نمی‌دادند و بعد از چند ساعت بالاخره اجازه دادند به صورت محدود و همراه با پروتکل‌های خاص به ملاقات همسرم برویم. وقتی مهدی را دیدم، حالم خیلی بد شد. من تحمل دیدن کوچک‌ترین زخمی روی دست مهدی را نداشتم ولی آن موقع، با بدنی روبه‌رو شدم که از سر تا پا باندپیچی بود و صورتش هم ورم داشت. از همان لحظه بی‌قراری من دوچندان شد. هر بار که به بیمارستان می‌رفتیم، انگار روضه جدیدی در ذهن‌مان مرور می‌شد؛ روز اول به ما گفتند مهدی ۹۵ درصد سوخته است. ۹۵ درصد سوختگی کسی که جانت به جانش بسته است، چیز کمی نیست! روز بعد گفتند از پیشانی تا پشت شکستگی دارد. نهایتاً گفتند که پشت سرش کاملاً باز شده و قفسه سینه‌اش هم شکسته و بدنش پر از ترکش است. همان روز اول وقتی به خانه رفتم، بلافاصله پدر و مادرم به بیمارستان رفتند. بعد از آمدنشان حس می‌کردم حال آنها حتی از حال من هم بدتر است. به جرئت می‌توانم بگویم که پدر و مادرم دامادشان را مثل فرزند خودشان دوست داشتند و برای او بی‌تابی می‌کردند. از سؤال‌هایی که از من درباره جراحات مهدی می‌پرسیدند، فهمیدم که شاید آنها چیز‌هایی می‌دانند که من از آن بی‌اطلاعم. بعد از یک روز فهمیدم که فرق سر مهدی شکافته شده. مادرم از دکتر پرسیده بود که چرا بالشت زیر سر مهدی خیس است؟ دکتر به مادرم گفته بود: «یک واقعیتی هست که باید در جریان باشید. ضربه شدیدی به سر ایشان وارد شده و فرق سرش شکافته شده...» 

در روز‌های بعد هم باز به ملاقات شهید رفتیم. ولی هر بار که به بخشی که مهدی آنجا بود می‌رفتم، به قدری گریه می‌کردم که ناچار می‌شدند من را از بخش بیرون کنند. تا یک روز قبل از شهادتش که انگار خدا به واسطه انسی که با قرآن داشتم، یک صبر عجیبی به من عطا کرد. 

این صبری که گفتید، چطور به قلب شما آرامش داد؟ 

قبلش عرض کنم که من در آن چهار روز یا برای ملاقات مهدی به بیمارستان می‌رفتم یا به خاطر اینکه اصلاً خواب و خوراک نداشتم و حالم خیلی بد بود، مرا به درمانگاه می‌رساندند و سرم می‌زدند. روز آخر در حیاط بیمارستان نشسته بودم و قرآنی که با آن کلام‌الله را حفظ می‌کردم در دست داشتم. کمی قرآن خواندم. بعد به خدا گفتم: «داغ مهدی هرچه باشد، در برابر مصائب حضرت زینب سلام‌الله‌علی‌ها در کربلا چیزی نیست. حضرت زینب (س) داغ امام و چندین نفر از خانواده‌شان را دیدند. ولی خدایا من مثل خانم حضرت زینب (س) صبور نیستم. اگر به این طاقت و صبر کم من باشد که نمی‌توانم تحمل کنم. پس خدایا از خودت کمک می‌خواهم. اگر قرار است او جانباز شود و من پرستاری‌اش را بکنم، خودت توان و طاقتش را به من عطا کن و اگر هم قرار است مهدی شهید شود، صبرش را بده.» این حرف‌ها و راز و نیاز‌ها با خدا انگار یک آرامش عجیبی به من داد. با دلی آرام و قدمی استوار جمله «السلام علی قلب زینب الصبور» را زمزمه می‌کردم و از حیاط به اتاق محل بستری مهدی می‌رفتم. 

این بار بالای سر مهدی ایستادم، با او صحبت کردم و قرار و مدار‌هایی با او بستم. کمی قرآن خواندم و بعد هم از زیر قرآن ردش کردم و مهدی را، دلم را و مسیر کل زندگی‌ام را به خدا سپردم و راضی شدم به همان چیزی که خدا به آن راضی بود. 

همان جا از خدا خواستم برای ادامه این راه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را به کمکم بفرستد. بالاخره سخت بود در این سن و سال، در اوج خوشبختی و جوانی بخواهم چنین غم سنگینی را به دوش بکشم. 

بامداد یکم تیر، دوباره حالم دگرگون شد. حس می‌کردم که این حال بد برای این است که پشت و پناه زندگی‌ام، مهدی، یا به شهادت رسیده یا اینکه قرار است به زودی شهید شود. قرآنم را برداشتم و در آغوش گرفتم. گفتم: «خدایا تو بگو امشب چه اتفاقی افتاده یا قرار است چه بشود؟» 

قرآن را باز کردم. صفحه ۸۹ آمد و اولین آیه‌ای که چشمم به آن خورد، آیه ۶۹ سوره نساء بود: وَمَن یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا. آنجا بود که فهمیدم از این به بعد، شکل بودن همسرم تغییر کرده و بهترین رفیق و یار و یاورم که مورد فضل ویژه خدا قرار گرفته، بهترین رفیق دنیا و آخرتم شده است. همان شب حدود ساعت ۳ (قبل از اذان صبح) روح بلند مهدی پر کشید. 

پس صبر را در این مصیبت انتخاب کردید؟ 

بله، البته من آدمی نبودم که بتوانم در نبود مهدی صبوری کنم. ولی خدا لطف کرد و چنان صبری در وجودم قرار داد که بعد از شنیدن خبر شهادت همسرم، کمک حضرت زهرا و حضرت زینب (سلام‌الله‌علیهما) را حس می‌کردم و از اول تا آخر مسیر تشییع را پشت تابوت شهیدم رفتم. 

این را هم بگویم که مهدی خیلی محب امام حسن مجتبی علیه‌السلام بودند و همیشه دوست داشتند خادم‌الحسن باشند. هر موقع مراسمی برای امام حسن (ع) گرفته می‌شد، مهدی با اشتیاق فراوانی در آن محفل خدمت می‌کرد و هر جایی که می‌توانست را مزین به نام ایشان می‌کرد؛ پروفایل‌های فضای مجازی، لباس پاسداری و... همیشه می‌گفت: «دوست دارم کاری کنم و کمی از غربت آقا امام حسن (ع) کم شود.» 

به نظر من عشق مهدی به امام حسن (ع) آنجا خیلی خودش را نشان داد که مثل پدر و مادر امام حسن (ع) به شهادت رسید. یعنی مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها پیکرش سوخت و مثل امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام فرق سرش شکافته شد و در سحرگاه به شهادت رسید. 

در همه مراسم مهدی، روضه امام حسن (ع) خوانده شد و مهدی را شهید امام‌حسنی خطاب می‌کنند. چه افتخاری بالاتر از اینها برای یک خادم اهل‌بیت وجود دارد؟ 

به عنوان کلام آخر باید بگویم که شهدا، افرادی هستند که مثل ما بودند و به واسطه انجام کار‌های کوچکی که در کنار هم باعث شد شهیدانه زندگی کنند، خدا به آنها عنایت ویژه‌ای کرده و آنها را با عنوان شهید از دنیا برده است. 

شهدا از جمله شهید مهدی سهرابی که قبل از شهادتش هم فردی بسیار مهربان و دلسوز و اهل کمک کردن بود، قطعاً حالا که محدودیت زمانی و مکانی ندارند، دستشان برای کمک بازتر است. اگر دلمان را به آنها گره بزنیم و آنها را واسطه خیر از جانب خدا کنیم، دستگیر ما هستند. چرا که خدا زنده بودن شهدا را تضمین کرده است.




 نیویورکر: ترامپ همچنان در برابر ایران بازنده است
۵ ساعت قبل / سایت اعتماد آنلاین

نیویورکر: ترامپ همچنان در برابر ایران بازنده است

نیویورکر نوشت؛ اهداف اولیه واشنگتن محقق نشده است؛ چراکه حکومت ایران همچنان منسجم باقی مانده و تداوم بسته ماندن تنگه هرمز نیز هزینه‌های نظامی و سیاسی آمریکا را افزایش داده است.

 راغفر: اعلام قیمت بنزین ۸۷ هزار تومانی نوعی فضاسازی برای پذیرش قیمت‌های پایین‌تر است | تصمیماتی که زمینه انفجار اجتماعی ایجاد کنند بسیار پرهزینه است
۶ ساعت قبل / سایت رویداد‌ ۲۴

راغفر: اعلام قیمت بنزین ۸۷ هزار تومانی نوعی فضاسازی برای پذیرش قیمت‌های پایین‌تر است | تصمیماتی که زمینه انفجار اجتماعی ایجاد کنند بسیار پرهزینه است

حسین راغفر معتقد است اعلام چنین رقمی با هدف ایجاد شوک روانی و آماده کردن افکار عمومی برای پذیرش نرخ‌هایی مانند ۴۰ هزار تومان انجام شده است، اما حتی چنین عملیات روانی نیز نمی‌تواند آثار منفی افزایش قیمت بنزین را از بین ببرد.

 سازمان ملل خواستار تسهیل حضور مقامات فلسطینی در آمریکا شد
۲ ساعت قبل / خبرگزاری ایسنا

سازمان ملل خواستار تسهیل حضور مقامات فلسطینی در آمریکا شد

سازمان ملل متحد ضمن ابراز بی‌اطلاعی از دریافت هرگونه اطلاعیه رسمی از واشنگتن درباره ممانعت احتمالی از سفر محمود عباس به نیویورک، از آمریکا به عنوان کشور میزبان خواست به تعهدات خود در قبال تسهیل ورود مقامات و دیپلمات‌ها برای حضور در نشست‌های این سازمان پایبند باشد.

 نابغه‌ای که ۱۴ ماهه لیسانس ریاضیات گرفت
۴ ساعت قبل / خبرگزاری ایسنا

نابغه‌ای که ۱۴ ماهه لیسانس ریاضیات گرفت

برای خیلی‌ها، چهار سال زمان طبیعی برای تمام کردن دوره کارشناسی است؛ اما ایوانا پولیاشنکو، دانشجوی ۱۹ ساله دانشگاه ایالتی جورجیا، تصمیم گرفت این مسیر را با سرعتی بسیار بیشتر طی کند. او توانست دوره کارشناسی ریاضی خود را در تنها ۱۴ ماه به پایان برساند؛ مسیری فشرده که شامل ساعت‌های طولانی کلاس، مطالعه در قطار و شب‌هایی بود که تا نیمه‌شب به درس خواندن می‌گذشت.

 نقشی را به‌اجبار نپذیرفتم
۵ ساعت قبل / روزنامه دنیای اقتصاد

نقشی را به‌اجبار نپذیرفتم

آیین رونمایی و نقد و بررسی کتاب «همیشه ناصرالدین شاه» نوشته بیژن شکرریز که گفت‌وگویی بلند با ایرج راد است برگزار شد. ایرج راد در این مراسم گفت: در این کتاب تلاش کردم همه‌ چیز را با صداقت کامل بیان کنم، هر کار و نقشی را که انتخاب کردم، از روی اجبار نبوده است؛ آن اثر را خوانده‌ام، دوست داشته‌ام و با علاقه پذیرفته‌ام که با آن گروه و آن افراد همکاری کنم. اگر نقشی زمانی ضعیف اجرا شد، تقصیر دیگران نبوده است؛ زیرا این من بوده‌ام که آن انتخاب را با عقل، منطق و درایت خود انجام داده‌ام. بنابراین از همه همکارانم سپاسگزارم.

 تعیین‌تکلیف مرخصی پلاک‌های منطقه آزاد تا پایان شهریور
۵ ساعت قبل / روزنامه دنیای اقتصاد

تعیین‌تکلیف مرخصی پلاک‌های منطقه آزاد تا پایان شهریور

دنیای اقتصاد: معاون فنی و مهندسی پلیس راهور فراجا با اعلام اینکه مشکل مرخصی پلاک‌های موقت منطقه آزاد انزلی تا پایان شهریورماه حل خواهد شد، گفت: واردات خودرو به مناطق آزاد باعث افزایش رضایتمندی عمومی، اشتغال‌زایی و ارتقای امنیت عبور و مرور جاده‌ها شده‌ است‌. به گزارش ایرنا، سرهنگ محمدحسن ابراهیم‌پور در همایش توجیهی شرکت‌های واردکننده خودرو با موضوع فرآیند اخذ کاردکس و ترخیص خودروهای پلاک منطقه، بیان کرد: به دنبال شماره‌گذاری خودروهای مناطق آزاد، سرمایه خودرویی نیز جذب شد. معاون فنی و مهندسی پلیس راهور فراجا با اعلام اینکه برای خودروهای عمرانی و کشاورزی در مناطق آزاد، پلاک جدیدی طراحی شده، عنوان کرد: با طراحی این پلاک فعالان این حوزه نیز می‌توانند از ظرفیت موجود بهره‌مند شوند.