
تقلیل سهجانبهگرایی به نشستهای صوری

کارگران ساختمانی در آستانه یک امتیاز بزرگ / مشمولیت مشاغل سخت و زیانآور در راه است / خبر مهم وزیر کار درباره بازنشستگی
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر ؛ احمد میدری روز جمعه در جلسه بررسی مسائل و مشکلات شهرستان خواف با اشاره به دغدغه کارگران ساختمانی برای زیر پوشش قرار نگرفتن قانون مشاغل سخت و زیان آور افزود: با تغییر قواعد موجود و اصلاح قانون فوق این قشر از مزایای آن برخوردار میشوند. وی ادامه داد: بر این اساس با تغییر قواعد مشاغل قانون سخت و زیان آور، کارگران ساختمانی سالانه با پرداخت چهار درصد حق بیمه تحت پوشش این قانون قرار می گیرند.
وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی از برخی رویه های موجود در خصوص استفاده از قانون مشاغل سخت و زیان آور انتقاد کرد و گفت: افرادی که حق اصلی شان این نیست و آن را از تامین اجتماعی می گیرند، به مثابه سوء استفاده از حق همه کارگران کشور عمل کرده اند.
وی از شرکتهای معدنی سنگان خواف خواست که علاوه بر مشارکت در احداث و تکمیل زیرساختها در فعالیتهای فرهنگی و ورزشی، بهداشت و درمان و شهرسازی هم مشارکت بیشتر داشته باشند.
میدری از معادن سنگ آهن سنگان خواف به عنوان فرصت بی نظیر برای توسعه و رونق اقتصادی منطقه ای و جلب سرمایه گذاری و از جمله سرمایه گذاری خارجی یاد کرد و گفت: ظرفیتهای معدنی این شهرستان فرصتهای مغفول سرمایهگذاری و توسعه است.
وی تاکید کرد: فولاد شرق خراسان به عنوان یکی از طرحهای بزرگ وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی از سال ۱۳۹۱ در مجتمع سنگان خواف آغاز شده و به دلیل برخی مشکلات هنوز تکمیل نشده و با ۸۰ درصد پیشرفت فیزیکی در دست اجرا است.
وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی تصریح کرد: تجهیزات مورد نیاز این طرح خریداری و تا پایان سال جاری تکمیل می شود.
به گفته وی، بهره برداری از این طرح علاوه بر توسعه و رونق اقتصادی خواف نقش مهمی در اشتغال مردم منطقه دارد.
بازدید از طرحهای اصلاح افزایش راندمان منصوبات کشاورزی، افتتاح قطعه دوم جاده دوبانده خواف به رشتخوار، بازدید از واحد تولیدی فولاد شرق و مجتمع دوستی سنگ آهن خواف، شرکت در جلسه مسائل و مشکلات شهرستان خواف از برنامههای سفر وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی به این شهرستان است.
مجتمع سنگ آهن سنگان خواف با بیش از یک میلیارد تن ذخیره، یکی از ۱۰ معدن بزرگ سنگ آهن در جهان و تامینکننده خوراک اولیه برای تولید ۱۷.۵ میلیون تن کنسانتره، ۱۵ میلیون تن گندله و پنج میلیون تن سنگ آهن در ایران است.
مرکز شهرستان ۱۷۰ هزار نفری خواف با ۱۲۳ کیلومتر مرز مشترک با کشور افغانستان در فاصله ۲۶۷ کیلومتری جنوب شرقی مشهد قرار دارد.
منبع: ایرنا
طبیعت را به افراد غیرطبیعی واگذار کردیم
جوان آنلاین: چرا بعد از این همه سال، ما نه در سطح فرهنگ عمومی و نه سازوکارهای بالادستی و میاندستی مدیریتیمان هنوز بلد نیستیم چطور با دریا، ساحل، جنگل، تالاب، دشت و کوهستان رفتار کنیم و از این ثروتهای خدادادی در جهت حفظ و ارتقای منافع ملیمان استفاده کنیم؟ چرا هنوز رابطه ما با طبیعت رابطه به حداکثر رساندن لذت یا حداکثر آسیب و زخم است؟ چرا وقتی به طبیعت میرویم بیشتر از آنکه چشممان به طبیعت بیفتد به حواشی تاریک رفتار آدمها در طبیعت میافتد؟ چرا گردشگری ما بیشتر از آنکه شبیه مرهم و درآمد باشد شبیه زخم و هزینه است؟ گفتوگوی ما با محمد برجی هشتجین، جانباز شیمیایی و فعال حوزه گردشگری در گیلان در این باره است.
برای مقدمه، از مهمترین دغدغههای خودتان شروع کنیم؟
چندی پیش یک مطلب با تهمایههای طنز میخواندم که البته از واقعیتی دردناک خبر میداد. اینکه با این عملهای جراحی بیحسابوکتاب و زاویههایی که به صورتها میدهند همه صورتها دارد مربع و لوزی میشود. همه بینیها دارند شبیه هم میشوند. در صورتی که یکی از زیباییهای زندگی تنوع چهرههاست. حالا همین اتفاق درباره معماری هم میافتد. یکی از زیباییهای ایران و سفر در گذشته این بود که خانههایی که در شمال ساخته میشد کاملاً با خانههایی که در کویر ساخته میشد یا خانههایی که در مناطق کوهستانی ساخته میشد متفاوت بود. این تنوع معماری و ساختوساز و استفاده از مصالح بومی و در دسترس عین زندگی بود، اما حالا در ارتفاعات گیلان ویلاهایی ساخته میشود که داد میزند مال آن منطقه نیست، مثل وصلهای ناجور.
چند وقت پیش به اتفاق دوستان به منطقه بکر و ییلاقی بعد از ارتفاعات «کیش دیبی» رفته بودیم به نام «آق اولر» که منطقهای تاریخی و باستانی در حوالی سوباتان و مرز خلخال است. واقعاً جای تأسف دارد که در این منطقه ویلاهایی ساخته میشود که اصلاً با طبیعت و تاریخ این منطقه همخوانی ندارد. در همین منطقه میبینید که خانههای سه طبقه ساخته شده است. اصلاً منطقه کوهستانی بهخاطر این است که شما طبیعت آنجا را لمس کنی، کمی سختی و خشونت آنجا را تجربه کنی، وقتی عین امکانات تهران را بخواهی در آنجا پیاده کنی، یعنی آن منطقه را عملاً به سخره گرفتهای و از ریشههای تاریخی و خاستگاه اقلیمیاش بیرون آوردهای. شما وقتی حس میکنی در کوه هستی که بروی سر چشمه، حس میکنی در کوه هستی که با کمترین امکانات خانه را گرم کنی، وقتی همینطور بیحسابوکتاب به همه نقاط گاز و امکانات به اصطلاح رفاهی بدهیم یعنی عملاً آن مناطق را تخریب کردهایم. شما بروید ببینید در همین مناطق چه ویلاهایی ساختهاند که در هشتپر این ویلاها را پیدا نمیکنید. در همه ارتفاعات گیلان تا جایی که من رفتهام و دیدهام این ساختوسازهای بیقواره و بدون تناسب با اقلیم و فرهنگ منطقه ساخته شده و این منطقه را از اصالت خود بیرون آورده است.
من با اینکه هشتجینی هستم، اما به خاطر کارم سالها در تهران زندگی کردهام و به خاطر مسئولیتی که داشتم این را کاملاً حس میکردم که بین ضعف شخصیتی و فرهنگی و میل به نمایش دادن خود رابطه مستقیمی وجود دارد. دهههای قبل ثروتمندان زیادی در همین تهران، تبریز، اصفهان، شیراز و یزد زندگی میکردند، اما آیا آنها این همه میل به دستاندازی به منابع طبیعی داشتند؟ آن ثروتمندی که در کویر زندگی میکرد اقلیم کویر را دوست داشت، با همان اقلیم خو گرفته بود و از طرف دیگر میلی به این نداشت که ثروت خود را مایه نمایش قرار دهد. مسئله امروز جامعه ما طبقهای است که میخواهد با دارایی خود نمایش بدهد. حالا در نظر بگیرید که این نمایش میخواهد در عرصههای طبیعی، در جنگلها، مراتع و ثروت خدادادی این کشور اتفاق بیفتد. خیلی سخت نیست حدس زدن اینکه فاجعه چند برابر خواهد شد. افرادی که میخواهند بهخاطر خودنمایی و فخرفروشی ویلاهای چشمگیرتر، بزرگتر و باشکوهتر را بسازند، اما به چه قیمتی؟ به قیمت از دست رفتن ثروتهای خدادادیمان. به نظرم ما تا زمانی که روی رشد و تربیت آدمها سرمایهگذاری نکنیم هرچقدر هم که قانون وضع کنیم و به برخوردهای قضایی دل ببندیم، این میل به خودنمایی و فخرفروشی به منابع طبیعی ما دستدرازی خواهد کرد.
یکی از بحرانهایمان این است که داشتههایمان را به عنوان داشته نمیبینیم. بنابراین وقتی چیزی را به عنوان داشته نمیبینیم به فکر بهرهبرداری از آن هم نیستیم. سالها پیش یکی از همکارانمان مالزی رفته بود و از اینکه ایرانیها آنجا با دقت در جنگل راه میرفتند که نکند به یک برگ آسیب بزنند شگفتزده شده بود. چطور میشود که ما اینطور دوگانه رفتار میکنیم. من در جنگلهای گیلان که به نسبت بکرتر از مازندران هستند، حتی آنجایی که کمتر شناخته شدهتر است باز ردپای غلیظ پسماند و زباله را میبینم.
گردشگری بدون تولید زباله و پسماند نیست. ما که نمیتوانیم به گردشگر بگوییم مطلقاً هیچ زبالهای تولید نکن، اما میتوانیم طوری برنامهریزی کنیم که این پسماند قابل مدیریت باشد، یعنی اولاً گردشگر حاضر نباشد که پسماند خود را در دریا، ساحل و جنگل رها کند، حتی اگر آنجا سطل زبالهای نباشد و هم از طرف دیگر امکانات مکانیزه برای مدیریت این پسماند پیشبینی شده باشد. این دو باید به موازات هم جلو برود. شما نگاه کنید. گردشگر ما امروز حاضر نیست دوباره به همان جایی برود که در آنجا نشسته بود. چرا؟ چون آنجا را به اندازه کافی آباد کرده است. خب این فاجعه است. بخش زیادی از آسیب جنگلها و سواحل ما بهخاطر فرهنگ و نگاه ماست.
انگشت اتهام ما مدام به سمت دیگران است. موضوع اینجاست که آیا چیزی به نام مسئولیتهای اجتماعی و فردی وجود دارد یا نه؟
من بارها شاهد رفتار کسانی بودهام که در عرصه منابع طبیعی به طرز وحشتناکی غیرمسئولانه رفتار میکنند. چقدر این وضعیت متناقض است. زبالههایشان را در جنگل یا دریا رها میکنند و حاضر نیستند در همان جایی بنشینند که روز قبل یا ساعت قبل نشسته بودند. پس چه کار میکنند؟ دنبال جای بکر بعدی میگردند. دنبال جایی که زباله در آنجا نباشد، اما این افراد به این موضوع فکر نمیکنند که این بازی سراسر ضرر را تا کجا میتوان ادامه داد؟ بالاخره دشت و کوه و جنگل و سواحل و دریا نامحدود که نیست، اما مسئله این است که انگار ما به اینها فکر نمیکنیم، یعنی فرد فقط به لذت خود، آن هم به صورت آنی فکر میکند و از این مرحله جلوتر نمیرود و بدتر این است که همه اینها جلوی چشم کودکان و نوجوانها اتفاق میافتد.
جلوی چشم ما گردشگری در خیلی از همین کشورهای آسیایی دوروبرمان به یک صنعت تبدیل شده است، اگر بیشتر نباشد کمتر از نفت درآمد ندارد. از طرفی مثل نفت نیست که وقتی استخراج میکنی تمام میشود، شما اگر از منابع طبیعیتان به درستی استفاده کنید در عین استفاده، قابلیت بازسازی و احیا در درون خود آن منابع به شکل خدادادی گنجانده شده است. از طرفی یکی از سرفصلهای جدی گردشگری، گردشگری طبیعت است، چون آدمها به شکل ذاتی نیاز به دریا و جنگل و دشت و رود و کوهستان دارند. با این حال ما هنوز به شکل همهجانبه متوجه اهمیت صنعت گردشگری نشدهایم. مسئول بالادستی گردشگری و بومگردی از گردشگری چیزی نمیداند.
چرا؟
چون از نزدیک گردشگری را لمس نکرده است. وقتی قانون وضع کردند و جنگلنشینان را از جنگل تخلیه کردند روز مرگ جنگل از همانجا شروع شد، به خاطر اینکه جنگلنشین، ساکن جنگل و محافظ آن بود. وقتی جنگلنشینها از جنگل بیرون آمدند جنگل بیصاحب شد. آن زمان هر جنگلنشینی یک محافظ و نگهبان برای جنگل بود، اما وقتی این افراد جنگل را ترک کردند سودجویان قاچاق چوب و خاک و ذخایر زیرزمینی دست به کار شدند. همین الان هم دارد این اتفاق میافتد.
چرا ما چیزها را آنطور که هست، نمیبینیم؟
آن آدمی که میخواهد برای این افراد تصمیم بگیرد از جنس آنها نیست، در جنگل زندگی نکرده، این زندگی را با تمام ابعاد آن نزیسته است. بهخاطر اینکه متوجه نیست که اینجا تفرجگاه ایرانیهاست بنابراین خیلی ارزش دارد. طرف از بندرعباس بلند میشود میآید اینجا، برای چه میآید. برای اینکه از آن گرمای شدید یک مقدار فارغ شود بیاید از دریا، جنگل، رودخانه و دشت اینجا استفاده کند و با خودش هم درآمد میآورد. آن هموطن ما اینجا هزینه میکند و درآمدزایی میکند برای شهروندان اینجا، از نانوایی و گوشت و مرغ و سوپرمارکت بگیرید تا هتل و بومگردی، رستورانها، کلوچهفروشها، ویلادارها، این فرد برای من سرمایه آورده است، اما ما هنوز درک درستی از این ثروت و سرمایه نداریم و نمیخواهیم به آن سر و شکل بدهیم و روی آن سرمایهگذاری کنیم.
از زندگی خودم مثال بزنم. من جانباز شیمیایی هستم. قانون و علم پزشکی میگوید افرادی که شیمیایی شدهاند باید در معرض هوای مرطوب باشند. جراحت شیمیایی در درازمدت عوارض خود را نشان میدهد. این افراد حتماً باید از امکانات رفاهی در هوای مرطوب استفاده کنند ولی متأسفانه چنین امکاناتی برای جانبازان ـ بهویژه جانبازان بالای ۵۰ درصد ـ پیشبینی نشده است. سال ۹۲ بود که من به اتفاق یک سری از دوستان روی این موضوع متمرکز شدیم که بیاییم روی یک پروژه دهکده سلامت کار کنیم، هم نیازهای جانبازان را ببینیم و هم برای عامه مردم قابل استفاده باشد. بعد از کلی دوندگی سال ۹۶ از طرف اداره کل منابع طبیعی استان گیلان مجوز زمین این دهکده صادر شد. ۱۵۰سوئیت در ۱۳ هکتار زمین پیشبینی شده بود. همه آنچه ما جزو نیازهای جانبازان شناسایی کرده بودیم در نقشه جانمایی شده بود. بازارچههای سنتی و فضاسازیها، امکانات درمانی و تفریحی، محل شنای آقایان و بانوان، ایستگاههای پلیس، آتشنشانی و نظایر آن پیشبینی شده بود، بهگونهای که از محل درآمدهای این دهکده، هزینه سرویسدهی رفاهی برای جانبازان تأمین شود. خب واقعاً اگر اعتقاد داریم که جانبازان ذخیره انقلاب و هشت سال دفاع مقدس هستند، آیا این اظهارنظر قابل جمع است با وضعیتی که ما اصرار داریم آنها و نیازهایشان را نادیده بگیریم؟ ما به اتفاق دوستان میخواستیم از این امکانات خدادادی در جهت رشد و توسعه گردشگری شهر و خدماترسانی به آسیبپذیرترین جانبازان کشور استفاده کنیم، اما متأسفانه یک سری افراد بر مبنای کوتهنظری اجازه ندادند که این اتفاق بیفتد، آنها اعتقادی به جانباز و گردشگری نداشتند، اعتقاد نداشتند دیواری که دور خودشان کشیدهاند باید مثل دیوار برلین فرو بریزد. ما در این کشور یک مشکل عمده داریم و آن این است که بلد نیستیم از ثروتهایمان استفاده کنیم. چه این ثروت آدمها باشند و چه جنگل و کوه و دریا. شما احتمالاً تالش رفتهاید و دیدهاید خداوند چه نعمتهایی را در این منطقه قرار داده است. به فاصله ۲۵ دقیقه دریا و جنگل و کوهستان را میبینید، با این همه چرا وضع ما این است؟ ما بلد نیستیم از این ثروت استفاده کنیم. وقتی گردشگر میآید اینجا هزینه میکند، این هزینه به توسعه شهر کمک میکند. خب! پس چرا ما این گردشگر را به درستی نمیبینیم؟ چرا فقط دنبال منافع کوتاهمدت هستیم؟ چرا این حس را به او نمیدهیم که او شریک ماست؟ چرا به حداقل خواستهای معقول او توجه نمیکنیم.
مشکل کجاست که ما نمیتوانیم به یک تعامل دوسویه و پیشبرنده بین بخش خصوصی و دولتیمان برسیم؟
من پوستکنده بگویم کسانی که مدیریت این امور را به عهده گرفتهاند عموماً اعتقادی به کار گروهی ندارند، چون میخواهند انفرادی کار کنند یا بلد نیستند و از گروه میترسند یا منافع خودشان را در خطر میبینند.
شما اشاره کردید که از سالهای گذشته رفتار تصمیمگیران درباره ساکنان جنگل درست نبوده است. از طرفی میبینیم جنگلنشینها سالها در جنگل زندگی کردند با حداقل پسماند، چرا؟ چون جنگل را خانه خودشان میدانستند و کسی علیه خانه خودش رفتار نمیکند، اما این رفتار شلختهای که با طبیعت در سالهای اخیر صورت گرفت محصول این زاویه نگاه است که ما طبیعت را فقط وسیلهای برای ارضای لذت دانستیم.
بله، گرفتار این نگاههای تکبعدی شدهایم. با این حال اگر میخواهیم به این وضعیت پایان بدهیم ساکنان واقعی طبیعت را باید در پروسه تصمیمگیری برای طبیعت دخالت بدهیم. اگر یکی از جنگلنشینها دستکم در جلسات استانی مربوط به آنچه در این نقاط میگذرد شرکت کند شرایط آرامآرام تغییر خواهد کرد. من خبر دارم، حتی در سطح فرمانداریها هم از وجود این افراد استفاده نمیشود چه برسد به پایتخت. مسئله دقیقاً اینجاست که پایتخت مینشیند مصوبهای کلی را وضع میکند بدون اینکه این مصوبه تمام آن ظرافتها و پیچوتابها را به صورت کارشناسی در نظر گرفته باشد. ما چرا باید گروههای محلی و بهرهبردار را در جلسات کارشناسی راه بدهیم و حرف و موضع آنها را بشنویم؟ چون قرار است برای آنها تصمیم بگیریم و اصلاً پایه شکست تصمیمهای ما به همین موضوع برمیگردد.
در واقع اگر به دنبال توسعه گردشگریمان هستیم و میخواهیم از منابع جنگل و دریا به درستی استفاده کنیم حضور افراد آن اقلیم و تأثیرگذار در پروسه تصمیمگیری ضروری است.
بله، چون این افراد درد جنگل، دریا و کوه را میفهمد، چون در این جنگل، کوه و دریا زندگی کردهاند و میتوانند توضیح و راهکار بدهند که مشکل جنگل یا دریا کجاست و چگونه قابل حل است. شما گردنه اسالم به خلخال تشریف ببرید از ساعت یک به بعد نمیتوانید تردد کنید، چون مه غلیظی بلند میشود و جاده را کامل میپوشاند، ولی افراد محلی در آنجا به راحتی از جاده عبور میکنند، چون نقشه این راه و عوارض و فرازونشیبهایش را عین کف دست میشناسند، اما کسی که در تهران نشسته اینها را نمیداند. نمیداند اصلاً چه ساعتی مه میآید و چه ساعتی میرود، جایی که غیرمحلیها در این جاده نمیتوانند چند متر تکان بخورند بومیها به راحتی میآیند و میروند.
آن وقت آدمی که در این مه میخکوب میشود، میآید تصمیمگیری میکند برای کسی که عین آب خوردن از این مه رد میشود. به نظرم ما به خرد زندگی احترام نمیگذاریم. این خرد زندگی ممکن است پیش یک پیرمرد روستایی با ظاهری ساده باشد، اما مثلاً در یک فرد تحصیلکرده دانشگاهی نباشد، یعنی آن دانش به معنای دانستگی و حفظ و انباشت نظریههای نزیسته اتفاقاً ممکن است آن فرد را دچار غرور و تعصب کرده باشد و به همه افراد پیرامون خود از بالا نگاه کند. منظورم البته تحقیر کردن تحصیلات دانشگاهی نیست.
ببینید اگر میخواهیم جامعه را از این دریای پرتلاطم عبور بدهیم راهی جز مشارکت مردمی نداریم، آن هم نه به معنای تعارفی کلمه، نه! واقعاً به آرای مردم و دیدگاههایشان برگردیم. از طرفی اگر تصمیمگیر خودش را از مردم بالاتر بداند نمیتواند مشارکتجو باشد، حتی اگر در حرف ادعا کند دنبال مشارکت است. الان دولت میداند که چقدر صادرات برای جامعه ما حیاتی است، اما آن کسانی که در این باره مسئولیتهای میانی دارند هنوز توجیه نیستند که مثلاً اگر میخواهند تصمیمی بگیرند که صادرات محصولی باغی به نام کیوی را تحت تأثیر قرار دهد بیایند از تولیدکنندگان و صادرکنندگان کیوی در شهرهای شمالی در تالش و نقاط دیگر بپرسند ما چطور تصمیم بگیریم که منافع شما تأمین شود. این را نمیپرسند، در نهایت چه کسانی ضرر میکنند؟ آیا فقط تولیدکنندگان و سردخانهدارها و صادرکنندگان ضرر میکنند؟ نه! این ضرر دقیقاً متوجه منافع ملی ماست، چون ارز این صادرات وارد پروسه خرید و فروش در همین جامعه میشود، چون هزاران کارگر به این واسطه مشغول کار میشوند و دولت میتواند به درآمدهای مالیاتی خود برسد.
شاید مهمترین چالش آنجاست که اکثر مدیران ما مدیر دهان هستند، نه مدیر گوش. آدمی برای اینکه به یک فرد گوش تبدیل شود به نظرم خیلی باید سختی بکشد، چون گوش دادن مستلزم یک وجود آرام، بدون سوءگیری، با توانایی دخالت ندادن پیشفرض و ذهنیت ولو به صورت موقت است، بنابراین هر کسی نمیتواند گوش بدهد، اما آدم دهان بودن کار سادهتری است و اتفاقاً نفس ما معمولاً خواستار این دومی است.
شما وقتی نگاه میکنید میبینید از حیث امکانات خدادادی در ایران چیزی کم و کسری نداریم. دریا، جنگل، دشت، کویر و تنوع آبوهوایی و اقلیم چهارفصل واقعاً هیچ کم نداریم. چند وقت است عربستان سعودی به دنبال این است که بیابانهای خود را به جنگل تبدیل کند. میدانید چند تریلیارد منابع مالی میخواهد، آن هم آیا بشود یا نشود. اما ما بدون اینکه یک ریال هزینه کنیم همه امکانات در اختیارمان قرار گرفته است، اما چه چیزی کم داریم. همان که شما هم اشاره کردید. ما خودمان را به درستی تربیت نکردهایم، همین که دوست داریم به تعبیر شما دهان باشیم تا گوش، یعنی خودمان را تربیت نکردهایم. از طرفی بر جایگاه مدیریتی هم تکیه کردهایم، خود این تمایلات چقدر به کشور و منافع ملی ما آسیب میزند، یعنی مبنای تصمیمگیری من این است که خودم را نشان بدهم. ما چقدر در این کشور آبشار داریم. شمال آبشارهایی داریم که چهارفصل زندهاند. رودخانههای چهارفصل، کوهها، دریاها، الان چله تابستان در گیلان هوا گرم و شرجی است. ۲۵ دقیقه به سمت ارتفاعات حرکت میکنید ساعت سه بعدازظهر به بعد نمیتوانی با لباس تابستانی زندگی کنی، سردت میشود. این در دنیا بینظیر است. کجای دنیا این امکانات طبیعی وجود دارد. این خدادادی است، اما ما هنوز نتوانستهایم این فضا را به درستی لمس کنیم. از این امکانها با وسواس و دقت محافظت کنم و اجازه تعدی و آسیب به این منابع ارزشمند را ندهیم و در ثانی از این منابع در جهت تأمین منافع ملی و ثروتآفرینی استفاده کنم. این ضرورتی است که ما هنوز روی آن به درستی کار نکردهایم.
معلمهای خسته در مدرسه دولتی؛ در کلاس خصوصی شاد میشوند!
به گزارش تجارت نیوز، در دنیای امروز، آموزش دیگر تنها در چهاردیواری مدارس اتفاق نمیافتد. حالا بعد از آموزشگاهها و کلاسهای خصوصی ما در پلتفرمهایی مثل تلگرام و اینستاگرام، شاهد شکلگیری یک «دنیای موازی آموزشی» هستیم. در این دنیای جدید، معلمانی حضور دارند که اگرچه در مدارس رسمی مشغول به کارند و حقوق دریافت میکنند، اما درآمد اصلی و تمرکز واقعی آنها در گروههای خصوصی حضوری و یا دورههای مجازی متمرکز شده است. جابهجایی تمرکزی که میتواند پیامدهای منفی بسیاری را برای کیفیت آموزش رسمی کشور به همراه داشته باشد. تغییر اولویت از «رسالت» به «سودآوری»
مشکل اصلی زمانی آغاز میشود که توازن بین درآمد رسمی و درآمد تدریس خصوصی به نفع دومی تغییر میکند. وقتی یک معلم میبیند که با برگزاری یک دوره خصوصی در فضای مجازی یا کلاسهای آموزشگاهی، میتواند چندین برابر حقوق ماهیانه خود در مدرسه درآمد به دست آورد، ناخودآگاه اولویتهای او تغییر میکند. در این حالت، کلاسهای رسمی مدرسه دیگر به عنوان «جایگاه اصلی یادگیری» دیده نمیشوند، بلکه تنها به یک «تعهد اداری» تبدیل میشوند که باید برای دریافت حقوق، صرفاً حضور فیزیکی در آن حفظ شود. پدیده «تخلیه محتوایی» در مدارس
یکی از آثار مخرب این وضعیت، اتفاقی است که به آن «تخلیه محتوایی» میگوییم. در بسیاری از موارد، معلمان به جای اینکه تمام نکات کلیدی، روشهای تدریس پیشرفته و انرژی خود را در کلاسهای حضوری به کار بگیرند، این مطالب را برای کلاسها و گروههای «خصوصی» خود ذخیره میکنند. در واقع معلم به جای اینکه در کلاس رسمی دانشآموز را به چالش بکشد و به او یاد بدهد، محتوای آموزشی را به گونهای ارائه میدهد که دانشآموز احساس کند برای یادگیری واقعی و جامع، «باید» عضو گروههای خصوصی یا دورههای مجازی او شود.
در این شرایط، مدرسه تبدیل به محیطی میشود که در آن فقط کلیات درس گفته میشود، در حالی که «جوهره آموزش» و نکات طلایی، به فضای کلاسهای خصوصی و آموزشگاهی و حتی مجازی منتقل شده است؛ جایی که فقط کسانی که توان مالی پرداخت هزینه را دارند، به آن دسترسی دارند. سودآوری مجازی و فرسایش انرژی معلم
از نظر روانشناختی و آموزشی، هر فرد در روز توانایی و پتانسیل محدود انرژی و خلاقیت دارد. معلمی که شبها و عصرها ساعتهای طولانی را صرف مدیریت گروههای تلگرامی یا حضور در کلاسهای خصوصی برای پاسخ به سوالات خصوصی و تولید محتوا برای فضای مجازی میکند، در صبح روز بعد با یک «جسم خسته» و «ذهنی خالی» وارد کلاس رسمی میشود.
این موضوع باعث میشود که تمرکز معلم بر روی دانشآموزان کلاس رسمی به شدت کاهش پیدا کند. او دیگر برای تغییر وضعیت یک دانشآموز ضعیف در کلاس تلاش نمیکند، چون انگیزه او در جای دیگری است. در واقع، سودآوری بالای آموزشهای مجازی و کلاسهای خصوصی، باعث شده تا انگیزه معلمان برای ارتقای کیفیت آموزش رسمی از بین برود و مدرسه به محیطی تبدیل شود که در آن فقط «زمان میگذرانند» تا سال تحصیلی به پایان برسد. سوالات بیپاسخ والدین و دانشآموزان
اکبر که فرزندش در سال دهم تحصیل میکند با ناراحتی از وضعیت فرزندش میگوید: «فرزندم میگوید معلمهایش در کلاس حال و حوصله ندارند». اوایل فکر میکردیم شاید این یک خستگی عادی یا فشار کاری زیاد باشد، اما وقتی هر روز تکرار شد، متوجه شدیم مشکل جدیتر از این حرفهاست. پسرم میگوید معلمها فقط میخواهند ساعتها بگذرد و کلاس تمام شود. آنها دیگر هیچ دغدغهای برای اینکه ما واقعاً یاد بگیریم ندارند.»
این پدر تهرانی ادامه میدهد: «اما وقتی برای جویا شدن در مورد چند و چون ماجرا به مدرسه فرزندم رفتم معلمهایش تلویحا به ما میگویند اگر میخواهید فرزندتان واقعاً یاد بگیرد و در امتحانات موفق شود، ما دیگر در کلاس رسمی وقت نداریم که بیشتر توضیح دهیم. آنها خیلی راحت و بدون هیچ خجالتی به ما میگویند اگر مایل هستید، ما میتوانیم به صورت خصوصی در منزل یا در آموزشگاههایی که ما تدریس میکنیم، به فرزند شما درس بدهیم. در واقع آنها راه نجات را در پرداخت پول و کلاس خصوصی میبینند».
وی با ناراحتی سوالی را مطرح میکند که شاید سوال والدین بسیاری باشد؛ «سوال من این است که چطور یک معلم در مدرسه دولتی، وقت و انرژی ندارد که درس را درست توضیح دهد، اما وقتی نوبت به کلاس خصوصی میرسد، ناگهان وقت و توانایی پیدا میکند؟ چطور میشود همان کسی که در کلاس رسمی خسته است و حال و حوصله ندارد، در کلاس خصوصی با انرژی کامل درس میدهد؟ میدانید معنای آن چیست؟ یعنی یادگیری فرزند ما در مدرسه، به گروگان گرفتن وضعیت مالی ما تبدیل شده است. ما مجبوریم برای اینکه بچهمان عقب نیفتد، هزینههای گزافی را بپردازیم که در واقع حق ما بوده و باید در همان مدرسه دولتی ارائه میشد.» کلاسهایی برای گذراندن زمان
روایت منصور که در مقطع هشتم درس میخواند نیز در نوع خودش شنیدنی است؛ «معلمهای ما وقتی وارد کلاس میشوند، اصلاً انگار در دنیای دیگری هستند. بسیاری از آنها یا مدام با گوشیهایشان بازی میکنند یا اینکه خسته به نظر میرسند و فقط میخواهند زمان بگذرد. درسها را خیلی سرسری و گذرا میدهند و میروند. مثلاً یکی از معلمهایمان فقط میگوید شما این چند صفحه را بخوانید و هر کسی نظری دارد بگوید تا درس زودتر تمام شود. هیچکس به این فکر نمیکند که ما واقعاً متوجه شدیم یا نه! برای آنها مهم نیست که ما در آینده چه اتفاقی برایمان میافتد».
منصور با ناراحتی تعریف میکند که هر وقت کسی از ما دستش را بلند میکند تا بپرسد فلان نکته چه معنایی دارد یا چرا اینطور شد، معلم خیلی سریع جواب میدهد که وقت ندارم اینجا اینها را توضیح دهم. بعد هم با لحنی که انگار دارد لطف میکند، میگوید اگر واقعاً میخواهید یاد بگیرید و توضیح کامل بخواهید، باید به کلاسهای خصوصی من بیایید. در واقع مدرسه برای ما تبدیل شده به جایی که فقط باید در آن حضور فیزیکی داشته باشیم تا غیبت نخوریم، اما یادگیری واقعی در جای دیگری اتفاق میافتد.»
آهی میکشد و ادامه میدهد:« آخر منی که پدرم کارمند است از کجا باید هزینههای نجومی کلاسهای آنلاین خصوصی یا کلاسهای حضوری خصوصی را بدهم؟!»
وی با لحنی ناامیدانه ادامه میدهد:«من کاملاً متوجه هستم که اکثرمعلمهای ما دیگر هیچ علاقهای به درس دادن در مدرسه ندارند. آنها حال و حوصله ندارند. ما بچهها هم وقتی میبینیم معلمها دغدغهای برای یادگیری ما ندارند، ما هم علاقه خودمان را از دست میدهیم. یعنی یک چرخه باطل ایجاد شده است؛ معلم درس نمیدهد و از ما توقعی ندارد، ما هم دیگر انگیزهای نداریم. برای معلم اصلاً مهم نیست که ما چه یاد میگیریم. او فقط میخواهد ساعت کاریاش تمام شود تا به کارهای دیگرش برسد.» فرصتهای پولی
حالا کار به جایی رسیده که حتی به گفته والدین و دانشآموزان برخی از معلمها علنا در سرکلاسها بچهها را به حضور در کلاسهای خصوصیشان – چه در آموزشگاهها و چه در فضای مجازی- تشویق میکنند. عطیه که دانش آموز مقطع هفتم است در این مورد روایت میکند که بعضی از معلمهای ما در کلاس به صورت علنی به ما پیشنهاد میدهند که هر کسی میخواهد یادگیری کاملتری داشته باشد و دنبال نکات مهم است، میتواند در کلاسهای آنلاین و فضای مجازی آنها شرکت کند.
حتی میگویند که مبلغش هم خیلی کمتر از کلاسهای خصوصی است و هر کسی شهریهاش را بپردازد میتواند عضو شود. یعنی معلم خودش در کلاس رسمی مدرسه، ما را به سمت آموزشهای پولی و مجازی هدایت میکند. او در کلاس رسمی فقط کلیات را میگوید و تمام جزئیات و نکات طلایی را برای گروههای تلگرامی و آنلاینش نگه میدارد!»
این دانشآموز ادامه میدهد: «از طرف دیگر ما میبینیم که معلمهای ما در فضای مجازی بسیار فعال هستند و محتواهای جذابی میسازند، اما همین انرژی و خلاقیت را هرگز در کلاسهای حضوری مدرسه نمیبینیم. انگار مدرسه برای آنها فقط یک جایگاه اداری است که باید در آن حضور داشته باشند تا حقوق بگیرند، اما بازار واقعی آنها در تلگرام و اینستاگرام است. این یعنی ما به عنوان دانشآموزان مدرسه دولتی، فقط یک ابزار برای حضور و غیاب هستیم، نه هدف برای آموزش.» سقوط عدالت آموزشی در مدارس دولتی
به گفته کارشناسان این وضعیت منجر به یک نتیجه بسیار تلخ شده است: نابودی عدالت آموزشی. در حالی که مدرسه دولتی قرار است محیطی باشد که در آن همه دانشآموزان، فارغ از وضعیت مالی، به آموزش یکسان دسترسی داشته باشند، اکنون شاهدیم که کیفیت تدریس بر اساس توان مالی دانشآموز تغییر میکند.
دانشیآموزی که توان مالی دارد و عضو گروههای خصوصی یا مجازی معلم میشود، میتواند از تمام پتانسیل معلمها بهرهمند شود اما دانشآموزی که با همان معلم مواجه است ولی توان مالی ندارد، باید با نسخهای از او که خسته است، با گوشی بازی میکند و سرسری درس میدهد، بسازد! این یعنی در اکثر مواقع در یک کلاس، دو نوع آموزش وجود دارد: یکی آموزش رایگان و بیکیفیت برای همه و یکی آموزش باکیفیت و گرانقیمت برای عدهای خاص. وقتی نیاز به بقا عدالت آموزشی را به مخاطره میاندازد
محمدرضا نیکنژاد، کارشناس آموزشی، ریشه اصلی این پدیده را در وضعیت معیشتی معلمان میبیند. وی میگوید: واقعیت این است که طی سالهای گذشته، سطح زندگی این گروه، همسو با بسیاری از لایههای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی جامعه، دچار پسرفت شده است. همین مسئله باعث شده تا بسیاری از معلمان برای تأمین نیازهای زندگی خود به سراغ کسبوکارهای غیرمرتبط با آموزش بروند مثل رانندگی اسنپ و یا فروشندگی و حتی کارگری در فروشگاهها و مغازهها، اما بخشی از آنها که تنها مهارتشان در حوزه آموزش است و راه دیگری برای امرار معاش نمیشناسند، ناچار شدهاند تمام توان خود را روی آموزشهای غیررسمی و تدریسهای خصوصی و نیمه خصوصی متمرکز کنند. در واقع، وقتی حقوق دریافتی معلمان کفاف یک زندگی معمولی را نمیدهد، این افراد برای جبران این نقص معیشتی، به دنبال کسب درآمد از طریق مهارتهای تخصصی خود در خارج از مدرسه میروند.
اما از دیدگاه این کارشناس آموزشی، این وضعیت با چارچوبهای عرفی یک جامعه سالم در تضاد است. در حالت ایدهآل، معلم باید حداکثر استعداد و توان خود را در کلاس درس به کار ببندد تا تمام دانشآموزان، فارغ از جایگاه اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی، از خدمات آموزشی یکسان بهرهمند شوند. این یعنی همان اصل عدالت آموزشی. با این حال، فشار اقتصادی شدید، باعث شده تا از دو زاویه، کیفیت آموزش از سوی معلمها در مدارس آسیب ببیند:
اول اینکه معلمان یا به دلیل داشتن شغل دوم یا به دلیل برگزاری کلاسهای خصوصی تا دیر وقت و پاسی از شب، دیگر توان و انرژی لازم برای ادامه کار و تدریس در محیط رسمی مدرسه را ندارند. در واقع، آنها بخشی از انرژی و پتانسیل خود را برای کلاسهای عصر و شب ذخیره میکنند و در نتیجه، کیفیت تدریس در کلاسهای رسمی کاهش مییابد. به اعتقاد وی این رویه بعد از دوران کرونا و دو جنگ اخیر که آموزشها مجازی شدهاند شدت بیشتری گرفته و کلاسهای خصوصی هم بیشتر به سمت آموزشهای خصوصی در فضای مجازی رفتهاند.
وی همچنین به جنبه دوم این پدیده نیز اینچنین اشاره میکند؛ برخلاف بسیاری از حرفهها که ممکن است بتوانند زمان بیشتری از وقت خود را به کار اختصاص دهند، معلم در محیط مدرسه با محدودیتهای خاصی روبهروست و برای جبران درآمد، چارهای جز گسترش فعالیتهای غیررسمی ندارد. مثلا یک مکانیک وقتی نیاز به درآمد بیشتر داشته باشد میتواند ساعتهای بیشتری را کار کند تا پول بیشتری به دست بیاورد ولی ساختار آموزش در مدارس اصلا به گونهای نیست که معلم بتواند بیشتر در مدرسه اضافه کاری کند تا درآمد بیشتری داشته باشد.
به گفته وی، متأسفانه، این فشار اقتصادی در برخی موارد منجر به رفتارهای غیرحرفهای در محیط مدرسه شده است؛ بهگونهای که برخی معلمان برای جذب دانشآموز به سمت کلاسهای خصوصی یا آموزشگاهها، عمداً بخشهایی از آموزش دروس را در کلاسهای عمومی را «فیلتر» میکنند یا کیفیت تدریس و آموزش دروس خود را پایین میآورند تا دانشآموزان احساس کنند برای یادگیری کامل، باید به سراغ کلاسهای خصوصی بروند.
نیکنژاد، این وضعیت را نتیجه ناکارآمدی دولت در سیاستهای اقتصادی و تورم افسارگسیخته میدانند که تمام لایههای جامعه را تحت فشار قرار داده است. بارها اتفاق افتاده که وقتی از معلمها میپرسیم چرا همه انرژی خود را برای کلاسهای درس مدرسه نمیگذارند؟ خیلی راحت میگویند؛ اگر برای کلاسهای خصوصی و مجازی انرژی نداشته باشم چطور باید هزینههای زندگیام را دربیاورم؟! این کارشناس آموزشی راهکار این بحران را در بازگشت دولت به تعهدات قانون اساسی، بهویژه اصل سوم،(تلاش برای برقراری عدالت اجتماعی برهمه مردم) میبینند.
از نظر وی، دولت باید وضعیت معیشتی معلمان را به حدی برساند که آنها زندگی متوسط و آبرومندانهای داشته باشند تا دیگر نیازی به «دراز کردن دست به سوی دیگران» یا کسب درآمدهای غیررسمی نداشته باشند. به بیانی تنها در صورتی که معلمان جذب شغل خود شده و دغدغه معیشتی نداشته باشند، حداکثر انرژی و استعدادشان را در کلاسهای عمومی به کار میگیرند و عدالت آموزشی برقرار میشود. در چنین شرایطی است که دولت نیز میتواند با نظارتی مؤثر، اطمینان حاصل کند که معلمان از چارچوبهای تعیین شده تخطی نمیکنند و تمام توان خود را در مسیر رشد دانشآموزان قرار میدهند. لزوم تغییر رویکرد دولت برای تامین معلمها
در نهایت، این روایتها و تحلیلها نشان میدهد که مدارس دولتی در حال تبدیل شدن به محیطهایی برای گذراندن زمان هستند. جایی که یادگیری واقعی به حاشیه رانده شده و به گروههای پولی تلگرامی و کلاسهای خصوصی منتقل شده است. تا زمانی که این وضعیت تغییر نکند، دانشآموزان مدارس دولتی هر سال با حسرت و ناامیدی از مدرسه خارج میشوند و خانوادهها مجبورند برای جبران کمکاریهای مدرسه، به دنبال گزینههای گرانقیمت بگردند، در حالی که معلم همان کسی است که در هر دو محیط حضور دارد، اما انرژیاش را فقط برای جایی میگذارد که سود مالی بیشتری داشته باشد.
منبع: هفت صبح

روباه مهربانِ فلات ایران

پذیرش دانشجو در دانشکدههای افسری ارتش از طریق آزمون سراسری

نتایج اولیه کنکور ۱۴۰۵ اواخر شهریور اعلام میشود

ترافیک سنگین در محورهای شمالی و آزادراه قزوین–کرج–تهران/ چالوس و تهران–شمال یکطرفه شد

مرگ تلخ 3 نفر در تصادف شاخ به شاخ سمند با دنا در هرمزگان + عکس

