قیمت طلا امروز




 سایت ایران آنلاین / ۱۴۰۵/۰۳/۱۸

کلمات مصور / برخورد میان ادبیات و هنرهای تجسمی در ده پرتره نوشته گرترود استاین

در دنیای مرسوم روایت‌های ادبی، نویسنده با ترسیم خطی رفتارها، روایت وقایع و توصیف جزئیات فیزیکی تلاش می‌کند تا تصویری زنده از یک شخصیت در ذهن مخاطب بسازد. شخصیت‌پردازی مناسب و فضاسازی در داستان‌ها از عوامل مهمی هستند که ارتباط مخاطب را با کتاب بیشتر کرده و همذات‌پنداری را بالا می‌برند.
 کلمات مصور / برخورد میان ادبیات و هنرهای تجسمی در ده پرتره نوشته گرترود استاین



۱۴ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  


۱۳ ساعت قبل / سایت شهرآرانیوز

زمان بازپخش سریال متهم گریخت به کارگردانی رضا عطاران + بازیگران و خلاصه داستان

به گزارش شهرآرانیوز؛ این سریال در زمان پخش مخاطب را با موقعیت‌های طنز و شخصیت‌های آشنا همراه کرد و امروز بیش از دو دهه بعد در بازپخش همچنان ظرفیت جذب مخاطب دارد. حتی در شرایطی که بسیاری از تولیدات تازه تلویزیون به سرعت از حافظه تماشاگر خارج می‌شوند.

در میان سریال‌های تلویزیونی دهه ۸۰، کمتر اثری را می‌توان پیدا کرد که به اندازه «متهم گریخت» ساخته رضا عطاران، مرز میان کمدی و تصویر اجتماعی را به این سادگی جابه‌جا کرده باشد. داستان سریال «متهم گریخت»

«متهم گریخت» داستان هاشم مردی شهرستانی است که برای رسیدن به زندگی بهتر همراه خانواده‌اش راهی تهران می‌شود. اما  این شهر خیلی زود به میدان تازه‌ای از مشکلات تبدیل می‌شود. خانه، شغل، درآمد و مناسبات خانوادگی همگی هاشم را با واقعیتی مواجه می‌کنند که با رؤیای اولیه او فاصله زیادی دارد.

اهمیت سریال اما صرفا در شوخی‌هایش نیست. «متهم گریخت» تصویری از جامعه‌ را  ارائه می‌دهد که در آن مهاجرت از شهرستان به تهران هنوز یکی از رویاهای رایج برای رسیدن به رفاه و موقعیت بهتر بود. سریال این رویا را نه از طریق شعار بلکه با خنده‌ و موقعیت‌هایی کاملا روزمره به چالش می‌کشد.  زمان بازپخش سریال «متهم گریخت»

این سریال از ۲۵ مرداد، هرشب ساعت ۲۰ از شبکه آی فیلم پخش خواهد شد و تکرار آن ساعت ۴ بامداد و ۱۲ روز بعد به روی آنتن خواهد رفت.

در ادامه حتما بخوانید سریال «کنتِ مونت کریستو» روی آنتن شبکه چهار | روایت مردی که قربانی توطئه می‌شود + زمان پخش بازیگران سریال متهم گریخت

در سریال متهم گریخت، سیروس گرجستانی، سعید آقاخانی، مریلا زارعی، مریم امیر جلالی و محمود بهرامی نقش‌آفرینی می‌کنند.  محبوبیت «متهم گریخت» در میان مخاطبان

این نگاه به زندگی عادی، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های زبان کمدی عطاران است. «متهم گریخت» در ادامه مسیری قرار می‌گیرد که بعدها در «ترش و شیرین» و «بزنگاه» نیز به شکل‌های مختلف ادامه پیدا کرد. موفقیت این فرمول حتی باعث شد دیگر سازندگان تلویزیون نیز به بازتولید تیپ‌ها و موقعیت‌های مشابه روی بیاورند.

در عین حال قصه در بخش‌هایی به الگویی تکرارشونده از گرفتاری، فرار و سوءتفاهم متکی می‌شد و بعضی موقعیت‌ها بیش از آنکه حاصل پیشرفت داستان باشند، برای حفظ ریتم کمدی طراحی شده بودند. این تکرار گاهی باعث می‌شود روایت به جای حرکت رو به جلو، در چرخه‌ای از موقعیت‌های مشابه گرفتار شود.

 این سریال اما نمونه‌ای دقیق از توانایی او در تبدیل زندگی روزمره به کمدی است. ماندگاری سریال نیز بیش از آنکه مدیون نوستالژی باشد، به همین نزدیکی با واقعیت بازمی‌گردد. مخاطب امروز هنوز می‌تواند هاشم و دغدغه‌هایش را بشناسد و شاید همین آشنایی، دلیل اصلی آن باشد که «متهم گریخت» پس از بیش از دو دهه همچنان چیزی برای گفتن و خنداندن دارد.

 


۱۶ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

واقعگرای پرشور

علیرضا پیروزان، دکترای مطالعات فرهنگی:  اما عظمت بالزاک فقط در انبوه آثارش نیست؛ در طرحی ا‌ست که به آثار او جان می‌دهد. «کمدی انسانی» - عنوانی که بالزاک بر مجموعه رمان‌های دنباله‌دار و داستان‌های منتشر شده خود در حد فاصل ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۶ گذاشته بود - صرفاً مجموعه‌ای از رمان‌ها و داستان‌ها نیست؛ دنیایی‌ است که در آن شخصیت‌ها از کتابی به کتاب دیگر مهاجرت می‌کنند، جاه‌طلبی‌ها ادامه پیدا می‌کنند، شکست‌ها رسوب می‌کنند و پول همچون نیرویی بی‌چهره اما همه‌جا حاضر، به قلب روابط انسانی رخنه می‌زند.

بالزاک واقعگراست؛ اما واقعگرایی‌اش هرگز خشک و گزارش‌وار نیست. پرشور است، گاه اغراق‌آمیز، گاه آمیخته با تخیل و در عین حال چنان دقیق که هر سطرش بوی چرم، کاغذ، گرد و غبار اتاق‌ها، عطر نهان زن‌ها یا سرمای حسابگری مالی را می‌دهد. در آثار او، جامعه فقط مجموعه‌ای از آدم‌ها نیست؛ یک ماشین اخلاق‌ساز است و در عین حال یک دستگاه فرساینده. انسان در این جهان هم اراده دارد و هم گرفتار ساز و کارهایی‌ است که فراتر از اراده‌ او عمل می‌کنند. بالزاک، بی‌آنکه لازم باشد مدام واژه‌های سنگین نظری به کار ببرد، نشان می‌دهد خواستن، خریدن، صعود کردن، دوست داشتن و حتی بخشیدن، همگی در میدان نیروهایی روی می‌دهند که به‌سادگی دیده نمی‌شوند.

بالزاک نویسنده‌ تله‌هایی چون پول، جاه‌طلبی، خانواده، عشق، شهرت و زمان است. اما او فقط از تله‌ها نمی‌گوید؛ او نشان می‌دهد انسان چگونه با شکوهی دردناک درون این تله‌ها می‌دود، می‌جنگد، می‌سوزد و گاه حتی برای لحظه‌ای می‌درخشد. عظمت بالزاک در همین است؛ او نه به ما اجازه می‌دهد آدمیزاد را ساده و بی‌نقص ببینیم، نه جهان را بی‌چهره و بی‌روح. جهان او زنده است، سنگین است، پرهیاهوست و در عین حال از اندوهی عمیق لبریز.

«چرم ساغری» از سوختن اراده می‌گوید، «اوژنی گرانده» از انجماد پول، «باباگوریو» از فداکاری بی‌پاداش، «زنبق‌دره» از عشق پرهیزکار و زخمی، «پیردختر» از خشونت سنجه‌های اجتماعی، «زن سی‌ساله» از زمان نابرابر زنانه، «دهقان‌ها» از پیوند بین زمین و انسان و «آرزوهای بربادرفته» از فساد در دستگاه فرهنگ و رسانه. و در همه‌ اینها، بالزاک از ما می‌خواهد جهان را نه از بیرون، بلکه از درون مناسباتش ببینیم. در «پسرعمو پونس» و «دخترعمو بت»، که دو روی یک سکه‌اند، نزاع ارث، طمع خویشاوندها و شکنندگی پیوندهای خانوادگی به اوج می‌رسد؛ یکی در هیأت مهربانی هنرمندانه و دیگری کینه فرساینده؛ یکی انباشت اشیاء زیبا، دیگری انباشت حسد. در هر دو، خانواده به صحنه‌ منازعه مالکیت بدل می‌شود. همین جا است که بالزاک معاصرتر از همیشه به نظر می‌رسد. او نشان می‌دهد خویشاوندی همیشه به معنای عاطفه نیست؛ گاه پوششی برای رقابت، میراث‌خواری و حذف دیگری است. بالزاک انسان را قضاوت نمی‌کند، بلکه او را در میدان نیروها می‌نشاند تا خواننده ببیند چگونه دوست می‌دارد، چگونه می‌فروشد، چگونه می‌سازد، چگونه می‌بازد و چگونه حتی در شکست، همچنان انسانی پیچیده و تراژیک باقی می‌ماند. بالزاک به خواننده‌ خود می‌آموزد زیر پوست روزمرگی، نبردی عظیم در جریان است؛ نبردی که نامش زندگی ا‌ست.

خوانش بالزاک فقط لذت داستانی نیست؛ مجالی برای اندیشیدن به چند مسأله‌ مهم است.

نخست آنکه، بالزاک جامعه را چون شبکه‌ای از نیروها می‌بیند، نه چون مجموعه‌ای از اخلاقیات فردی. این یعنی سقوط یا کامیابی شخصیت‌ها را نمی‌شود صرفاً به «خوبی» یا «بدی» آنها فروکاست. ساختارها نقش دارند: قانون ارث، مناسبات طبقاتی، سرمایه، شهر، خانواده و ساز و کارهای شهرت.

دوم، او به‌طرز شگفت‌انگیزی به رابطه‌ بین اشیاء و جان توجه دارد. در رمان‌هایش، مبلمان، لباس، سند، خانه، تابلو، نامه، سکه و جواهر فقط تزئین نیستند؛ حامل قدرت‌اند. اشیاء در جهان بالزاک، حافظه دارند و سرنوشت می‌سازند. از این نظر، او نویسنده‌ زندگی مادی است، اما نه به معنای سطحی؛ بلکه به معنای اینکه ماده، روح را شکل می‌دهد.

سوم، بالزاک پیچیدگی اخلاقی آدم‌ها را می‌فهمد. در آثار او کمتر کسی کاملاً پاک یا کاملاً پلید است. حتی شخصیت‌های منفی نیز نوعی منطق درونی دارند و شخصیت‌های شریف نیز از فشار ساز و کارها آسیب می‌بینند. این همان چیزی‌ است که او را از ساده‌سازی اخلاقی دور می‌کند و به عمق می‌برد.

چهارم، او خالق یکی از نخستین صورت‌بندی‌های بزرگ مدرنیته در رمان است. در جهان او، شهر مرکز دگرگونی، سرعت، نمایش و سوداگری است. پاریس فقط مکان نیست؛ نیرویی است که انسان را می‌بلعد و بازمی‌آفریند. در برابر آن، شهرستان نیز نه صرفاً جغرافیا، بلکه نوعی زمان کندتر، اما اغلب شکننده‌تر است.

پنجم، در آثار بالزاک همواره نوعی اندوه نهفته وجود دارد؛ اندوه از دست رفتن امکان معصومیت. شخصیت‌ها شاید هنوز امیدوار باشند، اما جهان دیگر معصومانه نیست. این حس، بالزاک را به نویسنده‌ای بدل می‌کند که هم واقعیت را می‌بیند و هم سوگ واقعیت ازدست‌رفته را.

به همین دلیل، خواندن بالزاک تجربه‌ای دوگانه است. از یک سو، با جزئیات ریز و ملموس روبه‌رو می‌شویم و از سوی دیگر حس می‌کنیم که این جزئیات به چیزی بزرگ‌تر اشاره دارند؛ به یک تراژدی مدرن، به سقوط ارزش‌های قدیم، به قدرت بی‌امان پول، به تنهایی آدمی در متن اجتماع و به این حقیقت تلخ که میل انسانی غالباً خودش را می‌بلعد.

 

 جهان به مثابه‌ شبکه‌ای از نیروها

پیش از ورود به جهان رمان‌های او، باید فهمید که پروژه‌ بالزاک چیست. او به‌دنبال بازنمایی زندگی در کلیت آن بود؛ نه فقط زندگی قهرمان‌ها، بلکه زندگی طبقات، حرفه‌ها، شهرها، جنسیت‌ها، سنین و اشکال متفاوت سقوط و کامیابی. عنوان «کمدی انسانی» اشاره‌ای روشن به جاه‌طلبی او است: اگر دانته در «کمدی الهی» راهی در جهان اخروی می‌گشاید، بالزاک می‌خواهد کمدی این‌جهانی آدم‌ها را بنویسد؛ جهانی که در آن نجات، اگر باشد، بسیار نادر است و بیشتر باید از ساز و کارهای معاش، ثروت، قانون، ازدواج، ارث، شهرت و خواست اجتماعی سر درآورد. اما نکته‌ مهم اینجاست که بالزاک جامعه را فقط صحنه‌ مناظر بیرونی نمی‌بیند. او معتقد است اثرها را باید از علت‌ها جدا کرد؛ یعنی چیزی در ساختار جامعه هست که انسان‌ها را به شکل خاصی درمی‌آورد. در این نگاه، شخصیت‌ها صرفاً افراد منفرد نیستند؛ بلکه هرکدام صورت فشرده‌ای از یک نیرو یا وضعیت‌اند. همین است که بالزاک از یک سو خالق تیپ‌هاست و از سوی دیگر، هرگز به تیپ‌سازی ساده فروکاسته نمی‌شود. راستینیاق، گوریو، گرانده، ووتَن، آنژلیک، اورسه‌ ساکن صومعه، یا اوژن دو راستاق و دیگران، همگی به‌سرعت به چهره‌هایی ماندگار بدل می‌شوند، اما هر بار که برمی‌گردند، وجهی تازه از انسان را رو می‌کنند. جهان بالزاک، جهانی ا‌ست که در آن «اخلاق» از «اقتصاد» جدا نیست، «عشق» از «مالکیت» کاملاً مستقل نیست و «خانواده» اغلب در معرض تبدیل شدن به میدان معامله است.

 

 میل، نیرو و سوختن زندگی

شاید هیچ رمانی به اندازه «چرم ساغری» (۱۸۳۱) دروازه‌ای مناسب برای ورود به بعد تیره و متافیزیکی بالزاک نباشد. داستان جوانی که با تکه‌ای چرم جادویی روبه‌رو می‌شود و هر آرزوی برآورده‌شده، عمر او را کوتاه‌تر می‌کند، فقط یک افسانه‌ رازآلود نیست. این رمان، تمثیل درخشانی‌ است از رابطه‌ بین خواستن و فرسوده شدن. انسان تا وقتی می‌خواهد زنده است، اما هر خواسته‌ای چیزی از او می‌کاهد. اگر بخواهیم از زاویه‌ای جدی‌تر نگاه کنیم، بالزاک در اینجا نیروی محرک زندگی مدرن را به شکل تصویری هولناک نشان می‌دهد: میل به تصاحب، میل به کامیابی، میل به لذت، میل به قدرت، همگی با هزینه‌ جان همراه‌اند. قهرمان «چرم ساغری» ابتدا می‌خواهد جهان را در اختیار بگیرد، اما کم‌کم درمی‌یابد که اراده، اگر بی‌مهار شود، به جای قدرت، مصرف خویش را رقم می‌زند. این همان جایی ا‌ست که رمان از سطح خیال‌پردازی فراتر می‌رود و به تأملی عمیق درباره‌ وضعیت انسان بدل می‌شود؛ اینکه آیا زندگی چیزی جز خرج شدن تدریجی نیروهاست؟ آیا هر خواست برآورده‌شده، بهای خود را از عمق وجود ما نمی‌ستاند؟ بالزاک در این اثر، هم به سنت داستان‌های شرقی و هم به فضای شهری و بورژوایی پاریس تکیه می‌کند. این پیوند عجیب، رمان را به نقطه‌ای می‌رساند که در آن خیال و واقعیت به جای آنکه همدیگر را نفی کنند، یکدیگر را تشدید می‌کنند. مغازه‌ عتیقه‌فروشی، محفل‌های شهر، صحنه‌های مصرف و تأملات درباره‌ عمر و لذت، همه در خدمت یک انگاره‌اند؛ اینکه انسان مدرن ممکن است همه چیز بخواهد، اما خود خواستن می‌تواند هستی‌اش را کوتاه کند.

 

 خانه، پول و اخلاق انجماد

اگر «چرم ساغری» داستان سوختن میل است، «اوژنی گرانده» (۱۸۳۴) داستان یخ بستن زندگی زیر سلطه پول است. پدر گرانده، نه فقط خسیسی افسانه‌ای، بلکه نوعی مستبد خانگی‌ است که خانه را به خزانه و اعضای خانواده را به تابعین سرمایه بدل می‌کند. در این رمان، پول دیگر وسیله نیست؛ اصل سامان‌دهنده‌ جهان است. همه چیز در برابر آن رنگ می‌بازد؛ عاطفه، تربیت، عشق و حتی زمان. اوج تراژدی «اوژنی گرانده» آن است که فضیلت اوژنی، که در آغاز چون نوری آرام می‌درخشد، در درون ساختاری بیمار شکل می‌گیرد. او دختر نیک‌سرشتی است که در محیطی نامهربان رشد می‌کند؛ اما نیکی او نه به رهایی می‌انجامد و نه به ظفر. برعکس، رمان نشان می‌دهد که در جهانی چنین سخت، اخلاق لطیف چقدر آسیب‌پذیر است. اوژنی دوست دارد، می‌بخشد، صبور است، اما این صفات در برابر عقلانیت دارایی و میراث، به‌سادگی له می‌شوند. در اینجا بالزاک فقط یک خسیس مشهور نمی‌سازد؛ او چهره‌ای از جهان مدرن می‌سازد که در آن انباشت، جانشین حرمت می‌شود. خانه گرانده شبیه خزانه‌ای‌ است که در آن گرما کم است، نور کم است، سخن کم است و زندگی نیز کم‌کم کم می‌شود. این رمان از آن آثار نادری‌ است که در آن اقتصاد خانگی، مستقیماً به اخلاق خانگی بدل می‌شود.

 

 شهر بی‌رحم

اگر بخواهیم فقط یک رمان بالزاک را برگزینیم که هم تصویر پاریس را به‌طور بی‌مانند ارائه می‌دهد و هم سقوط روابط انسانی را در عصر پول و جاه‌طلبی به نهایت می‌رساند، آن رمان بی‌تردید «باباگوریو» (۱۸۳۵) است. این اثر یکی از ستون‌های اصلی «کمدی انسانی» است، زیرا هم دنیای بازگشتی شخصیت‌ها را تثبیت می‌کند و هم چهره‌ پاریس را به عنوان شهری می‌سازد که در آن صعود و نابودی همزمان رخ می‌دهد. گوریو، پدری‌ است که همه چیزش را برای دخترهایش می‌دهد، و همین «همه‌چیز دادن» او را به نابودی می‌کشاند. در ظاهر، او نمونه عشق پدرانه است؛ اما رمان هرچه جلوتر می‌رود، این عشق را در تراژدی عریان‌تری قرار می‌دهد؛ اینکه عشق اگر در جهانی بی‌وفا و حسابگر به نهایت برسد، می‌تواند به شکل قربانی شدن کامل درآید. گوریو از آن پدرهایی است که فرزندهایش را بیش از خود دوست می‌دارد، اما فرزندها در منطق جامعه اشرافی و بورژوایی، از محبت او به مثابه‌ منبعی مصرفی بهره می‌برند. در کنار او، راستینیاق قرار دارد؛ جوانی جاه‌طلب که آرام‌آرام از معصومیت شهرستانی به آگاهی پاریسی می‌رسد. او یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های بالزاک است، زیرا مسیر تبدیل شدن انسان به بازیگر صحنه قدرت را نشان می‌دهد. در پایان، وقتی راستینیاق پاریس را به چالش می‌کشد، نه با قهرمانی اخلاقی، بلکه با نوعی شجاعت بیرحمانه روبه‌رو هستیم؛ اینکه اینک او فهمیده که شهر، میدان نبرد است، نه مدرسه‌ فضیلت. «باباگوریو» همزمان رمان پدرها، پسرها، جاه‌طلبی، سقوط، و شهر است و شاید از همه مهم‌تر، رمانی در باب این حقیقت است که محبت بی‌پشتوانه در جهانی محاسبه‌گر چگونه می‌تواند به فاجعه تبدیل شود.

 

 عشق ناممکن و انضباط احساس

در «زنبق‌دره» (۱۸۳۵) بالزاک به قلمرویی می‌رود که شاید از نظر ظاهری آرام‌تر از «باباگوریو» باشد، اما از نظر درونی به همان اندازه پرتنش است. این رمان از عشق می‌گوید، اما عشقی که در برابر خودمراقبتی، خاطره و آرمانگرایی قرار می‌گیرد. در اینجا احساس، نه در هیجان رمانتیک سطحی، بلکه در صحنه‌ کشاکش بین خواستن و نخواستن دیده می‌شود. آنچه «زنبق‌دره» را ویژه می‌کند، ظرافت روان‌شناختی آن است. بالزاک در این اثر نشان می‌دهد عشق فقط شور نیست؛ ساختاری از پرهیز، نگاه، توقع و سرکوب است. طبیعت دره، دوری از پاریس و فضای نیمه‌روحانی روایت، همه بستری می‌سازند برای شکل‌گیری عشقی که بیش از آنکه به تصاحب برسد، به مراقبت و رنج بدل می‌شود. اما این رمان فقط داستان عشق پاک نیست. در لایه‌ای عمیق‌تر، تلاقی آرمان و اجتماع را مشاهده می‌کنیم. احساسات بلندپروازانه در برابر قواعد نانوشته‌ نظم اجتماعی شکننده‌اند. آنچه در نگاه اول نجابت عاطفی می‌نماید، در پایان به تجربه‌ای از دلتنگی و فقدان بدل می‌شود. بالزاک در اینجا به مخاطب یادآوری می‌کند حتی شریف‌ترین احساس‌ها نیز باید در جهانی زندگی کنند که از جنس حساب، موقعیت و ملاحظه است.

 

 عشق، سن و ازدواج

«پیردختر» (۱۸۳۷) یکی از برنده‌ترین رمان‌های بالزاک درباره‌ جایگاه زن در جامعه بورژوایی است. عنوان رمان خود حامل خشونتی نهان است؛ زنی که «پیر» و «دختر» باقی مانده، یعنی در حاشیه نظم زناشویی ایستاده است. این حاشیه‌نشینی، در نگاه جامعه، نه فقط وضعیت شخصی، بلکه نوعی شکست محسوب می‌شود. بالزاک در این رمان نشان می‌دهد که مناسبات ازدواج در جامعه بورژوازی چگونه افراد را به کالا بدل می‌کند. سن، زیبایی، موقعیت خانوادگی و اعتبار اجتماعی، همگی در تعیین سرنوشت زن نقش دارند. اما مهم‌تر از همه، رمان نشان می‌دهد چرا جامعه، زن مستقل بدون ازدواج را با نگاهی آمیخته به ترحم و تحقیر می‌نگرد. این نگاه فقط بیرونی نیست؛ درون خود شخصیت‌ها نیز رسوخ کرده و به زخم درونی بدل می‌شود. «پیردختر» از آن رمان‌هایی‌ست که با طنزی تلخ و مشاهده‌ای دقیق، ساز و کار شرم اجتماعی را آشکار می‌کند. بالزاک در اینجا مثال جراحی است که نه فقط زخم را نشان می‌دهد، بلکه منبع عفونت را هم عریان می‌کند: جامعه‌ای که ارزش زن را بیش از اندازه با ازدواج و تعلق اقتصادی می‌سنجد، ناگزیر آدم‌هایی زخمی به‌جا می‌گذارد.

 

 زمان زنانه و پیچیدگی تجربه

«زن سی ‌ساله» (۱۸۴۲) از آن دست آثار بالزاک است که به جای یک روایت یکدست، از گسترش تجربه‌ زن در طول زمان خبر می‌دهد. عنوان رمان در ظاهر ساده است، اما در بطن خود حامل یک حساسیت تاریخی است؛ در جامعه‌ای که سن زن با داوری‌های اجتماعی، اخلاقی و عاطفی سنجیده می‌شود، سی ‌سالگی فقط یک عدد نیست؛ نقطه‌ عبور است. نقطه‌ای که در آن معصومیت اجباری، تجربه‌ ازدست‌رفته و خرد رنج‌آلود به هم می‌رسند. این اثر را باید در کنار دیگر رمان‌های بالزاک درباره‌ زنان خواند، زیرا او یکی از نخستین رمان‌نویس‌هایی است که پیچیدگی روانی و اجتماعی زن‌ها را با چنین وسعتی در مرکز دید قرار داد. «زن سی ‌ساله» در اصل درباره‌ این است که جامعه چگونه گذر زمان را به گونه‌ای نامتوازن توزیع می‌کند؛ برای مردهای ثروتمند، سن می‌تواند نشان اعتبار باشد؛ اما برای زن‌ها، همان سن ممکن است به موضوع داوری بیرحمانه تبدیل شود. بالزاک این عدم توازن را نه با شعار، بلکه با سرگذشت‌های زنده و عاطفی شخصیت‌هایش آشکار می‌کند.

 

  میل و موقعیت اجتماعی

در «دخترعمو بت» (۷-۱۸۴۶)، بالزاک به یکی از ظریف‌ترین و در عین حال بیرحمانه‌ترین جنبه‌های روابط انسانی می‌پردازد؛ عشق در پرتو قدرت و جایگاه. این اثر، برخلاف برخی از آثار پرهیاهوی او، با نوعی ملایمت فریبنده آغاز می‌شود، اما در پس این ملایمت، تحلیل عمیقی از پویایی‌های قدرت در روابط بین‌جنسیتی و طبقاتی نهفته است. بالزاک در اینجا با مفهوم «موقعیت» بازی می‌کند. او نشان می‌دهد احساسات انسانی، هرچند درونی و خالص به نظر می‌رسند، اما نمی‌توانند از فضای طبقاتی و اجتماعی که در آن تنیده شده‌اند، رهایی یابند. در این رمان، شخصیت‌ها در کشاکش بین «میل شخصی» و «تصویر اجتماعی» سرگردانند. بالزاک با دقت فوق‌العاده‌ای نشان می‌دهد که چگونه یک نگاه، یک کلمه یا یک موقعیت اجتماعی خاص، می‌تواند مسیر یک رابطه را از یک پیوند عاطفی به یک بازی پیچیده‌ جایگاه‌سازی تبدیل کند. «بت» نه صرفاً یک شخصیت، بلکه نمادی از آن بخش از واقعیت است که در آن، مرز میان محبت و تمایل به تثبیت موقعیت بسیار نازک و لغزنده است. این اثر، بررسی دقیق این مسأله است که چگونه ساختارهای اجتماعی، حتی در خصوصی‌ترین لحظات انسانی، همچون سایه‌ای بر سر عشق سنگینی می‌کنند و آن را از یک تجربه‌ رها، به یک تجربه محصور در قواعد بازی قدرت بدل می‌کنند.

 

 در حصار اخلاق و ضرورت

اگر در آثار دیگر بالزاک با تلاطم میل و پول مواجهیم، در «پسرعمو پونس» (۱۸۴۷) با یکی از پیچیده‌ترین و دردناک‌ترین تقابل‌های بشری مواجه می‌شویم؛ تقابل میان «وظیفه‌ اخلاقی» و «ضرورت بقاء». این اثر، تمرکز ویژه‌ای بر لایه‌های زیرین روابط خانوادگی و فشار ساختارهای اجتماعی بر فرد دارد. بالزاک در اینجا دیگر با قهرمان‌های پرجنب و جوش میدان‌های نبرد پاریس روبه‌رو نیست، بلکه با انسان‌هایی در گودال تنگ مسئولیت‌ها روبه‌روست. در این رمان، مفهوم «خانواده» از یک پناهگاه عاطفی به یک ساختار فشار بدل می‌شود. شخصیت‌ها در میان انتخاب‌های دشوار، میان آنچه «باید» انجام دهند و آنچه «می‌توانند» برای نجات خود انجام دهند، گیر می‌افتند. بالزاک با نگاهی نقادانه به سنت‌ها، نشان می‌دهد چگونه قواعد نانوشته اخلاق و وفاداری به خاندان، می‌تواند به زنجیری برای پاهای روح بدل شود. او نشان می‌دهد فقر یا تنگنای مالی، تنها از طریق فقدان مادی وارد زندگی نمی‌شود، بلکه از طریق از بین رفتن گزینه‌های اخلاقی وارد می‌شود. در «پسرعمو پونس»، تراژدی از جنس انتخاب‌های ناگزیر است؛ جایی که انسان مجبور است برای حفظ یک تصویر ظاهری از پاکدامنی یا وفاداری، بخشی از حقیقت وجودی خود را قربانی کند. این اثر، مطالعه‌ای است بر چگونگی فرسایش شخصیت در برابر سنگینی انتظارات جمعی.

انتهای پیام/




 عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا
۱۷ ساعت قبل / سایت صبانیوز

عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا

پگاه زارعی/ صبا، پس از ۱۴ سال دوری از قاب تلویزیون، سیدمحمد سادات اخوی امسال با برنامه «چهارگاه» به آنتن شبکه چهار سیما بازگشت و این بازگشت، با میزبانی برنامه «دچار» در شبکه نسیم ادامه یافت؛ برنامه‌ای که کوشیده از زاویه‌های ادبی، هنری و تاریخی به واقعه عاشورا نگاه کند. سیدمحمد سادات اخوی در این

 تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟
۱۶ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟

در روزهای پایانی این هفته که مصادف با شهادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام و آغاز امامت حضرت ولیعصر (عج) است، «انتظار»، «پروژه ۷۴۹»، «سقوط در یخ»، «۸۸»، «تحقیقات جنایی پنجشنبه ها»، «ماموریت مادر دختری»، «بازی سرنوشت»، «دیپلو داینا»، «فرمانروای آب»، «گوتیا» و «مورو در برابر سولو» فیلم های جدیدی هستند که از شبکه‌های سیما پخش می‌شوند.

 دزدی هنری در سالزبورگ
۸ ساعت قبل / خبرگزاری همشهری‌آنلاین

دزدی هنری در سالزبورگ

نمایش بزرگداشت دویست وهفتادمین سالگرد تولد ولفگانگ آمادئوس موتزارت در شهر زادگاهش، سالزبورگ با یک سرقت گسترده به‌طور جدی خراب شد.

 واقعگرای پرشور
۱۶ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

واقعگرای پرشور

اگر بخواهیم در ادبیات اروپای سده‌ نوزدهم نامی را پیدا کنیم که همزمان هم رمان‌نویس جامعه باشد، هم کاشف درون و هم کسی که از دل خیابان، اتاق اجاره‌ای، دفتر وام‌نامه، سالن اشراف، صومعه، بانک، روزنامه، مغازه عتیقه‌فروشی و خانه‌ محقر شهرستان، تصویری واحد از انسان بسازد، بی‌درنگ نام اونوره دو بالزاک (۱۷۹۹-۱۸۵۰) از خاطر می‌گذرد.

 ببینید| شکوه و ابهت امام شهید خامنه‌ای(ره) از زبان استاد افشین علا - تسنیم
۱۲ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ببینید| شکوه و ابهت امام شهید خامنه‌ای(ره) از زبان استاد افشین علا - تسنیم

استاد افشین علا در گفتگو با برنامه غمزه درباره ویژگی‌های شخصی رهبر شهید انقلاب اسلامی نکاتی بیان کرد.

 غفلت از دین؛ دومین اشتباه بزرگ مصدق که زمینه‌ساز کودتای 28 مرداد شد - تسنیم
۷ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

غفلت از دین؛ دومین اشتباه بزرگ مصدق که زمینه‌ساز کودتای 28 مرداد شد - تسنیم

جامعه شناس سیاسی درباره کودتا 28 مرداد گفت: نادیده گرفتن نقش دین و مذهب یکی از اشتباهات مصدق است.